saeid online

به کسی برنخورد.

در شگفتم از استادانی که سی سال آزگار از روی یک جزوه دست‌نویس، هر سال یک مطلب تکراری را بدون هیچ به روز رسانی و تغییری تدریس می‌کنند و تنها کار غیر روتین‌شان شاید این باشد که در جلسات دفاعیه شرکت کنند و ندانند شیرینی و رانی و موز را کجای‌ شکم‌شان بگذارند تا بیشتر بتوانند بخورند. آن گاه، گستاخانه از شاگردان خود می‌خواهند که دچار روزمرگی نشوند.

ادامه مطلب
   + سعید ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

از خاطرات حسن روحانی

دکتر حسن روحانی دبیر اسبق شورای امنیت ملی که مسئول پرونده هسته‌ای ایران بود در کتاب خاطراتش از اولین دیدار خود با محمود احمدی‌نژاد به‌عنوان رئیس‌جمهور، روایتی خواندنی دارد. وی می‌نویسد:

در تاریخ 18‌/‌05‌/‌1384 قرار بود در آژانس، جلسه اضطراری شورای حکام تشکیل شود. آقای احمدی‌نژاد دو روز پیش از آن (16/05‌/‌1384) به من زنگ زدند و خواستند که به ریاست‌جمهوری بروم. ایشان گفتند چرا آژانس می‌خواهد جلسه فوق‌العاده بگذارد؟ گفتم می‌خواهند مساله راه‌اندازی اصفهان را بررسی کنند. گفتند آژانس حق ندارد چنین کاری بکند چون ما کار خلافی نکرده‌ایم، خوب است با البرادعی تلفنی صحبت کنید. گفتم این طور نیست که مدیرکل همه‌کاره باشد، اعضای شورای حکام، سفرای 35 کشور هستند که براساس گزارش مدیرکل تصمیم می‌گیرند.
بعد بحث شد که آژانس تحت نفوذ غرب است. پرسیدند چرا آژانس تحت نفوذ آن‌هاست؟ گفتم برای این که هم بیشتر بودجه آژانس را آن‌ها می‌دهند و هم بر بیشتر کشورهای عضو، نفوذ دارند. ایشان گفتند هزینه‌های آژانس در سال چقدر است؟ گفتم نمی‌دانم، شاید چندصد میلیون دلار. گفتند شما همین حالا به البرادعی زنگ بزنید و بگویید ما کل مخارج آژانس را می‌دهیم. گفتم اولا آژانس نمی‌تواند بپذیرد، چون برای مخارج آژانس و بودجه آن، مقرراتی وجود دارد و ثانیا ما هم چنین حق و اختیاری نداریم چون اگر به جایی بخواهیم کمک بلاعوض کنیم، مجلس باید تصویب کند.
گفتند من به شما می‌گویم، شما چه کار دارید! گفتم روش کاری من این‌طور نیست و من چنین کاری نمی‌کنم. اگر اصرار دارید، خودتان با البرادعی صحبت کنید. در ادامه گفتم شما من را خواستید تا به من چنین توصیه‌ای کنید یا مسائل هسته‌ای را از من بپرسید؟! گفتند من نظرم را به شما می‌گویم. گفتم من فکر کردم من را خواسته‌اید تا به شما مشورت بدهم. اگر می‌خواهید چنین دستوراتی را بدون مشورت و تصویب در جلسه سران بدهید، خوب است زودتر، دبیر جدیدی را منصوب کنید و این دستورات را به او بدهید. بعد از آن جلسه هم با آقای علی لاریجانی تماس گرفتم و گفتم باید زودتر خود را آماده کنید و دبیرخانه را تحویل بگیرید...

