saeid online

چاه مکن بهر کسی، اول خودت دوم کسی

در اخبار شنیدم که ایران به دلیل ممنوع شدن پخش شبکه‌های برون‌مرزی‌اش از سوی اتحادیه اروپا، نزد فلان سازمان بین‌المللی شکایت کرده است. البته که در این ماجرا هم دست فرزند نامشروع استکبار (اسرائیل را عرض می‌کنم) دست دارد و ایران همیشه تنها، همچون همیشه قربانی دسیسه‌های شیطانی شده، و صد البته واضح و آشکار است که این اقدام، نقض صریح آزادی بیان است، ولی مثل این که مقامات غیرمسئول ما که خداوند تبارک و تعالی سایه‌شان را هیچ‌گاه از سرمان کم نکند، فراموش کرده‌اند که این خودشان بودند که با پارازیت انداختن روی برخی شبکه‌های ماهواره‌ای که البته شکی نیست مردم با بصیرت و آگاه، توجهی به برنامه‌های سطحی و کذب آن‌ها ندارند، بازی را شروع کردند.
ما همچنان امیدواریم که بعضی‌ها سر عقل بیایند. البته بسیار بعید می‌نماید.

::::::::::::::::::::::::::::::::::

هر وقت تصمیم گرفتم مثل یک شهروند الکترونیک‌مدار (چیزی شبیه ولایت‌مدار) از دستگاه‌های خودپرداز به نحو حسنه استفاده کنم و مزاحم وقت شریف کارمندهای بانک نشوم و همچنین از قطع درختان جلوگیری کنم، تیرم به سنگ خورده است. یا حداقل، صرفه را در این دیده‌ام که اگر وارد بانک بشوم و طبق بانکداری سنتی به رتق و فتق امور بانکی‌ام بپردازم، وقتم کمتر هدر می‌رود. حوصله سخن درازی ندارم، فقط آرزو می‌کنم دچار آدم‌هایی که دستگاه خودپرداز را با اسباب‌بازی اشتباه گرفته‌اند یا شاید خیال می‌کنند ارث پدری پدرشان بوده و هر وقت مشغول کار با آن شدند، نیم ساعتی خودشان و دیگران را علاف می‌کنند، نشوید.
بی هیچ جانب‌داری خاصی از فرد یا گروهی، باید عرض کنم که در همه موارد این چنینی دچار یک خانم بی‌توجه به وقت دیگران شده‌ام.

:::::::::::::::::::::::::::::::::

به نظر شما چرا همه جراحان، مردند؟ البته کمی جانب احتیاط را در پیش می‌گیریم و ماماها را جراح به حساب می‌آوریم. ولی با این حساب، باز هم این سوال باقی می‌ماند که چرا بیشتر جراحان از رسته مردها هستند؟ آیا قساوت قلب مردها و رقت قلب خانم‌ها در این میان نقش دارد یا عامل دیگری؟
و چرا هیچ زنی تا کنون، خلبان نشده است؟ به عبارت دیگر، چرا همه خلبان‌ها مـردند؟

قدما راست گفته‌اند که قافیه چو تنگ آید، شاعر به جفنگ آید.

ادامه مطلب
   + سعید ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مسلک استادی

استادی را پرسیدند: در مسلک استادی چه کردی؟
گفت: راهنمای دانشجویان شدمی، مقاله های آنان ویرایش کردمی و در جلسات دفاعیه، دلی از عزا در آوردمی.

ادامه مطلب
   + سعید ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

برایان دایسون

هر وقت که به اتاق مدیر داخلی کارخانه می‌رفتم، متن زیر که زیر شیشه میز مدیر جا خوش کرده بود، توجهم را به خودش جلب می‌کرد. ممکن است برای شما تکراری باشد ولی با هم می‌خوانیم.
ناگفته نماند که حاج قاسم هم متن بالا را به ای‌میلم فرستاده بود. و البته، همین ای‌میل انگیزه‌ام برای نوشتن این پست بود.

پای صحبت برایان دایسون
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و از افتادن‌شان بر زمین جلوگیری کنید. جنس یکی از آن توپ‌ها از لاستیک و باقی آن‌ها شیشه‌ای هستند. آشکار است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد، می‌شکنند و خرد می‌شوند.
او در ادامه می‌گوید: آن چهار توپ شیشه‌ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان. و توپ لاستیکی همان کارتان است. کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمی‌گردد، خانواده‌ای که از هم پاشید دیگر جمع نمی‌شود،‌ سلامتی از دست‌رفته باز نمی‌گردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

