saeid online

صندلی داغ 15 : خانم مریم فرهنگلو

بنا به دلایلی که نمی‌دانیم دقیقا چیست صندلی داغ 15 را هم همزمان با 14 منتشر می‌کنیم تا اندکی به جامعه علمی کشور نیز کمکی کرده باشیم.

نام: مریم
نام خانوادگی: فرهنگلو
جنسیت: مونث
وضعیت تاهل: متاهل
شغل: کارمند یک آزمایشگاه کالیبراسیون
محل زندگی: تهران

اینها تنها مشخصاتی از خانم فرهنگلو است که در اختیار این وبلاگ قرار دارد به اضافه متانت و وقاری که بصورت مشترک در تمامی خانم‌های 79 ای وجود داشت. اما نمی‌دانم چرا من و علی رجبی به ایشان لقب "خانم معلم" را اعطا کرده بودیم. احتمالا دلیلش عینک بند دار و کیف معلم‌گونه ایشان بود که خانم معلم‌ها را به ذهن متبادر می‌ساخت. طبق معمول هم در اینجا باید عذرخواهی ما را در اعطای این لقب ببخشایند. به جز چند برخورد کوتاه و سلام و علیک ساده هنگام ورود به کلاس یا در راهروهای دانشگاه، برخورد دیگری با ایشان نداشتم و طبیعتا نمی‌توانم بیشتر از این چیزی در مورد ایشان بگویم. پس بهتر آنست که شما سوال بپرسید و ایشان هم جواب بدهند.

   + میثم ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

صندلی داغ 14 : خانم مریم رحیمی

صندلی داغ جدید را پس از چندین روز تاخیر در بروز رسانی وبلاگ بارگذاری می‌کنم. برآنیم تا خانم مریم رحیمی اهل اراک و در حال حاضر ساکن کلان‌شهر تهران را روی صندلی داغ بنشانیم تا سایر جهانیان نیز با یکی دیگر از شخصیت های شیمی 79 آشنا شوند. خانم مریم رحیمی نیز مانند سایر خانم‌های شیمیست 79 ای، بسیار نجیب، کم سر و صدا و غیر قابل ترکیب با سایر همکلاسی‌ها مخصوصا آقایان 79 ای بود. تا آنجا که حتی احتمال اختلاط در انتخاب واحد آزمایشگاه شیمی آلی یک (دقیقا یادم نیست کدام آزمایشگاه) با آقایان، به یک واکنش انفجاری با سعید خان منجر شد که با عذر خواهی سعید قضیه حل و فصل گردید. البته فیلمبرداری من در اردوی شیراز هم باعث ایجاد یک مشاجره لفظی کشدار دیگر شد که بدون هیچ درگیری فیزیکی ختم به خیر شد. البته در هیچ کدام از این درگیری‌ها خانم رحیمی نقشی نداشت و بیچاره مغلوب خصلت تهاجمی آقایان شیمیست 79 ای شد. امیدواریم خانم رحیمی از این درگیری‌ها و متعاقبا افشای آنها در این صندلی داغ کدورتی از ما به دل نداشته باشند و همه را به بزرگواری خودشان ببخشایند.
وقت آن رسیده که سایر دوستان وارد بحث شده و سوال‌های خود را از خانم رحیمی بپرسند. ایشان هم حتی الامکان به سوالات دوستان سریعتر پاسخ دهند نه اینکه مثل مجید جمشیدی 8 تا یکی جواب بدهند.


مریم رحیمی، ردیف جلویی نفر دوم از سمت چپ.

   + میثم ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شیمی و محرم

این روزها با توجه به هزینه ناچیز خرید ظرف یکبار مصرف، حسینیه‌ها و مساجد سعی می‌کنند تا با پخش غذای نذری در این ظروف، از هزینه‌های نظافت و شست‌وشو بکاهند. در حالی که هشدارهای کارشناسان سلامت درباره استفاده از این ظروف روزبه‌روز بیشتر می‌شود و توصیه می‌کنند که از ظروف مناسب استفاده شود. با وجود این، خیلی‌ها همچنان به این نکته که غذای گرم ملکول‌های پلیمر را به مواد سرطان‌زا تبدیل می‌کند، توجهی نمی‌کنند.