ادامه مطلب
   + سعید ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

سادگی

ساده باشیم، چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

ادامه مطلب
   + سعید ; ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

بی شیلگی

دوستی می‌گفت خاله‌ای دارم که قبل از ازدواج دخترش، خیلی تحویلم می‌گرفت. حتا بیشتر از پدر و مادر خودم. و من هم به خیال خام خودم فکر می‌کردم چه‌قدر دوست‌داشتنی بوده‌ام و خودم خبر نداشته‌ام. ولی همین خاله بزرگوار، همین که دید قصد ازدواج با دخترش را ندارم و دست بر قضا، خواستگار بهتری از من برای دخترش پیدا شد، یک تغییر صد و هشتاد درجه‌ای که نه، بلکه یک تغییر نسبی در طرز برخوردش با من نمودار شد.
درد دل (یا همان دل‌درد) دوستم را داشته باشید تا بروم سر اصل مطلب؛ در این دنیای بی‌وفای غدار کمتر کسی را می‌توان یافت که دیگری را فقط و فقط به خاطر وجودش دوست داشته باشد. البته شاید این رسم نانوشته و نامیمون منحصر به دوران ما نباشد و چه بسا در همه اعصار، رفاقت‌های بی شیله پیله کمتر پیدا می‌شده است. در بیشتر موارد در ورای دوستی‌ها و قربان صدقه‌ها، رد پایی نه چندان پنهان از ریـا، چاپلوسی، خودخواهی، طمع و دیگر غل و غش‌های ناخوشایند را با اندکی تیزبینی می‌توان دید. برای مثال، به ندرت فرزندی را می‌توان پیدا کرد که به پدر یا مادر پیرش، تنها به این دلیل که بر گردنش حق دارند و برایش زحمت کشیده‌اند، خالصانه و صادقانه احترام بگذارد. البته اگر در این زمانه نامراد فرزندی باشد که به پدر و مادرش احترام بگذارد! اگر هم کسی عصای دست پدر یا مادرش شده و طوری وانمود می‌کند که این کار را بی هیچ چشمداشتی انجام می‌دهد، نمی‌توان و نمی‌شود ثابت کرد که نیم نگاهی به مال و ماترک والدین خود ندارد. از کجا معلوم که احترام به پدر و مادرش را وسیله‌ای برای به چنگ آوردن مال بیشتر به شمار نیاورد؟
یا کسانی که خود را چاکر دست به سینه دیگری نشان می‌دهند، در پشت تعارف‌های صوری‌شان می‌توان نوعی رابطه رئیس و مرئوس را آشکارا دید. مریدان به ظاهر فرمانبر نه به این دلیل که دیگران را تنها به حکم انسان بودن باید محترم شمرد، بلکه بیشتر به خاطر این که ممکن است روزی گذر پوست‌شان به دباغ‌خانه یکدیگر بیفتد، ادای احترام می‌کنند. ولی همین که مافوق خوش‌خیال و بی‌خبر از چرایی این همه پاچه‌خواری، به هر دلیلی از کار برکنار شد یا در سمتی نامربوط گمارده شد، آن وقت است که دیگر پـیه آن همه عزت و احترام هدفمند را باید به دلش بمالد.
چندی پیش یکی از مدیران کارخانه از یکی از نیروهای پایین‌دستی خیلی تعریف می‌کرد که آدم به درد بخوری است و روی آدم را می‌گیرد و چنین و چنان... ولی وقتی به مدیر مزبور گوشزد کردم اگر شما مدیر نبودی و آن آقا نیروی زیردست شما نبود، آیا این طور جانفشانانه و فداکارانه آیفون یا ماهواره‌ خانه‌‌ات را درست می‌کرد؟ که جوابی نداشت.
کسی که تا دیروز وقتی به هم می‌رسیدیم، حتا سرش را بلند نمی‌کرد که ببیند انسان یا حیوان از کنارش رد شده، ولی حالا به خاطر سمت یا مقام جدید چه ابراز ارادت‌ها که نمی‌کند، از آن آدم‌فروش‌های سوداگری است که نباید با "سلام و چاکریم"های پوشالی‌اش خــر شد.

خودم هم حال و حوصله وراجی‌های خودم را ندارم... لب کلام آن که: چه خوب که احترام به دیگران را به عنوان یک رفتار همیشگی سرلوحه زندگی‌مان قرار دهیم نه به عنوان یک تاکتیک مقطعی.

