saeid online

کلام فاطمی

+ خداوند٬ ایمان را برای پاک شدن از شرک، و نماز را برای رهایی از خودپسندی واجب کرد.

+ بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم مهربان‌تر باشد.

+ خداوند٬ قصاص را برای بقای زندگی قرار داد.

+ هر چه زندگی کنی، شگفتی‌های روزگار را بیشتر خواهی دید.

+ پیروی از قرآن موجب ره سپردن به سوی خشنودی خداست.

+ خداوند، اگر بخواهد همه گناهان را می‌آمرزد و باکی ندارد.

+ بهترین شما آرام‌ترین شما در وقت نماز است و کسانی که زنانشان را گرامی‌تر می‌دارند.

   + سعید ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

من و مامور

آشکار و هویداست که قانون خوب است و در هر جامعه‌ای، مامورانی باید مراقب اجرای قانون توسط مردم باشند و با قانون‌شکنان برخورد کنند. تا این‌جای کار، جای هیچ شک و شبهه‌ای نیست. به قول دوست عزیزی: بر منکرش لعنت.
ولی تصور کنید در شهر خودتان مثل بچه آدمیزاد در حال رانندگی هستید. آن هم با سرعت مجاز. همسرتان هم کنار دستتان نشسته و طبق معمول اخبار محل کارش را برای شما شرح می‌دهد. ناغافل، چشمتان در چشم مامور پلیسی که لباسش تمایز چندانی با مردم عادی ندارد، می‌افتد. بلاتشبیه، مثل ماری که از پونه بدش می‌آید ولی در لونه‌اش سبز می‌شود. مامور مزبور و در عین حال معذور، فرمان ایست می‌دهد. شما هم نگه می‌دارید و از خودتان می‌پرسید نکند به خاطر رانندگی خوبتان می‌خواهد از شما قدردانی کند. اما ابروان درهم کشیده پلیس را که در آینه می‌بینید، نظرتان تا حدودی عوض می‌شود. ولی از طرف دیگر، آنقدر به خودتان مطمئنید که حتا از ماشین پیاده هم نمی‌شوید.
پلیس قدم‌زنان به شما نزدیک می‌شود و ضمن درخواست گواهینامه و کارت ماشین، طلبکارانه می‌پرسد:

- چرا با موبایل صحبت می‌کردی؟
- من؟!!
- بله، شما با موبایل صحبت می‌کردی.
موبایل را از جلوی داش‌بورد برمی‌دارم و می‌گویم:
- اگر صحبت می‌کردم، روی موبایلم تاریخ و ساعت تماس باید افتاده باشد؛ خودتان می‌توانید نگاه کنید.
- نه آقا! همین که موبایل را در دست بگیرید، خلاف قانون است.
- اصلاً موبایل دستم نبود، چه رسد به این که با موبایل حرف زده باشم.
- چرا، بود.
من با تاکید بیشتر:

- نه موبایل دستم بود و نه با موبایل صحبت می‌کردم. (خدا شاهد است که غیر از این هم نبود.)
مامور در حالی که وانمود می‌کند اندکی مهربان شده:

- موبایل را نادیده می‌گیرم و یک تذکر کمربند بریتان می‌نویسم.
- کمربند؟! ما که کمربندمان را بسته بودیم...

این‌جا بود که از کوره در رفتم و از ماشین پیاده شدم. از مامور پلیس خواستم که دقیقاً برایم شرح دهد چه خلافی کرده‌ام. هرچه بیشتر شانه بالا انداختن‌های مامور را می‌دیدم، بیشتر عصبانی می‌شدم. چون اصلاً خلافی نکرده بودم. از این که بی‌دلیل جریمه شده بودم، هر آن خشمم بیشتر غلیان می‌کرد. صدایم خودبه‌خود بلندتر می‌شد. واقعیت این بود که کاری هم نمی‌توانستم بکنم. کم‌کم داشتم به این نتیجه بد می‌رسیدم حالا که چه خلاف بکنی و چه نکنی، جریمه می‌شوی؛ همان بهتر که آدم خلاف بکند تا امورش بهتر بگذرند. حرف آخر آن مامور هم که باید برای همه ما الگوی قانون‌داری و قانون‌مداری باشد، آب پاکی را روی دستم ریخت:
"همین است که هست، به هر که دوست داری شکایت کن."