مصرف‌کنندگان باید به نشانه‌های اختصاری PE ،PP یا PS که در کف ظرف حک شده است، توجه کنند. استفاده از ظروف پلی‌اتیلنی PE سفید رنگ و پلی‌پروپیلنی (PP) سفید رنگ برای نذری (غذای گرم) مناسب است. همچنین، ظروف PE سفیدرنگ برای بسته‌بندی و نگهداری روغن، سرکه و فراورده‌های لبنی (شیر و دوغ)، موادغذایی گرم و مرطوب و ظروف PP سفیدرنگ برای بسته‌بندی فراورده‌های لبنی (ماست، خامه، پنیر)، زیتون و مواد غذایی با دمای بالا و مرطوب مناسبند.
ظروف پلی‌استایرنی شفاف که به نام (GPPS) نیز معروفند، تنها برای مواد غذایی در دمای معمولی توصیه می‌شوند و نمی‌توان از آن‌ها برای نوشیدنی‌های داغ (چای، شیرکاکائو و قهوه) و مواد غذایی با دمای بالا استفاده کرد. 
ظروف پلی‌استایرنی فوم‌دار (EPS) و ظروف پلی‌استایرنی سفیدرنگ (HIPS) نباید برای بسته‌بندی آن دسته از مواد غذایی که در زمان پرشدن، نگهداری یا مصرف، دمای بالاتر از 65 درجه سانتی‌گراد دارند، استفاده شوند.

چند نمونه‌ از ظروف پلی‌استایرن

 

ساختار شیمیایی پلی‌استایرن

   + سعید ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

محرم‌ها:

ترجیح می‌دهم در خانه بمانم تا این که شاهد بالا رفتن مردم از سر و کول همدیگر برای قاپیدن یک کاسه آش نذری یا یک لیوان شیرکاکائو باشم.

ترجیح می‌دهم در خانه بمانم تا مسابقه جوجه‌لات‌هایی که بعد از یک سال بدن‌سازی آمده‌اند تا با بلند کردن علمی -که معلوم نیست از کجا آمده- جلوبازوی خود را به رخ دیگران بکشند، نبینم.

ترجیح می‌دهم در خانه بمانم تا چشم‌چرانی‌ها و دست‌درازی‌های بی‌شرمانه به ناموس دیگران را نبینم.

ترجیح می‌دهم در خانه بمانم تا دعوا و چاقوکشی دسته‌جات زنجیرزنی را به خاطر هیچ و پوچ نبینم.

ترجیح می‌دهم در خانه بمانم تا نعره‌های مداحانی که شخصیت امام حسین و اهل بیتش را به ناجوانمردانه‌ترین شمل ممکن تحقیر و پایمال می‌کنند، نشنوم.

ترجیح می‌دهم در خانه بمانم تا هیچ سهمی در همسایه‌آزاری‌ها، مردم‌آزاری‌ها و راه‌بندان‌های دسته‌جات عزاداری نداشته باشم.

ترجیح می‌دهم در خانه بمانم تا این که به تماشای دسته‌جاتی بنشینم که عالی‌ترین هدف‌شان، تدارک یک علم بزرگتر یا یک طبل گوشخراش‌تر برای محرم سال آینده‌ است.

ترجیح می‌دهم در خانه بمانم تا این که وقتم را به خیابان‌گردی و از این حسینیه به آن حسینیه رفتن، تلف کنم.

ترجیح می‌دهم در خانه بمانم تا این که شاهد زنجیرزنی کسی باشم که حتا زن و بچه‌اش آرزوی دیدنش را ندارند.

ترجیح می‌دهم در خانه بمانم تا مجبور نباشم ادا و اطوار جورواجور نوحه‌خوان‌ها را در عالم نشئگی تحمل کنم.

ترجیح می‌دهم در خانه بمانم تا خرافات کمتری ببینم و بشنوم.

و خلاصه این که ترجیح می‌دهم امام حسین برای من ناشناخته باقی بماند تا آن کسی باشد که این نوحه‌خوان‌ها و عزادارها به من نشان می‌دهند.

   + سعید ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

به مناسبت محرم

این پرچم سرخ، با جهان خواهد ماند
چون شعله به مجمر زمان خواهد ماند

در نبض حیات، خون تو می جوشد
مقصود حسین جاودان خواهد ماند

شور دگریست در بیانم امشب
از خانه به کربلا روانم امشب

با یاد تو ای حسین حالی دارم
روشنگر بزم عاشقانم امشب

احرار حکایت تو را می خوانند
از مقصد کاروان همه حیرانند

ای آنکه زمیقات گذشتی با عشق
شن های روان هنوز هم گریانند
                                          "سید مصطفی کشفی"

