saeid online

مغلطه

یکی از مربیان باشگاه ما یک ویژگی خوب یا بدی که دارد، این است که نسبت به هدایت ورزشکارهای تحت امرش به راه راست به طور جدی احساس مسئولیت می‌کند. طوری که بیشتر وقت‌ها حس ارشادگری‌اش شکوفا می‌شود و در باشگاه به شرح و تفصیل مسائل اخلاقی و اجتماعی می‌پردازد. با این که نامبرده نیت بدی ندارد و بیشتر از سر دلسوزی و خیرخواهی این رویه را در پیش می‌گیرد، اما جدای از این که زمان و مکان نامناسبی را برای این کار انتخاب می‌کند و همین فضای ناجور از میزان اثرگذاری حرف‌های اندرزگونه‌اش می‌کاهد، گاهی حرف‌هایی به زبان جاری می‌کند که خودش هم درمی‌ماند چگونه جمع و جورشان کند تا زیر سوال نرود.
چند روز پیش، نمی‌دانم مربی ما را چه شد که در حاشیه تمرین تصمیم گرفت وجوه مثبت زندگینامه محمدعلی کلی، اسطوره امریکایی بوکس را برایمان شرح بدهد. پیش از این که گفته‌های نادرست و اشتباه مربی‌مان را شرح بدهم، بد نیست بدانید که:

محمد علی کِلِی (متولد ۱۷ ژانویه ۱۹۴۲) با نام قبلی کَسیوس مارسلوس کلی، یکی از مشهورترین بوکسورهای سنگین‌وزن جهان است. او پس از گرویدن به اسلام و تغییر نام خود به محمدعلی، در فعالیت‌های سیاسی نیز نقش داشت و به همین دلیل بیش از سایر قهرمانان ورزشی در جهان مطرح شد. در سال ۱۹۶۶ بود که از حضور در ارتش آمریکا برای جنگ ویتنام (۱۹۵۵ تا ۱۹۷۵) خودداری کرد و به همین دلیل به مدت ۵ سال از رقابت‌های بوکس محروم شد و گواهینامه بوکسش نیز به حالت تعلیق در آمد.
همچنین، محمدعلی کلی در سال 1372 به ایران آمد و از ششمین نمایشگاه بین‌الملی کتاب تهران که احمد مسجدجامعی رییس آن بود، بازدید کرد. در حال حاضر محمدعلی از بیماری پارکینسون رنج می‌برد.

اما نمی‌دانم چرا بیشتر آن چه که مربی ما درباره این نابغه بوکس می‌گفت، غلط اندر غلط بود. از جمله این که، کلی یک مسلمان شیعه بود و تاکید بسیار روی این نکته که وی از افتخارات شیعه به شمار می‌رود. در حالی که شما کل اینترنت را زیر و زبر کنید در هیچ جایی نیامده که محمدعلی شیعه بوده و فقط از گرویدن وی به اسلام سخن گفته شده است. داستانی هم که مربی ما در شرح شیعه شدن کلی می‌گفت، در نوع خودش جالب و با آن چه که در اسناد موجود است، متفاوت: در یکی از مسابقه‌های بوکس که کلی ناک‌داون می‌شود، یک تماشاچی شیعه از کنار رینگ فریادزنان از کلی می‌خواهد بگوید یا ا... و کلی هم در پایان، مسابقه را می‌برد. بعدها کلی می‌گوید با شنیدن یا ا... نیرو گرفته و به همین سادگی از دین مسیح روی برمی‌گرداند و شیعه می‌شود. اما واقعیت این است که مسلمان شدن محمدعلی کلی داستان دیگری دارد. این ماجرا درست از زمانی آغاز شد که او با مالکوم ایکس (مبارز سیاهپوستی که برای حقوق مدنی سیاهپوستان امریکا فعالیت می‌کرد.) آشنا گردید و در جلسات سخنرانی‌هایش شرکت کرد. در همان سال‌های ۱۹۶۴-۱۹۶۵ بود که او با گروه‌های مسلمان سیاهپوست آشنا شد و به آن‌ها پیوست. (+)
اشتباه دیگر مربی ما این که، کلی از شرکت در جنگ تایوان سرباز می‌زند و مورد خشم جرج بوش قرار می‌گیرد. در حالی که امریکا در هیچ دوره‌ای با تایوان جنگ نداشته و مربی ما، ویتنام را با تایوان اشتباه گرفته بود. ضمن این که رئیس جمهور امریکا در زمان جنگ ویتنام هر که بود، مسلماً جرج بوش نبوده است.
سوم این که، کلی از بیماری آلزایمر رنج می‌برد. اما همان طور که گفتم محمدعلی را با پارکینسون می‌شناسند.