ادامه مطلب
   + سعید ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

استادان دانشجو ستیز

گرچه روی این سخنان تنها به استادان دانشگاه خودم نیست اما ناچارم از این‌ها شروع کنم چون این‌ها هستند که چندی است به من گیر می‌دهند و حمله بر من درویش یک قبا می‌آورند و پا در کفش من می‌کنند و خاک در چشم من می‌زنند و تیغ بر چهره من می‌کشند. شیوهٔ رفتار استادان، کجی‌ها و ناروایی‌هایی‌ دارد که اگر همه‌گیر شود آفت‌ها و آسیب‌هایی مهیب به بار خواهد آورد. لذا هم از سر شفقت بر استادان و هم به انگیزهٔ توضیح و دفاع از خویش و هم به منزلهٔ طبابتی فرهنگی‌ این قطعه کوتاه را می‌‌نویسم.
من اگر می‌خواستم به شیوهٔ استادان دانشگاه، به این‌ها گیر بدهم و کارشان را نقد کنم آسان‌ترین و ارزان‌ترین شیوه همین بود که به بی‌سوادی این‌ها گیر بدهم و چالش‌ها و تناقض‌های وضع موجود را به یاری بطلبم. و با تکیه بر اصل "همه بی‌سوادند" برای این‌ها پاپوشی بدوزم و همه این‌ها را به همسویی با بی‌سوادان و خبط دماغان‌گرایان و دریوزگی از آنان متهم کنم یا به کاستی‌های روانی و رفتاری و ترس و طمع‌های سیاسی همه این‌ها اشاره کنم و "حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم".
اما این شیوه، درست‌‌ همان چیزی است که من به نفی و طردش بر خاسته‌ام و لذا نمی‌‌توانم با آن آرام بنشینم. پس بهتر است مستقیم و صریح به سراغ مراد خود روم. دریافت من این است که استادان دانشگاه‌ها، به افکار و فعالیت شاگرد چندان اهمیت نمی‌‌دهد. آشکار‌تر بگویم این‌ها‌ جرات رویارویی با فکر، قدرت قلمی و معرفتی شاگردان خویش را ندارند و این بی‌‌قدرتی‌ و بی‌‌جراتی را در لفافی از انگیزه‌خوانی‌ها، سیاست‌مالی‌‌ها و ماست‌مالی‌ها، تخفیف و تمسخر‌ها، طعن و کنایه‌ها، شماتت‌ها و ملامت‌ها، حرمت‌شکنی‌ها و فرافکنی‌‌ها فرو می‌‌پوشانند؛ و در این میدان چنان گرد و خاکی به پا می‌کنند که چشم‌های خود را هم نا‌بینا می‌کنند. آن گاه در این تاریکی‌ و نا‌بینایی، طنابی را که برای خفه کردن من درویش آماده کرده، نا‌خواسته بر گردن خویش می‌‌پیچند.
در طول مدتی که دانشجو هستم، سکوت پر لطافت تفکر در وجود هیچ استادی حس نمی‌‌شود اما تا بخواهی غوغای بی‌نزاکت تمسخر به گوش می‌رسد. لذت از ویران کردن و نفرت از برهان آوردن، غیبت دردناک عینک تحلیل و حضور بی‌‌رحم تیشه تخریب چهار خصلت اصلی‌ گفتار استادان در کلاس است. صاف و پوست‌کنده به ما می‌گویند که به صفت استاد و به جامه استادی هرکاری را که برای فرونشاندن شما لازم باشد، می‌کنیم و هیچ هراسی هم از هیچ منبعی نداریم.
من البته از مقابله به مثل حیا می‌کنم و پاسخی برای این طعنه‌ها و کنایه‌ها ندارم بلکه بنا را بر صحت همه آن‌ها می‌گذارم. اما پرسش من این است که چه حاجتی به این همه بی‌‌حرمتی و شخصیت‌شکنی است؟ این حرف‌ها چه ربطی به اصل موضوع دارد؟ کار از این‌ها ساده‌تر است. من ادعایی کرده‌ام (و آن این است که در دانشگاه‌ها سهم دانشجو خوب ادا نمی‌شود) استادان هم حرفی‌ بزنند و دلیلی‌ بیاورند و بگویند بر عکس، سهم دانشجو خیلی‌ خوب ادا می‌شود. کمر ادعای مرا بشکنند چرا سر مرا می‌شکنند؟ این کار‌ها درست هم که باشد نامربوط است، یعنی‌ به صدق و کذب ادعای من ربطی‌ ندارد و برای فرونشاندن دیگران درد را مداوا نمی‌کند.
حالا طنز جالب و طناب‌پیچ قضیه این‌جاست که از قضا همین سنگ‌پاره‌ها که به سوی من پرتاب می‌شود، دیوار ادعای مرا بلند‌تر می‌کند. و من که به گوشه‌ای از غوغا‌ها عزلت می‌گزینم، کجروی‌ها و نابسامانی‌های استادان مانند آب روان به مغزم جاری می‌شود و منجر به شکایت‌نامه و نامه سرگشاده می‌شود.
می‌‌گویند کسانی‌ که دیگران را تحقیر می‌کنند، خود عقده حقارت دارند. من این را نمی‌‌گویم. حرف من این است که تیر تحقیر میفکنید، تیر تحلیل بیفکنید، آن هم به سخن، نه به سخنگو. حواشی را بگذرید و محتوا را برگیرید. شما که نمی‌خواهید از نردبان پوسیده شاگردستیزی بالا بروید و مثل آن‌ها سال‌ها در پی صیقل تیغ شاگردستیزی باشید و منتظر پست‌ها و پادش‌های کلان بمانید؟ "با پادشه بگوی که روزی مقدر است". این گونه عمل کردن و این شیوه‌ها هر اسمی و صفتی داشته باشد منصفانه نیست. تخریب و تخفیف و اهانت، بی‌‌انصافی است و بد سرمشقی است برای جوانانی که بدین ویرانگری‌ها نظر می‌کنند و اثر می‌پذیرند.
نمی‌دانم که استادان ما تا کی‌ می‌‌خواهند در شاگردستیزی با هم مسابقه بگذارند و در گرداب این شیوه‌ ناخرد گرفتار بمانند؟ آنان که آغازگر این شیوه‌های هیستریک بود اینک همگی پشیمان و پریشانند و به روش خصمانه و نا‌عالمانه خود شرمسارانه اعتراف می‌کنند و با معذرت و پوزش می‌کوشند آبروی بر خاک ریخته خود را به جوی خوشنامی‌ باز گردانند.
از قضا در فضای دانشگاه هیچ چیز راهزن‌تر از شاگردستیزی و مقابله‌ ظاهری با دانشجویان نیست. اگر استادان به شاگردپروری کشیده و نگاهکی به روش فرزانه‌گان دیگر بیندازند و سپس به این کشف فاخر مفتخر شده که تسلط در کلاس تنها توسط  تحدید و تهدید دانشجویان میسر است، بروند و مدال افتخارش را از بی‌دقتی‌ها و بی‌روشی‌های خود بگیرند وگرنه این گاف گزاف این همه در کرنا کردن ندارد.
سخن به درازا کشید، مرادم از این همه اشاره و تنبیه فقط استادان خودم نبود. وقت آن است که دامن سخن را درچینم و خداوند را به خاطر همه دوستان و دشمنانی که به من عطا کرده سپاس بگزارم.