ول‌کن قضیه نبودم. با این که به کلی به هم ریخته بودم، بلافاصله به پاسگاه راهنمایی رانندگی رفتم و ماجرا را برای رئیس‌شان که جوانی همسن خودمان بود، شرح دادم.
خوشبختانه، ماجرا تا حدودی ختم به خیر شد. فردای آن روز رئیس‌شان عنوان کرد که حق با من بوده و به مامورشان تذکر داده‌اند. و این طور شد که کمی آرام شدم.
فقط از آن می‌ترسم که همان ماموری که ذکرش رفت، هر از گاهی از روی لج، در پرونده خلافی‌ام یک خلاف غیرواقع برایم درج کند. نمی‌دانم اگر این‌طور شد، بی‌گناهی‌ام را چگونه ثابت کنم؟

   + سعید ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

داستان م.سهرابی

از همان بچگی تخس بود و هر کاری را که دلش می‌خواست، می‌کرد. با بیشتر بچه‌ها سر دعوا داشت. کم‌حرف ولی در عین حال، پرخاشگر بود. دست به سنگ خوبی داشت. با هر کس که دعوا می‌کرد، قوزک پای طرف از سنگ‌هایش بی‌نصیب نمی‌ماند.
اسمش مهدی بود. بزرگترهای محل بچه‌ها را از دوستی با مهدی بازمی‌داشتند. مهدی را پسر سالم و سر به راهی نمی‌دانستند. خودش می‌گفت و دیگران نیز می‌گفتند که پدرش خودکشی کرده است. حتا خود مهدی داستان یکی دو مورد از خودکشی‌های نافرجام پدرش را بریمان تعریف می‌کرد. اگر شنونده خوبی برای حرف‌هایش بودی و اعتمادش جلب می‌شد، برایت از دردهای دلش می‌گفت. از آرزوهای بر باد رفته کودکی‌اش. رد افسوس و حسرت را در حرف‌هایش می‌شد دید. می‌فهمیدی که مهدی هم مثل هر کودک دیگری، احساس و آرزو دارد.
روزگار گذشت و من سر از دانشگاه در آوردم. بعد هم بلافاصله مشغول به کار شدم. حالا بیشتر از ده سال از آن روزهایی که به اتفاق بچه‌های محل از دیوار مدرسه بالا می‌رفتیم و در حیاط مدرسه فوتبال بازی می‌کردیم، گذشته بود. هیچ خبری از مهدی و برادرش که به اتفاق مادر و خواهرشان زندگی می‌کردند، نداشتم. تا این که همین پارسال، مهدی را سر کوچه‌شان، عصا به دست دیدم. یکی دو بار تلاش کردم باب گفتگو را باز کنم ولی مهدی حتا جواب سلامم را نمی‌داد. یک بار هم احساس کردم، زیر لبی به من بد و بیراه می‌گوید. روزی نبود که از سر کوچه رد شوم و مهدی را آن جا نبینم. انگاری که آرام و قرار نداشت. درست عین این آدم‌هایی که نقشه‌ای شوم در سر می‌پرورانند. گاهی وسط بلوار شلوغی که کوچه‌شان به آن وصل می‌شد، روی چمن‌ها می‌نشست و بی‌توجه به هیچ کسی برای خودش آتشی دست و پا می‌کرد.
یکی از همسایه‌ها برایم تعریف کرد که کامیون مهدی به علت افتادن پیک‌نیک دچار آتش‌سوزی می‌شود و پای مهدی هم به شدت می‌سوزد. به دلیل شدت آسیب‌دیدگی و درمان نامناسب (شاید به خاطر بی‌پولی) یکی از پاهای مهدی از کار می‌افتد و عصا به دست می‌شود.
تا این که در یکی از همین روزهای نوروز 93 مهدی فرصت را غنیمت می‌شمرد و کاری را می‌کند که از خیلی وقت پیش برایش برنامه‌ریزی کرده بود. قبل از این که مادر و خواهرش از میهمانی برگردند، عطای زندگی را به لقایش می‌بخشد و خودش را حلق‌آویز می‌کند. مهدی، که بعد از دیدن اعلامیه فوتش تازه فهمیدم اسم اصلی‌اش مجید بوده، هرچند شهامت روبرو شدن با ناملایمتی‌ها و فراز و فرودهای زندگی را نداشت، ولی دستکم شهامت دل کندن از زرق و برق این دنیای غدار را که خیلی‌ها دلبسته و وابسته آن شده‌اند و معلوم نیست چگونه می‌خواهند از آن دل بکنند، داشت.

