saeid online

دوست دارم، پس هستم!

آیا صرف این که ما انجام دادن یا ندادن کاری را دوست داشته باشیم، مجاز به انجام دادن یا ندادن آن کار هستیم یا نه؟ آیا یک دزد می‌تواند بگوید: "چون دوست دارم دزدی کنم، پس دزدی می‌کنم." یا یک آدم‌کش می‌تواند بگوید "چون دوست دارم پس آدم می‌کشم." آیا راننده‌ای که حقوق دیگران را نادیده می‌گیرد و از چراغ قرمز رد ‌می‌شود، می‌تواند دلیلش را دوست داشتن این کار بداند؟
بدیهی است که انسان وقتی به زندگی جمعی تن داد، دیگر نمی‌تواند به صرف دوست داشتن یک کار، آن کار را انجام دهد. چون فضاهای همگانی از آن همه هستند، هیچ‌کس نمی‌تواند آن گونه که دوست دارد، در جامعه حضور یابد و هر کاری که دلش خواست و عشقش کشید و دوست داشت، انجام دهد.

اصلاً، فکر نمی‌کنم پاسخ "چون دوست دارم..." در هیچ یک از دلایل عقلی، شرعی، انسانی و... جایی داشته باشد.

   + سعید ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شرح حادثه

نوشته زیر متن کامل یکی از انشاهایی است که سال اول دبیرستان (سال تحصیلی 75-74) در درس نگارش1 با عنوان "شرح خاطره" نوشته‌ام؛ واقعاً که معلم‌مان را -آقای رحمانی- خیلی شرمنده خودم کرده‌ام. فضای کنکورزده نظام آموزشی، ما را وا می‌داشت تا وقت کمتری برای درسی همچون انشا بگذاریم. تا جایی که یادم هست، برای نوشتن همین چند سطر خاطره هم آنقدر زورمان می‌آمد که چند فحش نان و آب دار اول به خود و بعد به دبیر انشایمان نثار می‌کردیم.
لازم به ذکر است که همه کتاب‌ها و دفترهای دوره دبیرستان و حتا برخی کتاب و دفترهای دوره راهنمایی‌ام را هنوز دارم. اما از دوره ابتدایی متاسفانه چیزی ندارم.


روز جمعه سال 72 در فصل تابستان روز خوبی بود. در عصر آن روز ما و بچه‌ها در خیابان در حال بازی فوتبال بودیم. آفتاب در حال غروب کردن بود. چه غروب زیبایی! پرستوها از آن طرف به آن طرف می‌رفتند و صدای دلنشین آنها آرامبخش تن آدمی بود. در همین حال بودیم که ناگهان صدای مهیبی از چهارراه 50 متری به گوشمان رسید. ما یک‌باره به آن سو نگاه کردیم و دیدیم که دو ماشین به هم برخورد کردند و یکی از آنها به سرعت به طرف پیاده‌رو رفت. همه افراد خیلی سریع دور ماشینها جمع شدند. هر کسی در حال دویدن به آن سو بود. ما همین طور مثل همه به آن طرف در حال دویدن بودیم. تا رسیدن ما به آنجا، بسیار شلوغ شد. تقریبا دیگر ماشینهای حرکت‌کننده دیگر نمی‌توانستند حرکت کنند. یکی از ماشینهایی که تصادف کرده بود بسیار ضربه دیده بود و افراد داخل آن هم که دو زن و یک پسر بچه و دو دختر و راننده و یک پیرمرد بود، دو دختر و پیرمرد خیلی خیلی بد صدمه دیده بودند. یکی از دو نفر از افرادی که همان جا ایستاده بودند یک ماشین را نگه داشتند و این افراد را به بیمارستان بردند. در همان حال شیون راننده و دو زن و پسر بچه داخل ماشین بلند شد. هر کسی چیزی می‌گفت، یکی می‌گفت در همین وسط خیابان بودم که تصادف شد و هر کسی حرفی می‌زد. در ماشین دیگر که یک راننده و چند مسافر بودند فقط دو نفر از مسافران زخمی بر سرشان ایجاد شده بود که تقریبا حالشان بد بود. بعد از عکس‌گیریها و دیدن پلیس یکی از ماشینها را همراه دو راننده به پاسگاه بردند. در پایان هم ماشین دیگر را غیر قابل حرکت بود به پاسگاه بردند.