×××××××××××××
آن چه که خواندید، دردنامه یک دانشجو به نام "مسلم اخلاقی" بود که در گلایه از استادان بی‌سواد و دانشجوستیز کشور افغانستان در یک خبرگزاری افغان نوشته بود. که چندان هم بی‌مناسبت با برخی استادهای مشابه ایرانی نیست. و همین تشابه، دلیلی شد بر انتشار این مطلب در وبلاگ فخیمه.

ادامه مطلب
   + سعید ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

شاهنامه را آخر پاییز می‌شمرند.

(بارها گفته‌ام، باز هم می گویم طنزنوشت‌های اب..راهیــم نـبوی را دوست دارم. به همین دلیل واهی، اجازه بدهید این پست نیز از داش ابرام باشد.)

در راستای این که الان معلوم نیست که حکومت محکم توی دهان آمریکا می‌زند، یا یواش با آمریکا کنار می‌آید، و مشخص نیست که تنگه هرمز بسته می‌شود یا باز می‌شود، و معلوم نیست که تحریم نفت ایران به شکوفایی اقتصاد ایران می‌انجامد یا این که کسانی که چنین نظری دارند باید خودشان را به پزشک معرفی ‌کنند، لذا، تا بعد به پرسش‌های زیر پاسخ می‌خواهید بدهید، می‌خواهید ندهید.

سوال اول: دولت اعلام کرد: "قیمت شیر از دامدار اضافه شد." چرا؟
گزینه 1: چون انتخابات نزدیک است.
گزینه 2: چون دام موضوع انتخاباتی است.
گزینه 3: چون گاو شیر می‌دهد.
گزینه 4: چون مشارکت چیز مهمی ‌است.

سوال دوم: جمله را کامل کنید "مخالفان دولت ‌ایتالیا به خیابان آمدند و..."
گزینه 1: سالم به خانه برگشتند.
گزینه 2: کسی آن‌ها را کتک نزد.
گزینه 3: بعد از اعتراض دستگیر نشدند.
گزینه 4: مانند مخالفان تهران، گاز اشک‌آور نخوردند و مورد اتهام قرار نگرفتند و چیزهای دیگر.

سوال سوم: یکی از پایگاه‌های اینترنتی دولتی نوشت: "سارکوزی رفتنی است." چه نتیجه‌ای می‌گیریم؟
گزینه 1: در خارج روسای جمهور وقتی دوره‌شان تمام شد، می‌روند.
گزینه 2: صدام حسین رفتنی بود و ولی چون نمی‌خواست برود، مرد.
گزینه 3: جورج بوش رفتنی بود و بالاخره رفت.
گزینه 4: بعضی فکر می‌کنند رفتنی نیستند، و تا ابد خواهند ماند.

سوال چهارم: مراد احمدی‌نژاد از این که "مشایی میراث فرهنگی را متحول کرده" چیست؟
گزینه 1: مشایی با رمال‌ها رابطه ندارد.
گزینه 2: مشایی طرفدار مردم اسرائیل نیست.  
گزینه 3: مشایی به هدیه تهرانی کمک مالی نکرده است.
گزینه 4: بیخودی به مشایی گیر ندهید.

سوال پنجم: تابناک نوشت: نیروی مردمی‌ می‌تواند تمام خلاء‌ها را پر کند.
گزینه 1: نمی‌تواند، چون احمدی‌نژاد پیشتر همه خلاها را پر کرده است.
گزینه 2: نمی‌تواند، چون حکومت به طور کلی خلاها را پر کرده است.
گزینه 3: خلاء با خلا فرق می‌کند.
گزینه 4: هر چهار گزینه.