   + سعید ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

جهت‌یابی در شب

در سررسیدی که به طور اتفاقی در خانه پدری‌‌ام (و نیز مادری‌ام) دیدم، خاطرات چند تن از پزشکان بنام سال‌های نه چندان دور از زبان خودشان آمده بود که به نظرم جالب می‌آمد. عنوان این سررسید "روایت ما پزشکان" بود. یکی از این پزشکان مردم‌دوست و مردم‌دار در خاطراتش نوشته بود (با این که چند روز بیشتر از خواندن آن سررسید نمی‌گذرد، نام این بنده خدا را به یاد نمی‌آورم.) که یک شب در حال برگشت به ایران، به اتفاق مارتین جردن در صحرای عربستان گم می‌شوند. ولی آقای جردن دست به کار می‌شود و با جهت‌یابی از روی ستاره قطبی، راه درست را پیدا می‌کنند.
با خواندن این خاطره بود که مشتاق یادگیری جهت‌یابی در شب شدم البته نه از روی ستاره قطبی که با روشی آسانتر. هرچند این روش چندان دقیق نیست، ولی دستکم راهنمایی تقریبی را فراهم می‌آورد:
در شب و با استفاده از ماه تابان می‌توان به سادگی جهات چهارگانه را تشخیص داد. به این صورت که اگر دو نوک هلال ماه را با خطی فرضی به هم وصل کنیم و حرف p درست شد، در نیمهٔ اول و چنانچه حرف q درست شد، در نیمهٔ دوم ماه قمری خواهیم بود.
در نیمهٔ اول ماه‌، قسمت بیرونی ماه (برجستگی ماه) جهت غرب را نشان می‌دهد و در نیمهٔ دوم، برجستگی ماه به سوی شرق است. وقتی هم که ماه به صورت قرص کامل است، می‌توان به کمک حرکت ماه (که از شرق به غرب است) جهت‌یابی کرد. بدیهی است که با ادامه دادن همان خط فرضی تا زمین، تقاطع این خط با افق نقطه جنوب را [در نیمکرهٔ شمالی زمین] نشان می‌دهد.
شاید بگویید که امروزه با وجود گوشی‌های هوشمند، دیگر نیازی به این همه دنگ و فنگ نیست؛ ولی از ما گفتن که به گوشی‌های خود زیاد اعتماد نکنید و شکل زیر را به خاطر بسپارید:


   + سعید ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نیکی و پرسش؟

بد مکن تا بد نفرساید تو را

نیک کن تا نیک پیش آید تو را

ای خوش آن روشندل پاکیزه‌رای

کاورد شرط مروت را به جـای

   + سعید ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

پایان سبزه‌های هفت‌سین

در یکی از خبرگزاری‌ها آمده بود:

(( اگر میانگین برداشت گندم از زمین‌های آبی و دیم کشور را 5/2 تن محاسبه کنیم، مقدار گندمی که صرف سبز کردن سبزه هفت‌سین می‌شود، محصول ۱۸۰۰ هکتار از زمین‌های کشاورزی کشور را در چند هفته نابود می‌کند. تنها دلیل برای اتلاف این مقدار بسیار زیاد از سرمایه‌های کشور، رعایت سنتی است که تاثیری در حال و آینده افراد هم ندارد. همچنین اگر قیمت هر کیلو گندم را ۸۰۰ تومان فرض کنیم، گذاشتن سبزه بر سر سفره‌های هفت‌سین ایرانیان، هزینه‌ای بالغ بر ۳ میلیارد و ۶۰۰ میلیون تومان بر اقتصاد کشور تحمیل می‌کند. ))


++++++++++++++++++++++++++
ولی بنده نظر دیگری دارم؛ اگر رقم ۳ میلیارد و ۶۰۰ میلیون تومان را با اختلاس سه میلیارد دلاری یکی دو سال پیش مقایسه کنیم، می‌بینیم که همچین رقم خیلی بالایی هم نیست. با فرض این که هر دلار 3000 تومان باشد، با اختلاس مزبور می‌توان سبزه 2500 سال ایران را تامین کرد. پس، ای کاش کسی که زحمت کشیده و سبزه‌های زبان‌بسته هفت‌سین را حسابرسی کرده، پیگیر مجازات اختلاس‌کنندگان می‌شد.