ادامه مطلب
   + سعید ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مشهد

از هفتم تا نهم آبان‌ماه جلالی توفیقی به دست آمد تا سفر کوتاهی به مشهد داشته باشم. اقامتی سه روزه (و ایضا" سه شبه) که حتا کفاف زیارت و صحن‌گردی حرم مطهر را نمی‌داد چه رسد به تماشای سایر نقاط دیدنی مشهد. سه روز اقامت در اتاق 805، هتل سایه، واقع در خیابان امام رضا، کوچه امام رضا 5. و مسافرانی که از همه جا آمده بودند: اصفهان، شیراز، تهران و... و هر کس به هر طریقی که می‌شد برای دیگران قیافه می‌گرفت. روز آخر اقامت‌مان، با آمدن خانواده‌های شهدا و ایثارگران از استان جنگل‌خیز مازندران، آرامش از هتل رخت بربست. مازنی‌ها وقتی با هم حرف می‌زنند، به نظر می‌آید با هم دعوا می‌کنند.
پرواز رفت و برگشت، با طیاره‌ای از نوع ایرباس که به نظر ایمن‌تر و نـوتر از همه هواپیماهایی بود که تا به حال سوار شده بودم. از قرار معلوم، خلبان هم در کار خودش مهارت بالایی داشت؛ بدون این که آبی در دل ما تکان بخورد هوای رقیق جـو را می‌شکافت و طی طریق می‌کرد. تنها مساله آزاردهنده در هواپیما صدای شیون بچه‌هایی بود که یا گرسنه بودند یا خودشان را خیس کرده بودند.
مشهد را در این روزها خلوت‌تر از هر وقت دیگری می‌دیدم. ولی حضور شیعیان سایر کشورهای عربی، به ویژه عراق به خوبی مشهود بود. طوری که به جرات می‌شد گفت اگر نه بیشتر زوار امام رضا، بلکه نیمی از آن‌ها از اعراب بودند. به خاطر شباهت تیپ و قیافه عراقی‌ها با ایرانی‌ها، تا زبان به حرف زدن باز نمی‌کردند، نمی‌شد عرب بودن‌شان را تشخیص داد. گردشگران عراقی با وجود همه بدبختی‌های خاص خودشان از قبیل جنگ و اشغال و ناامنی و خیلی چیزهای دیگر، از خیلی از ما ایرانی‌ها، خوش‌تیپ‌تر و سر حال‌تر بودند.
برخورد خادمان حرم با کسانی که از گوشه و کنار حرم مطهر عکس می‌گرفتند، در نوع خودش جالب بود. همراه داشتن موبایل و عکاسی با آن آزاد است ولی به همراه داشتن دوربین دیجیتال و عکس‌برداری با آن ممنوع. هر چه فکر کردم، دلیلی مناسبی برای توجیه آن ندیدم. چهره عبوس و درهم خادمان هم مانع از نزدیک شدن و طرح سوال از آن‌ها می‌شد.
هر چه بود، خوب یا بد، تمام شد.

ادامه مطلب
   + سعید ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

اوباما در سینسیناتی

بهزاد کریمی در ای‌میلی که همین امروز برایم فرستاد، نوشته:

امروز باراک اوباما در دانشگاه سینسیناتی سخنرانی داشت و من به همراه چند تا از دوستان شرکت کردم. چند تا چیز واسم خیلی جالب بود اول این که مردم زیادی برای سخنرانی آمده بودند و ما مجبور شدیم برای ورود به سالن ۴ ساعت توی صف منتظر بمانیم. نکته جالب این بود که حتا یک نفر با وجود سردی هوا تلاش نکرد خارج از صف باشد و خودش را زودتر به سالن برساند، هیچ بحث و جنجالی نبود همه باهم صمیمی و مهربان بودند.
زمانی که توی صف بودیم چند تا از طرفداران رامنی آمدند و شروع به شعار بر علیه اوباما کردند اما کوچکترین دعوا و مشکلی پیش نیامد. هیچ بنر یا پلاکاردی ندیدم که عکسی از اوباما داشته باشد، هیچ پارچه خوش‌آمد گویی نبود، دانشگاه تعطیل نبود، مردم را توی خیابان به صف نکرده بودند که مسیر فرودگاه تا سالن سخنرانی را پر کنند. جالبتر از همه این که همه کسانی که آمده بودند واقعن به خاطر علاقه به خود ریس جمهورشان بود و هیچ کس به خاطر آمدن تشویق نمی‌شد و هیچ کس هم به خاطر نیامدن مواخذه نمی‌شد. رییس جمهور همراه مردمش خندید و آرزوی مرگ برای کشوری و مردمی نکرد، و از امید به آینده گفت. فقط یاد گذشته افتادم و درد کشوری که بزرگترین مشکلش فرهنگش است.

ادامه مطلب
   + سعید ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()