سوال ششم: چاوز گفت: "تا 2031 در قدرت می‌مانم." با چه ضرب‌المثلی مناسب است؟
گزینه 1: صنار بده آش، به همین خیال باش.
گزینه 2: بزک نمیر، بهار سال 2031 هم می‌رسد.
گزینه 3: شاهنامه را آخر پاییز می‌شمارند.
گزینه 4: شتر‌های کاراکاس هم خواب پنبه‌دانه می‌بینند.

ادامه مطلب
   + سعید ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

ناخدای پیراهن‌قرمز

در روزگاران قدیم یک کشتی باری بود که ناخدای شجاعی داشت. یک روز دزدان دریایی به کشتی حمله کردند. ناخدا به همه خدمه‌ها فرمان آماده باش داد و دستور داد که پیراهن قرمزش را بیاورند. پیراهن قرمزش را پوشید و در کنار ملوانانش مردانه جنگید و دزدان را فراری داد.
کشتی همین طور به راهش ادامه می‌داد تا این که دزدان دریایی دوباره از راه رسیدند. ناخدا مثل همیشه فرمان داد تا همه برای مبارزه آماده شوند و پیراهن قرمزش را نیز بیاورند تا آن را بپوشد. خلاصه، دزدها این بار هم راه به جایی نبردند.
یکی از ملوانان که کنجکاو شده بود، از ناخدای دلیر چرایی پوشیدن پیراهن قرمز را پرسید. ناخدا گفت: برای این که اگر در هنگامه نبرد زخمی شدم و خونی از من رفت، پیراهن قرمز خون از دست رفته‌ام را نشان ندهد و شما روحیه‌تان را از دست ندهید.
چند بار دیگر هم همین اتفاق افتاد و هر بار دزدان در مصاف با ناخدای پیراهن‌قرمز شکست خوردند.
تا این که یک روز ناگهان دیده‌بان فریاد برآورد: ده فروند کشتی دزدان دریایی مجهز به تفنگ و توپ‌های سنگین، کشتی را محاصره کرده‌اند و قصد حمله همزمان به ما دارند. همه وحشت کردند. یکی دوید تا پیراهن قرمز ناخدا را بیاورد. ناخدا که این بار حسابی ترسیده بود و خودش را باخته بود، فرمان داد: پیراهن قرمزم را با آن شلوار قهوه‌ای برای من‌ بیاورید!

×××××××××××××××××××××××××××××××××

عکس در

ادامه مطلب
   + سعید ; ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

خرافات

در محل کارمان همکاری داریم که به بدبیاری و نگون‌بختی شهره شهر است و در این سه چهار ساله اخیر اتفاقات ناگواری (که اگر یکی از آن‌ها برای من و شما رخ می‌داد تا مدت‌های مدید توی لاک خودمان جُـم نمی‌خوردیم) به شرح زیر بر سرش فرود آمده‌اند:
1) در یک سانحه و در حالی که راننده موتور بود از ناحیه پا دچار آسیب‌دیدگی شدید شد طوری که یک سال آزگار خانه‌نشین بود. حالا هم که یعنی خوب شده، عین تیمور لنگ می‌لنگد. 2) دو برادر نازنینش را در یک تصادفی که هیچ ربطی با تصادف قبلی نداشت، از دست داد. یادم هست که در غم فراق‌شان آن‌قدر گریه می‌کرد که دیگر اشکی برایش نمانده بود. 3) هنوز یک سال از فوت برادرهایش نگذشته بود که مادرخانمش به دیار باقی شتافت. 4) تا مدت‌ها مجبور بود مادر پیرش را که به دلیل داغ فرزندانش بد حال می‌شد، هر آخر هفته در بیمارستان بستری کند. 5) پدرش در یک تصادف جان سالم به در برد ولی هنوز دست‌شان به دوا درمانش بند است. 6) در آخرین حلقه از زنجیره بدبیاری‌های تمام‌نشدنی‌اش، دامادشان را که مدت‌ها به هپاتیت دچار بود، همین دو ماه پیش از دست داد. بعد از فوت دامادشان بود که یکی از دوستان به شوخی می‌گفت دیگر رویی برای تسلیت گفتن به همکارمان باقی نمانده که البته درست هم می‌گفت.
ولی همین دیشب بود که متوجه شدم این همکار بدبخت که چه عرض کنم، بلکه احمق، گلوبنده‌ای به سان یک قلاده دارد که در آن یک خرمهره، یک مهره مار و یک ناخن گرگ با خود حمل می‌کند تا هم بلایا را از خود به دور کند، هم بخت با وی یار باشد و هم خیلی چیزهای دیگر که خودش ادعا می‌کرد. قسمت جالب‌ناک قضیه این جاست که به قول خودش چهار پنج سالی می‌شود که این مزخرفات را به خودش بسته است ولی دست بر قضا، همه آن ناگواری‌هایی که گفتم در همین مدت رخ داده‌اند.