   + سعید ; ٧:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

برای وبلاگ‌نویسان

همان طور که مستحضرید سایت‌های بسیاری وجود دارند که در آن‌ها نکاتی درباره آموزش وبلاگ‌نویسی به کاربران تازه‌کار داده می‌شود. در بیشتر آن‌ها مطالب مشابهی از جمله این که: "همیشه وبلاگ‌تان را به روز کنید، از آهنگ زمینه یا عکس‌های کمتری استفاده کنید تا وبلاگ‌تان زودتر باز شود، بیشتر از 8 پست در صفحه اصلی وبلاگ نگذارید، پاسخ پیام‌های دیگران را بدهید و..." به چشم می‌خورد.
اما من در این پست قصد دارم نکته‌ای را به وبلاگ‌نویسان عزیز یادآوری کنم که فکر نمی‌کنم در سایت‌هایی که درباره‌شان گفتم، مطلبی درباره آن آمده باشد. البته نه این که ملای منبری شده باشم و بخواهم جماعت وبلاگ‌نویس را ارشاد کنم. این نکته‌ حاصل چندین سال وبلاگ‌خوانی در دنیای وب می‌باشد و البته در حد یک پیشنهاد دلسوزانه و خیرخواهانه و در راستای آسودگی هر چه بیشتر خوانندگان وبلاگ. و آن، این که:

برادران و خواهران وبلاگ‌نویس، با انتخاب زمینه سیاه‌رنگ و قلم سفیدرنگ برای وبلاگ نه تنها نوآوری خاصی به خرج نداده‌اید بلکه با این کارتان اسباب خستگی، چشم‌درد و سردرد خواننده وبلاگ‌تان را فراهم می‌کنید. خواننده بیچاره همین که به خواندن وبلاگ شروع می‌کند -بیشتر از چند سطر نخوانده- چشمانش سیاه می‌روند، اشک از چشمانش سرازیر می‌شود و حس می‌کند وبلاگ دارد دور سرش می‌چرخد. این می‌شود که عطای خواندن وبلاگ را به لقای آن می‌بخشد. درست است که مشکی رنگ عشق است و آدم را یاد محرم می‌اندازد و خیلی خواص مفید دیگری نیز دارد، ولی به نظر من جای آن در زمینه وبلاگ نیست.
البته شاید مشکل از من باشد، ولی خب از آن جایی که ما نیز از صنف آدمیزاد هستیم، به احتمال زیاد مشکلات یادشده در سایر وبلاگ‌خوان‌ها نیز به وجود می‌آیند. اصلا برای یک بار هم که شده شمایی که زمینه وبلاگ‌تان سیاه است، سعی کنید مطالب وبلاگ‌تان را یک بار بخوانید تا ببینید چه حالی به چشمان شما دست می‌دهد؟

زیاده، عرضی نیست. در پناه خدا، زندگی به کامتان باشد.

   + سعید ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

گفتمان

مجادله و محاجه خدا در قرآن با کوردلان و بیماردلانی که هر بهانه‌ نابخردانه‌ای را دستاویز خود می‌کنند تا از پذیرش حق و حقیقت سرباز بزنند، در نوع خودش جالب است. گاهی به نظر می‌رسد که خداوند هم برای پاسخ دادن به شبهات مطرح‌شده، خودش را همسطح و همتراز ستیزه‌جویان می‌کند و با زبان خودشان، در مقام پاسخگویی به آن‌ها برمی‌آید. بی هیچ توضیح دیگری، چند نمونه از آن‌ها را ببـینید:


آن‌ها برای خداوند از میان بندگانش جزئی قرار دادند. (فرشتگان را دختران خدا خواندند) انسان ناسپاس آشکاری است.
آیا (خداوند) از میان آفریدگانش دختران را برای خود و پسران را برای شما برگرفته است؟ و هرگاه یکی از آن‌ها را به مانند آن چه که به خداوند مهربان نسبت می‌دهند، مژده دهند چهره‌اش سیاه می‌شود و خشمگین می‌گردد.
(1)


و گفتند: "چرا این قرآن بر مرد بزرگی از این دو شهر نازل نشده است؟"
آیا آنان رحمت پروردگارت را تقسیم می‌کنند؟! ... (2)


آیا خردهایشان آنان را به این کار دستور می‌دهد یا قومی طغیانگرند؟...
آیا آنان از چیز دیگری آفریده شده‌اند یا خود آفریدگار خویشند؟!
آیا آنان آسمان‌ها و زمین را آفریده‌اند؟...
آیا گنجینه‌های پروردگارت نزد آن‌هاست یا بر همه چیز سیطره دارند؟
آیا نردبانی دارند و اسرار وحی را می‌شنوند؟...
آیا سهم خدا دختران است و سهم شما پسران؟!
آیا تو از آنان مزد می‌خواهی که زیر بار سنگین آن قرار دارند؟
آیا اسرار غیب نزد آن‌هاست و از روی آن می‌نویسند؟
آیا می‌خواهند برای تو نقشه بکشند؟...
یا معبودی غیر خداوند دارند؟ (3)

 

***********************
پی‌نوشت:
(1) سوره زِخرُف، آیه 15 تا 17

(2) سوره زِخرُف، آیه 31 تا 32
(3) سوره طور، آیه 32 تا 43

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::

جان باختن شماری از هموطنان‌مان را در سقوط هواپیمای ایران 140 به بازماندگان تسلیت می‌گوییم.

   + سعید ; ٦:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

سیگار

چند روز پیش فرصتی پیش آمد تا از کلکسیون(= مجموعه، گردآورده) یکی از دوستان همکار در خانه‌اش دیدن کنم. نه از آن دست کلکسیون‌هایی که خیلی‌ها دارند، بلکه یک کلکسیون منحصر به فرد که تا به حال نمونه‌اش را ندیده‌ بودم. یک گنجه بزرگ از سیگارهایی که معلوم نبود از کجا گرد آورده بود. فرشاد درست به اندازه ویترین فعلی‌اش، یکی دیگر نیاز داشت تا بتواند همه پاکت‌های سیگارش را به نمایش بگذارد. علت علاقه‌مندی‌اش به این کار، همچنان برای من قابل درک نیست. اگر من باشم، اصلا و ابدا حوصله این که از این جا و از آن جا پاکت‌های جدید سیگار را جور کنم و به ازای آن‌ها پول بدهم و یک ویترین بسازم و خیلی چیزهای دیگر، ندارم.
این دوست به شدت علاقه‌مند ما یک دفتر دستک حسابی هم برای خودش درست کرده بود و شناسنامه هر یک از پاکت‌های سیگار موجود در گنجه‌اش از قبیل رنگ و کشور سازنده و قطران و... را به ترتیب حروف الفبا در آن ثبت کرده بود. شاید به خاطر این که آمارشان را داشته باشد.
هوای سیگارهایش را هم خیلی داشت؛ حتا بیشتر از خودش. وقتی که یکی از پاکت‌های سیگار قدیمی‌اش از دستم افتاد، معلوم بود که از دستم به خشم آمده است. همه این‌ها در حالی است که در این 8 سالی که نامبرده با من افتخار آشنایی داشته است، حتا برای یک بار هم ندیده‌ام که سیگار بکشد.
در ادامه، می‌توانید چند عکس از ویترینش را ببینید.


