saeid online

صندلی داغ 19: سمیه عسکری

به بنده ناچیز حق بدهید که نوشتن از خاطرات دوران دانشجویی که حدود 10 سال از آن می‌گذرد، دشوار است. اگر این خاطره به جامعه نسوان مربوط باشد که روابط ما با آن‌ها دست کمی از جنگ سرد نداشت، سخت‌تر هم می‌شود.
این بار، خانم سمیه عسکری بر سر وبلاگ فخیمه بسی منت نهادند و روی صندلی داغ نوزدهم جلوس نمودند. خوشحالم از این بابت که این وبلاگ با همه کاستی‌هایش توانسته اعتماد دوستان را به خود جلب کند. اعتمادی که اگر در دوران دانشجویی رقم می‌خورد، روزهای خاطره‌انگیز بیشتری برایمان به یادگار می‌گذاشت.
تا جایی که ذهن ناقصم یاری می‌کند خانم عسکری یکی از کاربردی‌ها بود و همچون دیگر خانم‌های هفتاد و نهی که در روابط اجتماعی به صورت جزیره‌ای رفتار می‌کردند و با بیشتر از یک یا دو نفر دیگر طرح دوستی نمی‌ریختند، با دو نفر از هم‌ولایتی‌های خودشان -که یکی از آن‌ها سمیه ذبیح‌الهی بود و دیگری که نامش را به یاد نمی‌آورم- می‌پلکید. اصولاً خیلی کم پیش می‌آمد یکی از این سه نفر را تنهایی دید. هر سه نجیب، آرام و کمی تا قسمتی مرموز.
چهره در هم کشیده خانم عسکری و نگاه‌های تـندشان را به خوبی به یاد دارم. سر کلاس‌های درس کمتر سوال می‌پرسید و در کل آدم کم‌حرفی به نظر می‌رسید. تنها صحنه‌ای که از ایشان در پستوهای تاریک ذهنم باقی مانده، مربوط می‌شود به ترم یک در دانشکده فنی مهندسی سر کلاس ریاضی رافع؛ همان روزهایی که برخی هنوز در حال و هوای دبیرستان بودند و قبل از شرفیاب شدن استاد، شیرین‌کاری می‌کردند. همین که خبر آمد استاد دارد از راه می‌رسد علی فخاری که مشغول نوشتن چرندیاتش روی تخته سیاه بود(+) گچی را که در دست داشت، روی زمین انداخت و شتابان به سمت صندلی‌اش دوید. در همان حین خانم عسکری تازه از راه رسیده بود و در حالی که در حال گردش به سمت صندلی‌‌اش بود، در راهروی باریک وسط صندلی‌ها -که قسمت مردانه را از زنانه جدا می‌کرد- با علی فخاری به صورت back to back به هم گیر کردند. صحنه خنده‌داری بود ولی فکر نمی‌کنم غیر از خودم هیچ کس دیگری توفیق تماشای آن را داشت.

بگذریم، این شما و این خانم عسکری و هر سوالی که عشق‌تان می‌کشد، بپرسید.

-------------------------------------
back to back: یک عبارت من در آری و نقطه مقابل face to face

   + سعید ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

قدر هم را بدانیم.

بی‌خبر از همدگر آسوده خوابیدن چه سود
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود

گر نرفتی سوی او تو در زمان بودنش
خانه صاحب‌عزا تا صبح خوابیدن چه سود

زنده را زنده است اکنون قدرش را بدان
ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود

زنده را در زندگی باید به درد او رسید
ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود

با محبت دست پیران را عزیز من ببوس
ورنه بر روی مزارش تاج گل چیدن چه سود

یک شبی با زنده‌ها غمخوار باش
ورنه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود
 