××××××××××××××××××
به دلیل تداوم فیلترینگ سایت فلیکر که در آن عکس‌های فوتوبلاگ را بارگذاری می‌کردم، بر آن شدم از امروز در ادامه هر پست، یک یا دو عکس از عکس‌هایی که خودم گرفته‌ام را به نمایش بگذارم. هدف خاصی از این کار ندارم جز به اشتراک گذاشتن عکس‌های شخصی‌ام در دنیای وب. بدیهی است هیچ اجباری در تماشای عکس‌ها نیست و اگر دوست داشتید، با کلیک روی ادامه در ذیل هر پست، عکس‌ها را ببینید.

ادامه مطلب
   + سعید ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

از داش‌ابرام نبوی

سوال: هر تیمی چگونه می‌برد؟ چگونه می‌بازد؟

آلمان: در صورتی که همه بازیکنان تیم بمیرند می‌بازد، در غیر این صورت اگر با بدبیاری مساوی نکند، قطعا می‌برد.

انگلیس: وقتی با تیم‌های ضعیف‌تر از خودش بازی کند، حتما می‌برد. وقتی با تیم‌های قوی‌تر از خودش بازی کند، با مارمولک‌بازی می‌برد، مگر این که بخت یار تیم مقابل باشد.

اسپانیا: اگر معمولی بازی کند تیم مقابل را پودر می‌کند، در غیر این صورت از برزیل می‌بازد.

برزیل: به هر حال می‌برد، چون همیشه پنج تا اعجوبه جدید در هر سال در برزیل کشف می‌شوند.

فرانسه: در صورتی که غیر فرانسوی‌ها در تیم از ۵۰ درصد کل تیم بیشتر باشند می‌برد. اگر کمتر از ۵۰ درصد باشند، می‌بازد.

ایتالیا: در صورتی که با تیم‌های معمولی بازی کند می‌بازد یا مساوی می‌کند، در صورتی که با تیم‌های قدرتمند بازی کند می‌برد.

روسیه: اگر بخت یار تیم باشد شش بر هیچ از هر تیمی می‌برد، اگر نه پنج بر هیچ می‌بازد.

پرتغال: اگر حال رونالدو خوب باشد می‌برد، اگر حال رونالدو خوب نباشد می‌بازد و رونالدو گریه می‌کند.

اوکراین: اگر تیم روسیه قوی باشد اوکراین بازی‌ها را می‌بازد، اگر تیم روسیه تیم خوبی نباشد اوکراین به آسانی تیم‌های دیگر را شکست می‌دهد.

هلند: اگر بازیکنان تیم با همدیگر بازی کنند قهرمان جهان می‌شوند، اگر بازیکنان تیم بهترین بازیکنان جهان باشند هر کدام برای خودشان بازی می‌کنند و می‌بازند.

کره جنوبی: اگر با تیم‌های مهم و درجه یک جهان بازی کند، احتمالا با سرعت بالای خودش پیروز می‌شود، اگر با تیم‌های متوسط آسیایی بازی کند، به آسانی می‌بازد.

کره شمالی: اگر در صورت باخت اعضای تیم در بازگشت به کشور اعدام شوند، بازی را می‌برد، در غیر این صورت می‌بازد و در بازگشت تیم قبلی دفن و تیم جدید توسط حزب تولید می‌شود.

عربستان سعودی: اگر وضع فروش نفت خوب باشد، کشور در شرایط متعادل جهانی باشد، شرایط آب و هوا و داوری خوب باشد، اعضای تیم موفق شوند یک گل بزنند، ۸۹ دقیقه وقت را تلف می‌کنند و بازی را می‌برند، در غیر این صورت بازی را می‌خوردند و اعضای تیم مقابل را به بیمارستان می‌فرستند و خودشان به عربستان سعودی بر می‌گردند و به هر حال جایزه‌شان را می‌گیرند.

ترکیه: در صورتی که تیم ترکیه به جام ملت‌ها یا جام جهانی برود، بازیکنان ترک با غیرت و قدرت بازی می‌کنند ولی در‌‌ همان مرحله مقدماتی می‌بازند، اما اگر به جام ملت‌ها یا جام جهانی نروند، بازیکنان ترک در تیم‌های آلمان، سوئد، سوئیس، هلند، دانمارک، فرانسه و بقیه تیم‌های اروپایی به مرحله نیمه نهایی و نهایی می‌روند و بهترین بازی‌ها را می‌کنند.