   + سعید ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ما را آن ده که آن به

ای کریمی که بخشنده عطایی
و ای حکیمی که پوشنده خطایی
و ای صمدی که از ادراک خلق جدایی
و ای احدی که در ذات و صفات بی‌همتایی
و ای خالقی که راهنمایی
و ای قادری که خدایی را سزایی
جان ما را صفای خود ده
و ما را آن ده که آن به
و مگذار ما را به که و مه.

خواجه عبدا... انصاری

   + سعید ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از 1+5 تا 1-5

در خبرها آمده بود که شماری از مردم و دانشجویان مشهد به دلیل گروگان‌گیری 5 سرباز به دست تروریست‌های جیش‌العدل، در برابر دفتر پاکستان در مشهد تجمع کردند. با توجه به کشته شدن یکی از سربازان ایرانی به دست گروهک یادشده، طراحی این پوستر در نوع خودش برای من جالب بود:

 

و نیز بخوانید این مطلب را که در همین باره نوشته شده است.

   + سعید ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

1392 نیز به تاریخ پیوست.

اگر بخواهم چکیده‌ای از آن چه که در سال 92 بر من رفت، بنویسم تا سال‌های بعد با خواندن آن خاطرات گذشته‌ام یادآوری شوند، باید پیش و بیش از هر چیز از دخل و خرجم بگویم که به معنی واقعی کلمه سربه‌سر بود. نرخ بالای تورم از یک سو و آب‌باریکه حقوق از سوی دیگر و البته اقساط سنگین وام‌هایی که گویی تمامی ندارند، جز جیب خالی در پایان هر ماه نتیجه‌ دیگری برایم نداشت. به نظر خودم، دلیل خیلی از کم‌حوصلگی‌ها و تندخویی‌هایم در سال گذشته شاید همین بی‌پولی بوده باشد. گاهی پیش می‌آمد که چند روزی را با کمتر از پنج هزار تومان سپری می‌کردم. تعطیلی‌های گاه و بیگاه شرکت هم بیشتر آزارم می‌داد. نگرانی مزمنی نسبت به آینده شغلی‌ام پیدا کرده بودم که البته هنوز هم ادامه دارد. امید است که در سال نو این نگرانی برطرف شود.

گذشته از این‌ها، اتفاقی که سبب شد تا قدر نعمت سلامتی پدر و مادرم را بیشتر بدانم، این بود که در اواخر آذرماه مادرم دچار حمله قلبی‌ شدیدی شد و تا مدت‌ها دستمان را به دوا درمان بند کرد. روزی که این اتفاق افتاد، ماموریت بودم و تا شب نتوانستم خودم را به بیمارستان برسانم. در این فاصله، خودم را بیشتر و بهتر شناختم و فهمیدم که برای شنیدن خبرهای بد اصلا و ابدا آمادگی ندارم. به خوبی به یاد دارم که وقتی بچه بودم، یکی از دوستان آن دوران در عالم بچگی می‌گفت که دوست دارد قبل از مرگ پدر و مادرش، بمیرد تا غم فراقشان را نبیند. و من بعد از گذشت حدود 25 سال از آن روزها، به حرف آن همبازی شیطان رسیدم.

سال 92 را باید سال از سرگیری ورزش بوکس نیز بدانم. زندگی مشترک در یک و نیم سال قبل از آن و مشغله‌های کاری، با وجود علاقه بسیاری که به این ورزش داشتم، اجازه دنبال کردن آن را نمی‌داد تا این که با اصرار همسر، عزمم را جزم کردم تا پا در راه تایسون و جو فریزیر بگذارم.

همچنین در سالی که گذشت، با گوشی موبایلم به اندازه 52 ساعت و 57 دقیقه صحبت کردم (22 ساعت و 41 دقیقه خودم شماره‌گیری کرده بودم و 30 ساعت و 16 دقیقه تماس دریافتی داشتم.) 760 پیامک دریافتی و 661 پیامک ارسالی هم داشتم.