تا زمانی زنده‌ایم از هم همه بیگانه‌ایم
در عزاها روی همدیگر ببوسیدن چه سود

گر توانی زنده‌ای را یک دمی تو شاد کن
در عزا عطر و گلاب ناب پاشیدن چه سود

از برای سالمندان یک گل خوشبو ببر
تاج گل‌ها در کنار همدیگر چیدن چه سود

گر نپرسی حال او تا زنده است
گریه و زاری و نالیدن برای او چه سود

سال‌ها عید آمد و رفت و نکردی یاد من
جای خالی مرا در خانه‌ام دیدن چه سود

گر نکـردی یاد من تــا زنـده‌ام
سنگ مرمر روی قبر من تو را چیدن چه سود

گر نپرسی حال و احوال همه فامیل خود
بعد مرگش اشک باریدن و کاهیدن چه سود

بهر دور افکندن کینه، تو حرکت کن کنون
فصل صلح و جشن و آیین است، جنگیدن چه سود

حق همدیگر به جا آریم و با هم به شویم
نرم و نیکو گفتگو سازیم، غریدن چه سود

وقت بگذاریم بـهر کودک و فرزند خویش
گر نهال الوار شد، بیهوده پیچیدن چه سود

دست و دامان پدر مادر ببوییم همچو گل
گر کُنی پژمرده گل‌ها را، بوییدن چه سود

اختیار مال و اموالت کنون در دست توست
بعد مُردن آب در هاون کوبیدن چه سود

برگ سبزی را کنون خود تحـفه درویش کن
لیک از فرزند و وارث چشم پاییدن، چه سود

*****************
(ممنون دوستان می‌شوم اگر شاعر را معرفی نمایید.)

   + سعید ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دره عشق

جمعه برابر پنجم اردیبهشت فرصتی فراهم شد تا در یک طبیعت‌گردی یک‌روزه به همراه مهربان‌همسر، از زیبایی‌های بهار بیشتر فیض ببریم. مقصد سفر، قلب رشته کوه‌های زاگرس در استان چهار محال و بختیاری. حیفم آمد شما را از تماشای عکس‌های این منطقه زیبا و سرسبز که "دره عشق" می‌نامندش، سهیم نکنم. 

نمای دلربایی که مرا وادار به توقف در کنار جاده و تماشای خود نمود. اغراق نیست اگر بگویم دست کمی از شمال ندارد. در فصل تابستان، این کوه‌ها و تپه‌ها به دلیل گرمای شدید هوا و افت شدید بارش، دیگر سبزپوش نیستند.

 

جاده‌ای که کوه‌های پوشیده از جنگل‌های بلوط را می‌شکافد و پیش می‌رود. هر چه به مقصد نزدیکتر می‌شدیم، جاده باریک‌تر و پر دست‌انداز می‌شد. دو اتوبوس سفیدرنگ، حامل گردشگرانی از اصفهان بودند که در قالب دو تیم کوهنوردی، با هم و با ما همسفر شده بودند.

بقیه عکس‌ها در ادامه...

ادامه مطلب
   + سعید ; ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از جام‌جـم

در صفحه آخر شماره 3960 روزنامه جام جم، مطلبی با عنوان "تنبل. دات. بلاگفا. دات کام!" توسط "علی رستگار" نوشته شده، که در خور درنگ است:


نگارنده روز گذشته و پس از مدت‌ها و به طور اتفاقی سری به وبلاگ متروکه‌ام زدم و با مروری گذرا به مطالبی خاک‌گرفته، خاطرات گذشته را تورق کردم. پس از بالا و پایین کردن نوشته‌های روزها و ماه‌ها و سال‌های دور، سری هم به بخش مدیریت وبلاگ زدم و با شگفتی با انبوهی از نظرهای تاییدنشده روبه‌رو شدم. دوستی در شهریور 90 برایم نوشته بود: به روزش کن دیگه تنبل!
زندگی شتابان و پرمشغله امروزی سبب شد اصلا یادمان برود زمانی صاحب وبلاگی بودیم که می‌توانستیم دیدگاه‌هایمان را مطرح کنیم و در این زمینه نظرها، پیشنهادها و انتقادهای دیگران را هم بخوانیم؛ تعاملی سودمند در دنیای مجازی که به تحلیل‌ها و تفسیرهای مختلف راه می‌داد و بی‌تعارف و شکسته‌نفسی و اغراق، بخشی از رشد و ارتقای نگاهمان را مدیون آن فضا بودیم.
وبلاگ‌نویسی هرچند هنوز هم در دنیا و پیروی آن ایران طرفدارانی دارد، اما به سبب رشد فزاینده و گسترش بی‌محابای شبکه‌های اجتماعی به هیچ روی رونق گذشته را ندارد و بیشتر نویسندگان و کاربران جلای وبلاگ کرده‌اند و ترجیح می‌دهند مفیدترین وقت‌هایشان را در فضاهای فریبنده دیگری تلف کنند!
دهه 80 خورشیدی آغازی بود بر فعالیت‌های وبلاگ‌نویسی در ایران که در ادامه شدت گرفت و با راه‌اندازی سرویس‌های گوناگون وب‌نوشت فارسی، موجی ایجاد شد که هر آدم اندک آشنا با رایانه و دنیای اینترنت را برای وبلاگ‌نویسی ترغیب می‌کرد.
اگر از بسیاری از وبلاگ‌های شخصی و شبه‌عاشقانه و شاعرانه چشم‌پوشی کنیم، وبلاگ‌ها محلی بود (هست؟!) برای تبادل افکار تخصصی‌تر و مبسوط‌تر، اما جماعت زیادی از وبلاگ‌نویسان دیروز از جمله نگارنده، با آمدن شبکه‌های جدیدتر که ابزارها و امکانات متنوع‌تر و جذاب‌تری برای دیده شدن داشت، عطای مقاومت را به لقایش بخشیدند و به قیمتی ارزان تحلیل و تعمق وبلاگ‌نویسی را به لایک‌های پرشمار فروختند.
نمی‌دانم وبلاگ از مد افتاده یا ما نفسمان گرفت و از عمق آب به سطح آمدیم؟

   + سعید ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()