یونان: بدون دلیل خاصی قهرمان اروپا می‌شوند، بدون دلیل خاصی در بازی‌های مقدماتی حذف می‌شوند.

ایران: اگر بازی تیم بگیرد، کره جنوبی و آمریکا را در زمین حریف با بهترین بازی می‌برند، اگر بازی تیم نگیرد از عراق و بحرین در ورزشگاه آزادی هم می‌خورد. بگیر نگیر دارد، هیچ ربطی هم به هیچ چیزی ندارد.

   + سعید ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

کلام خدا

و بعضی‌ها چه‌قدر با آیه سه سوره نـور مشکل دارند و در برابر آن جبهه می‌گیرند؛ این آیه به قدری آن‌ها را برافروخته می‌کند که آدمی با خود می‌گوید نکند...

مرد زناکار جز زن زناکار و زن زناکار جز مرد زناکار را به همسرى نگیرد و بر مومنان این (کار) حرام است.

   + سعید ; ۸:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

الا یا ایها الکنکور

الا یا ایها الکنکور ادر تستا و ناولها
که تست آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
"شوم آیا به زیر صد" شده ذکر شب و روزم
ز نام شوم و ننگینت چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل عمم چه امن عیش چون هر دم
کسی فریاد می‌دارد که حل آیا شده تست‌ها؟
شب تاریک و درس سخت و روزگاری چنین مشکل
کجا دانند حال ما قبولی‌های کنکورها
همه کارم ز درس خواندن به مجنونی کشید آخر
شدم من بحث فامیل و نقل محفل‌ها
قبولی گر همی خواهی ازو غافل مشو حانی
که کنکور هم به سر آید پس ازاین غصه و غم‌ها 

   + سعید ; ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

غم بوتیماری

گویند بوتیمار از جمله مرغان افسانه‌ای ادبیات پارسی است که به تنگ‌نظری شهره ‌است. مشهور است که بوتیمار همیشه در تشنگی به سر می‌برده است اما آن هنگام که به رودخانه و دریا می‌رسیده، چه غم بسیار می‌خورده که مبادا آب دریا تمام شود و او از تشنگی بمیرد، به همین دلیل از نوشیدن آب خودداری می‌کرده است. و لابد چه‌قدر هم از خودش ممنون بوده و بادی در غبغب می‌انداخته که آینده‌نگری به خرج داده و مثل پرندگان دیگر بی‌خیال و ‌خوش نبوده است. از بوتیمار به نام‌هایی دیگر چون غمخورک (مرغ غصه) نیز یاد می‌کنند. گرچه از بوتیمار به عنوان مرغی افسانه‌ای یاد شده است اما در حقیقت بوتیمار وجود خارجی دارد و بد نیست بدانید گونه‌ای از بلندپایان است و زیرگونه حواصیل‌ها شمرده می‌شود. بیش از پانزده گونه از آنان تا به امروز شناخته شده و دو زیر گونه از آن‌ها نیز در ایران به همین نام شهره‌اند که در سیستان و سواحل خزر به میان نیزارها و باتلاقها به فصول پر باران می‌زیند.
توفیقی نصیب این پرنده همیشه نگران شد تا مقدمه این پست به نامش مزین گردد و ما و شما افتخار آشنایی هر چه بیشتر با این خلق ا... داشته باشیم. (چی گفتم!) اما این مقدمه تنها پیش‌درآمد این مطلب بود:
در بین همه ما بعضی‌ آدم‌ها هستند که در تنگ‌چشمی، بدبینی، ناامیدی، دلواپسی، ترس از آینده و خلاصه همه منفی‌بینی‌ها، پر و بال هر چه بویتمار را بسته‌اند. محال است در صحبت‌ها یا نگاه‌شان به آینده ذره‌ای از خوش‌بینی یا امید را بتوان دید. غصه همه چیز و همه کس را می‌خورند. اگر خودشان غصه نخورند، دست‌کم کاری می‌کنند که دیگران را به غصه خوردن وادارند. صحبت از هر موضوع باربط و بی‌ربطی که بشود، می‌نالند. چون خودشان خیلی ترسو و بزدلند، دیگران را از ریسک کردن باز می‌دارند. شدت تنگ‌نظری‌شان به قدری است که نه تنها همت و تلاش آدم‌های امیدوار و دریادل را به سخره می‌گیرند، بلکه از موفقیت و کامیابی آن‌ها نیز کینه به دل می‌گیرند. اولین و طبیعی‌ترین برخوردشان با آدم‌هایی که امیدوارانه بر بال کامیابی بلندپروازی می‌کنند این است که دستاوردهای‌شان را یا نادیده می‌گیرند یا خیلی خوار و کوچک می‌شمارند. بوتیمارصفتان به طور کلی میانه خوبی با آدم‌هایی که از جهاتی از خودشان سرترند، ندارند.
گفته می‌شود بوتیمار آهسته و به دشواری در ارتفاعی کم پرواز می‌کند و گردن خود را در هنگام پرواز جمع می‌کند و به هنگامه خطر بی‌حرکت می‌ایستد و به شکلی گوژپشتانه حرکت می‌کند. وی رابطه نامانوسی با انسان دارد و از انسان دوری می‌جوید و بیشتر به صبح زود یا به هنگام غروب از مخفیگاه خود بیرون می‌آید. و چه شباهت عجیبی بین بوتیمارهای پرنده و بوتیمارهای دوپـا.
تا جایی که بشود از غم‌های بوتیماری و آدم‌های بوتیماری که همه جا و همه وقت حضوری فعال دارند، حذر می‌کنم. چرا که افسرده‌دل افسرده کند انجمنی را.