بگذریم. قصد گیر دادن ندارم، خوب یا بد بودن ویژگی اخلاق‌گرایانه مربی‌مان را هم نمی‌خواهم تایید یا انکار کنم. حرفم این است که چه خوب بود هر کسی پیش از سخن گفتن درباره هر موضوعی، با توجه به دسترسی آسان به پایگاه‌های اطلاعاتی، ابتدا کمی دانسته‌هایش را به‌روز و مستند می‌کرد و پس از آن زبان به حرف زدن می‌گشود.

   + سعید ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

علی چه می‌گوید؟

بخوانیم؛ به شرط آن که ملکه ذهن کنیم تا در رفتار و کردارمان نمود پیدا کند:


سخن مانند دارویی است که اندک آن سودمند و زیادش، کشنده است.
آن که به جستجوی دانش برخیزد، همچون مجاهد در راه خداست.
یا دانا باش یا جوینده دانایی. و جز این دو مباش که هلاک می‌شوی.
خرد، مرکب دانش است.
خرد٬ هر کاری را اصلاح می‌کند.
نتیجه خردورزی، پایداری و ایستادگی است.
جز به یاری خرد، بر دشواری‌های روزگار نمی‌توان چیره شد.
خرد در هر جا که باشد، بهترین همدم است.
اگر خرد سالم باشد، فرصت را غنیمت خواهد شمرد.
آن که پیش از هر کاری بیندیشد، استواری کارش بیشتر باشد.
نشانه نادانی همین بس که آدمی به عیب‌های خویش نادان باشد.
دشمن را هر چه ناتوان باشد، کوچک مشمارید.
با کسی که نتوانی حقت را از وی بگیری، داد و ستد مکن.
یک دشمن هم زیاد است.
هر کس در برآوردن نیازش از دشمن یاری جوید، بیشتر باز می‌ماند.
بزرگترین دشمن آن است که مکر خویش را پوشیده دارد.
هر که با خوش‌گمانی به روزگار دل سپارد، از زمانه پند نیاموخته است.
آن که بدون عاقبت‌اندیشی دست به کار شود، خود را گرفتار پیشامدها سازد.
همچون پزشکی مهربان باش که دوا را در جایی که سودمند است، می‌نهد.
کار هر روز را در همان روز انجام بده که هر روزی را کاری است.

...

ادامه مطلب
   + سعید ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

رسوایی

صندلی داغ بیستم به دلیل شیر تو شیر شدن و دستور اکید دکتر احمد برداشته شد. از همان اول هم حس ششم می‌گفت کسی که خودش را جای احمد جا زده و دارد به سوال‌ها پاسخ می‌دهد، احمد واقعی نیست. قشنگ معلوم بود که ادبیاتش با مرام داش‌احمد ما جور در نمی‌آید. البته، باز هم مثل همیشه، خدای دانا و توانا بهتر می‌داند.
صندلی داغ نامبرده تنها در صورت تماس مستقیم ایشان با این‌جانب بارگذاری خواهد شد. به امید آمادگی کامل داش‌احمد و برگزاری هر چه باشکوه‌تر صندلی داغ‌شان. البته، ضمن عذرخواهی از خوانندگان ارجمند وبلاگ فخیمه و همین‌طور میزبان صندلی داغ.


و اما برای این که دست خالی از این پست برنگشته باشید، بخوانید یک حکایت از زهرالربیع:

یکی از دروایش مقداری گندم برای آرد کردن به آسیاب برد. آسیابان گفت وقت ندارم. درویش گفت: اگر گندم مرا آرد نکنی، تو و الاغت را نفرین می‌کنم. آسیابان گفت: اگر دعای تو مستجاب است، از خدا بخواه گندم تو را آرد کند.