××××××××××××××××××××
پی‌نوشت:
گفته می‌شود اولین بار پژوهشگران آلمان نازی بودند که رابطه بین سرطان ریه و دخانیات را ثابت کردند. اما تحت تبلیغات گسترده متفقین در جنگ جهانی دوم، بسیاری از موفقیت‌های پزشکی در آلمان نازی از یاد رفت به طوری که بسیاری گمان می‌کنند نخستین بار دانشمندان آمریکایی و بریتانیایی به این مساله پی برده‌اند. مبارزه با دخانیات در آلمان نازی بسیار گسترده بود و جنبش مبارزه با دخانیات از سوی هیتلر پشتیبانی می‌شد به طوری که نازی‌ها ترک سیگار و دخانیات را یک مسئولیت ناسیونال سوسیالیستی می‌دانستند. یکی از شعارهای معروف در دوره رایش سوم برای ترویج سلامت مادران این جمله بود:
"مادران! از الکل و نیکوتین بپرهیزید. آب سیب بنوشید، آب سیب بدن را سالم می‌سازد."

ادامه مطلب
   + سعید ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

خردورزی

سِر کارل رایموند پوپر (Karl Popper) فیلسوف علم، منطق‌دان، ریاضی‌دان و اندیشمند اتریشی-انگلیسی و استاد مدرسه اقتصاد لندن بود. وی که یکی از بزرگترین فیلسوفان علم سده بیستم به شمار می‌آید و آثار زیادی در فلسفه سیاسی و اجتماعی از خود باقی گذاشته‌ است، در سال 1994 م درگذشت.
آن چه که مرا به این آقا علاقه‌مند کرد، تاکید بسیار ایشان بر خردگرایی بود. پوپر با تکیه بر روح فلسفه روشنگری، به سهم خود تلاش می‌ورزد تا انسان‌ها از پذیرش نسنجیده نظریه‌ها فاصله بگیرند و به گفته تاریخی کانت، شهامت استفاده از خـرد خود را بیابند. خـرد برای پوپر تنها مرجع و سرمایه معنوی انسانی است که همواره باید به آن تکیه و از واگذاری آن به نهادهای ویژه و ابراندیشمندان پرهیز کرد. پوپر تصریح می‌کند که ما باید عادت دفاع از بزرگمردان را ترک کنیم، چرا که بسیاری از آنان از راه تاختن به آزادی و عقل، خطاهای بزرگ مرتکب شده‌اند و تسلط فکری آنان هنوز مایه گمراهی انسان‌هاست. پوپر اندیشمندانی را که با اندیشه‌های خود در خدمت خودکامگان و راهگشای حکومت‌های ستم‌پیشه بوده‌اند، «پیامبران دروغین» می‌نامد.

   + سعید ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چنته عطاری

1)
ـــ آیا می‌دانستید که اکنون تلفن همراه شما پردازشگری قویتر از رایانه‌های ناسا در زمان فرود روی کره ماه دارد؟

ـــ مندلیف (پایه‌گذار جدول تناوبی عناصر) جمله معروفی دارد که می‌گوید: سوزاندن نفت به عنوان سوخت، همانند برافروختن اجاق گاز با اسکناس است.

ـــ با توجه به این که ناف بر اثر بریدن بند ناف به صورت زخم‌مانند ایجاد می‌شود و شکل آن ربطی به ژنتیک انسان ندارد، می‌توان از شکل ناف برای تمایز دوقلوهایی که وجه تمایز دیگری ندارند، استفاده کرد.

تنها وجه اشتراک مطالب بی‌ربط بالا این است که آن‌ها را از گوشه و کنار، در حین روزنامه‌خوانی یا وب‌خوانی به حکم این که برایم جالب بوده‌اند و تازگی داشته‌اند، یادداشت‌برداری کرده‌ام و اکنون، عشقم کشید تا در این پست منتشرشان کنم. در گذشته نیز موارد مشابه این چنینی در وبلاگ فخیمه داشته‌ایم، از جمله در این‌جا.