   + سعید ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

شوربـا

اول این که: اگر دکتر میثم‌ش را دیدید، سلام گرم ما را به این دانشمند فرهیخته برسانید و از قول ما بگویید نامه‌ای که قرار بود به ای‌میلیم بفرستی، هنوز به دستم نرسیده، ممنون می‌شوم اگر لطف خویش را که چندی پیش شامل حال زارمان شد و مصداق "حول حالنا" بود، کامل کنی.

دوم: چند روز پیش بود که متوجه شدم چند شاخه موی سفید در بین زلف‌های پریشانم خودنمایی می‌کنند. یکی از دوستان همکار که در بذله‌گویی استعدادی بس درخشان دارد به شوخی می‌گفت سن و سالم از الاغ خـان هم بیشتر شده و به همین دلیل موهایم سفید. (شاید هم جدی می‌گفت. و البته نمی‌دانم چرا سن و سالم را به الاغ خان تشبیه می‌کرد.) ولی خودم دقیقاً نمی‌دانم سفید شدن چند شاخه مو را به حساب بالا رفتن سن بگذارم یا از پیامدهای اجتناب‌ناپذیر همسر گزیدن.
اگر دوست داشتتید شعر پروین خدا بیامرز را که چندان با موی سپید بی‌مناسبت نیست، در ادامه بخوانید.

سوم این که: از گوشی‌ام برای‌تان بگویم که زهوارش می‌رود تا در برود. به خصوص در این چهار پنج ماهه که جور پیامک‌بازی دوران نامزدی ما را هم می‌کشید. اما از شما چه پنهان که صرفه را در نخریدن گوشی می‌بینم. به دلیل قـر و نق‌های احتمالی ارجمندبانو که چرا فقط برای خودم گوشی خریده‌ام و حتماً خودخواهی به خرج داده‌ام و یک داستان جدید...
حکمای قدیم گفته‌اند برای کسی که بی‌ساز می‌رقصد، ساز نزنید. این است که فکر می‌کنم تا زمان نامعلومی همین گوشی پـکیده را باید چسب و وصله کنم.

و اما چهارم: حتماً داستان فلانی را شنیده‌اید که از بین این همه پیامبر خوش‌نام و خوش‌کیش، حضرت جرجیس را انتخاب کرده بود. حالا حکایت دوستان ماست که از بین این همه جریده و روزنامه و مجله، خبر ورزشی و دنیای اقتصاد را می‌خوانند. اولی پر از مزخرفات فوتبالی و دومی هم پر از اخبار بی‌مصرف درباره نوسان قیمت مسکن و مرغ و میلگرد و بورس و...
همچون همیشه درست نمی‌دانم، شاید آدم با خواندن چرندیات این روزنامه‌ها درآمدش به اندازه درآمد نجومی فوتبالیست‌ها بشود یا شاید اقتصاد دانی در حد و اندازه آدام اسمیت. ولی صورت قضیه که چیز دیگری نشان می‌دهد.

دست آخر این که: نمردیم و بالاخره با چشمان لیزیک‌شده خودمان دیدیم که در محل کار هم اقدامی سازگار با موازین عقلی، مهندسی و منطقی انجام شد. بیشتر کارهایی که در گذشته و در راستای کسب ایزوهای بی‌خاصیت می‌شد، صوری بودند و در خوشبینانه‌ترین حالت اگر هزینه‌بـر یا دردسر ساز نبودند، دردی هم دوا نمی‌کردند. اما نصب شیرهای خودکار مهجز به سنسور در سرویس‌های بهداشتی که باز و بستن شیر آب را بدون دخالت دست امکان‌پذیر می‌کند، هم صرفه‌جویی در مصرف آب را به دنبال دارد و هم مهمتر از آن، به بهبود بهداشت همگانی کمکی بس شایان می‌کند.

ادامه مطلب
   + سعید ; ٧:٥۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()