   + سعید ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

روزانه‌ها

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

سوسولیسم

پیام‌هایی را که میثم برای این پست نوشته بود، آنقدر به دلم نشستند که دلم نیامد آن‌ها را در قالب یک پست منتشر نکنم. البته با اندکی ویرایش و پیرایش:


بسیاری از مسائل نامیمون اجتماعی به عدم تحمل و بی‌حوصله بار آمدن بچه‌های این دوره زمانه بر می‌گردند. یک زن به محض دیدن یک کمبود ناچیز در خانه شوهر، در مقام مقایسه زندگی خود با دیگران برمی‌آید و شروع به غر زدن و سرکوفت زدن می‌کند و بسیاری از مردها هم با دیدن ناسازگاری‌ها و نانجیبی‌های همسر خود، دلسرد می‌شوند و چه بسا فیل‌ سرکش‌شان یاد هندوستان کند. زن هم که بی‌توجهی و بی‌میلی مرد را نسبت به خودش می‌بیند، سراغ مرد آرزوهایش می‌رود و این دور باطل تکرار می‌شود. و چه بسا داستان مرد دومی نیز بی‌شباهت با این زن و شوهر نگون‌بخت نباشد. این نیست که در پدیده شوم خیانت فقط زن مطلقه باشد یا دختر مجرد؛ خیلی از زن‌های شوهردار هم سروگوش‌شان می‌جنبد که می‌تواند ناشی از بی‌ظرفیتی و عدم تحمل آن‌ها باشد. دختری که همه چیزش در خانه پدرجانش جفت و جور بوده و هیچ گونه کمبودی نداشته است، با مشاهده کوچکترین تنگنا و سختی در خانه شوهر، به جای این که در بهبود معیشت خانواده گامی بردارد و دستکم از بازارگردی‌ها و ولخرجی‌های تمام‌نشدنی‌اش قدری بکاهد، بی‌پولی شوهر را به رخ می‌کشد.
در خانواده‌های امروزی، بچه‌ها خیلی بی‌اعتقاد، لوس، بی‌شعور، بی‌حوصله و افاده‌ای بار می‌آیند که پیامدهای شوم این گونه تربیت‌، می‌تواند دامنگیر خود پدر و مادرها هم بشود. در بین خویشاوندان دور و نزدیک پسرهایی را سراغ دارم که دوم یا سوم دبیرستان را تمام کرده‌اند اما از خرید چند نان از نانوایی سر کوچه‌شان عاجزند. یا پسری 27 ساله را سراغ دارم (دقت کنید: 27 ساله) به قدری وابسته مادر که بدون سوال پرسیدن و راهنمایی مادرش نمی‌داند که چه بخورد و چه بپوشد. یک روانشناس فرنگ‌دیده درباره سطح بالای توقعات نسل جدید عنوان می‌کرد که یک جوان ایرانی به من می‌گفت "چه خوب بود اگر ما در ایران فقط یک‌سوم امکانات جوان‌های اروپایی را داشتیم." به آن جوانک نازک‌نارنجی پاسخ دادم "اگر جوان‌های ایرانی یک‌سوم توقعات خارجی‌ها را داشته باشند، خیلی از مشکلاتشان خودبه‌خود حل خواهد شد."
سطح توقعات نسل حاضر خیلی بالا رفته است طوری که ساده زندگی کردن را فراموش کرده‌اند. متاسفانه، این خانواده‌ها هستند که بچه‌های خودشان را سست‌اراده و بی‌وجود بزرگ می‌کنند. پدر و مادرهای ایرانی بی هیچ دلیل منطقی، امکاناتی را در اختیار بچه‌های نازکتر از گل‌شان قرار می‌دهند که قلم از شرح آن‌ها کم می‌آورد. برای مثال، بچه‌های خود را که هیچ معلوم نیست در آینده چه گلی به سر پدرومادرشان می‌خواهند بزنند، با خودروی آخرین مدل به مدرسه‌ای که صد یا دویست متر از خانه فاصله ندارد، می‌برند و می‌آورند تا مبادا بادی به تن‌شان بخورد. در حالی که در خارج بچه‌ها را بعد از رسیدن به سن قانونی خودکفا پرورش می‌دهند تا مستقل زندگی کنند. همان کاری که پیشتر در ایران هم انجام می‌شد یعنی دستکم تابستان‌ که می‌شد، بچه‌ها را وامی‌داشتند کاری را یاد بگیرند که به درد آینده‌شان بخورد. اما حالا که تابستان فرامی‌رسد کدام بچه‌ای غیر از خوردن و خوابیدن و واتساپ و کلاس‌های تقویتی که هیچ‌گاه تمامی ندارند کار دیگری می‌کند؟

   + سعید ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

گندگی و ناکارآمدی

یکی از مدیران استانی در حاشیه یکی از سخنرانی‌هایش می‌گفت:

«کشور ژاپن 300 میلیون نفر جمعیت دارد و حدود 70 هزار کارمند؛ ایران ما نیز 75 میلیون نفر جمعیت دارد و حدود 2 میلیون و 300 هزار کارمند.»

و خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل.

   + سعید ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()