و در آخر:

تا کی از خلق اسیر غم بیهوده شوی
از همه رو به خدا آر که آسوده شوی

   + سعید ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یـزد گردی

چهارشنبه برابر با ششم فروردین بود که به کله مبارکمان زد سفری کوتاه به مقصد یزد داشته باشیم. از یک سو، بیزاری‌ام از شلوغی جاده‌ها مرا از سفر بازمی‌داشت و از سوی دیگر، تعطیلی شرکت که امسال کمی کشدار شده و تا پانزدهم ادامه دارد، مرا به سفر وامی‌داشت. من، یکدل و همسر دودل؛ تا این که مهربان‌همسر قید دید و بازدیدهای نوروزی را زد و همسفر شد.
برای پرهیز از یکنواختی سفر، راه رفت و برگشت را متفاوت انتخاب کردم. ولی مسافت هر دو درست به یک اندازه و 400 ک‌م بود. راه رفت از ابرکوه و راه برگشت از سمت نایین. و خیلی خرسندم که شهر ابرکوه را با آن‌ خانه‌‌های تاریخی و سرو 4000 ساله‌شان -که از قرار معلوم، کهنسال‌ترین موجود روی کره زمین است- از نزدیک دیدم. کار خوب مقامات ابرکوه این بود که در ورودی شهرشان، به جای تبلیغات بی‌خاصیت، تصویر هر یک از جاذبه‌های طبیعی و تاریخی شهرشان را روی بنـرهایی که فاصله مناسبی از هم داشتند، به نمایش گذاشته بودند. با این کار خوب که ای کاش به شهرهای دیگر هم سرایت کند، هر مسافری که حتا قصد دیدار ابرکوه را ندارد، میهمان ناخوانده آن جا می‌شود.
و اما یزد؛ به قول خودشان شهر قنات و قنوت و قناعت. مجموعه امیر چخماق، خانه‌های تاریخی، محله‌های قدیمی با آن کوچه‌های تنگ و باریک، آتشکده زرتشتیان و باغ دولت‌آباد از جمله جاهایی بودند که توفیق دیدارشان را یافتم. اما مجموعه امیر چخماق را به آن زیبایی و شکوهی که در عکس‌ها دیده بودم، نیافتم. آب‌انبار مجموعه یادشده که سال‌های سال است به خودش آب ندیده، این روزها تغییر کاربری داده و زورخانه شده است. اتفاقاً تماشای ورزش باستانی‌کارها از نزدیک خیلی حال داد و یکی دو ساعت از وقت شریفمان را گرفت. سری هم به زیر آب‌انبار زدیم و در همان جا بود که به اتفاق مهربان‌همسر یکی از بزرگترین سوتی‌های عمرم را به منصه عمل رساندیم. قضیه از این قرار بود که راهروی باریک و کوتاه دور آب‌انبار را که به صورت یک مسیر دایره‌ای بود، نزدیک ده بار طی کردیم. به خیال این که در هر دور به اندازه یکی دو متر پایین‌تر می‌رویم و وارد مسیر جدیدی می‌شویم، اما زهی خیال باطل! به دلیل تشابه حجرک‌های آب‌انبار و شاید خستگی نمی‌دانستیم که این‌جا یک مسیر بیشتر ندارد و ما برای دقایقی دور خودمان می‌چرخیدیم.

*********************

پی‌نوشت:
1) در هنگام رانندگی بسیار پیش آمده که آرزو می‌کنم ای کاش یک مامور پلیس از راه می‌رسید و به حساب راننده‌هایی که حقوق دیگران برایشان معنایی ندارد، رسیدگی می‌کرد. اما در این سفر، برای اولین بار هم سرعت غیرمجاز یک راننده بی‌مبالات را ‌دیدم و هم در فاصله کوتاه جریمه شدنش را. این که آدم می‌بیند یک راننده قانون‌‌شکن تا همین چند ثانیه پیش موقع سبقت چه بادی در غبغب انداخته بود و حالا که در کمین پلیس گرفتار شده، چطور به صورت موش درآمده، دلش اندکی به قانون‌مداری گرم می‌شود.

2) از ما گفتن که در سفر تا جایی که می‌توانید قید غذای رستوران‌ها را بزنید. به صورت اتفاقی، وقتی چشمم به آشپزخانه یکی دو رستوران افتاد تا ساعت‌ها میلی به غذا خوردن نداشتم. دیدن مگس‌های شناور در ظرفی که در آن غذا را برای میهمانان سرو می‌کنند، اشتهای هر کسی را کور می‌کند.

3) چند عکس از همین سفر در ادامه...

ادامه مطلب
   + سعید ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()