2)
وبلاگ محمد میمنت را می‌توانید در این‌جا ببینید. یک وبلاگ تجاری که محمد در آن کسب و کارش را شرح می‌دهد. خودتان بخوانید بهتر است. ضمن آرزوی پول و پیشرفت بیشتر برای میمنت عزیز که تازگی‌ها خیلی تند حرف می‌زند. حتا تندتر از عادل فردوسی‌پور.

3)
در ادامه، پاسخ یکی از خوانندگان پیگیر و درگیر وبلاگ که درباره بیودیزل پرسیده بودند، آمده است. اگر به درد آخرتشان نمی‌خورد، باشد که به کار دنیایشان بیاید. و البته نباید از یاد برد که دنیا، مزرعه آخرت است.

4)
و اما یک حکایت از مرحوم مغفور، عبید زاکانی:

وردکی به جنگ شیر می‌رفت. نعره می‌زد و بادی رها می‌کرد.
گفتند نعره چرا می‌زنی؟
گفت: تا شیر بترسد.
گفتند باد چرا رها می‌کنی؟
گفت: من نیز می‌ترسم.

(خودمانیم، اگر عبید زاکانی در عصر ما زندگی می‌کرد، بعید می‌دانم آبش با آب ماموران ممیزی به یک جوی می‌رفت.)

ادامه مطلب
   + سعید ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

من و غزه

ساعت دو بامداد بود که با شنیدن صدای تانک‌های بی‌رحم اسرائیلی که از کوچه ما گذر می‌کردند، از خواب ناز سه ساعته بیدار شدم. اصولاً بیداری از هر نوعش که باشد، خوب است. هنوز به خود نیامده بودم و یورش دژخیمان اسرائیلی را به درستی هضم نکرده بودم که انفجار مهیب چندین بمب‌ که فکر کنم از نوع فسفری‌اش بودند، ما را به اتفاق شیشه‌های خانه به لرزیدن از نوع بندری‌اش واداشت. قلبم به سرعت و شدت تمام می‌تپید. گو این که می‌خواست از قفسه سینه به در شود. تمام وجودم عرق کرده بود. صدای ضجه مادران بی‌پناه غزه‌ای نشان از هدف‌گیری درست هواپیماهای اسرائیلی داشت. با خود گفتم خدا می‌داند چندین نفر دیگر به شهدای غزه اضافه شده است. همهمه‌ای به پا شده بود. صدای فریاد کودکان معصوم غزه‌ای را به خوبی می‌شد از میان هیاهوی جمعیت شنید...
حالا ساعت 02:30 شده بود. اینقدر گیج خواب بودم که به خود نمی‌دیدم از روی تخت بلند شوم. یک جورهایی برای مردن آماده شده بودم. اما خدا را شکر، خدا به دادم رسید؛ در همین وقت بود که صدای ساز و دهل مرا از کابوس خواب و بیداری بیرون آورد. تازه فهمیدم داستان از چه قرار است. خلاصه کنم، یکی از همسایه‌های بافرهنگمان که همیشه صورتش تیغ‌کشیده و پیراهنش اتوکشیده است، عروس نازشان را به خانه می‌آورد. من خـر، کاروان عروسی‌شان را با صدای چرخ تانک‌ها، صدای ترقه‌های گوش‌خراششان را با صدای بمب، کیل کشیدن‌های زنانشان را صدای مادران غزه و شادی بی‌وقت بچه‌ها را با صدای دردآلود کودکان غزه اشتباه گرفته بودم.
ماجرای دیشب هر چه بود، اسمش را می‌گذارم توفیق اجباری جهت همدردی با مردم ستمدیده غزه. و البته نمی‌دانم این همدردی به درد مردم دردکشیده غزه می‌خورد یا نه. فقط آرزو می‌کنم روزی برسد که بیشتر بفهمیم.

   + سعید ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

کدام یک؟

همه روز روزه رفتن، همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به مکه، به برهنه پای رفتن
دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به معابد و مساجد، همه اعتکاف جستن
ز مناهی و ملاهی، همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی‌نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا قسم که آن‌را، ثمر آن قدر نباشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

شیخ بهایی

   + سعید ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()