   + میثم ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آخرین روز زندگی

مرحوم استیو جابز:
من هفده سالم بود که در جایی خواندم:
"اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز، آخرین روز زندگی‌تان باشد، شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل شود."
این جمله روی من تاثیر گذاشت و از آن موقع به مدت 33 سال هر روز وقتی که در آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام دهم، انجام می‌دهم یا نه.
هرگاه پاسخ این پرسش نه باشد، من می‌فهمم در زندگی‌ام به تغییرات جدید احتیاج دارم.
به خاطر داشتن این که بالاخره یک روز من خواهم مرد، برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی‌ام را بگیرم‌. چون که تمام خواسته‌های بزرگ از زندگی، تمام غرور و تمام شرمندگی از شکست در برابر مرگ رنگی ندارند.

 

پی‌نوشت:
این مطلب مدت ها بود که زیر شیشه میز آزمایشگاه تخقیقاتی جا خوش کرده بود ولی تا پریروز هیچ وقت خوصله خواندنش را پیدا نکرده بودم. خیلی چسبید.

   + سعید ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برگی از دفتر همایونی

چند صباحیست که بدلیل رخدادهای عظیم قلمرومان مجالی برای نگاشتن نداشتیم. این روزها سرمان بسیار شلوغ گشته و خوش خوشکمان میشود. از یک سو عدوان عربیمان توسط عمال اجانب مغلوب شده و از دیگرسو خیابان وال در امریکستان توسط مجاهدین به تصرف درآمده است و رتق و فتق همه این امور توان زیادی از کف مان خارج مینماید. چه کنیم که هر کجا کاری رتق و فتق میشود یادمان به فتق مبارکمان می افتد و دردی که هر روز بر ما عارض میشود. دیروز نازبان جانمان اناری برما دان نمود و ما علیرغم تاکید موکد طبیب دربار میل نمودیم. بس که شیرین اداست پدرسوخته مگر میتوانیم روی حرفش حرف بزنیم؟ سردیمان شده و فتقمان دوباره عود نموده و باید مجددا بسپاریمش به تیغ طبیبان حاذق تر. وزیر طبابتمان میگوید باید راهی دیار غربت شویم از برای جراحی اما چه کنیم که عالم را بلبشو فراگرفته و غیر از سومالیا جای امنی وجود ندارد و آنجا هم که طبیب حاذق ندارند. بناچار رعایامان باید با درد فتق مبارکمان بسوزند تا ما بسطی بسازیم و خوش شویم. به سفارش طبیب دربارمان بساطی مهیا نمودیم و در حالی خوش بودیم که درد فتقمان از یاد بریم ، این بوزینه دربار - وزیر امور جنگ را میگوییم - زرتی پرید توی حالمان که :" اعلیحضرتا! موشکی ساخته ایم که میزند فلان کس دشمنانمان را نقطه چین میکند. اما الان کسی را نداریم که تویش بگذاریم تا به فضا برود. " احمق حالمان را مکدر ساخت. فورا گوشش را پیچاندیم و فریاد زدیم که : " ای نقطه چین نقطه چین نقطه چینت. مگر ما اینجا باغ وحش داریم که از ما طلب فضانورد میکنی ؟ ها؟ " گفت عفو بفرمایید. عفو فرمودیم و دستور دادیم عمه بوزینه اش را تویش بگذارد و بفرستد به هوا تا دیگر وسط حال ما موشک پرانی نکند احمق . درد فتقمان را ول کرده دنبال بوزینه میگردد.
نگران برادران مستقر در خیابان وال شدیم. دلمان شور میزند.

   + میثم ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ستاد مبارزه با فتنه پَ نَ پَ

توی بزرگراه داشتم لایی می‌کشیدم، یه زانتیا اومد گفت داری لایی‌بازی می‌کنی؟ گفتم: پَ نَ پَ دارم واست عربی می‌رقصم. گفت: دِ نـَــ دِ کنترل نامحسوس، بزن بغل!
ستاد مبارزه با پ نه پ، واحد جایگزینی با دِ نَ دِ.

رفتم دستتشویی هی در می‌زنم. می‌گه هــــان، دستشویی داری؟ پَ نَ پَ خواستم بگم آخریم مهلت نام‌نویسی جشنواره حساب‌های بانک صادراته، جا نمونی. طرف اومد بیرون و گفت: خاک بر سرتون کنن که فقط بلدین از این چرت و پرتا بگین.
کمیته مبارزه با فتنه پَ نَ پَ، ستاد سیار در توالت عمومی.

ماه رمضون 7 صبح رفتم تهران 7 شب برگشتم خونه، خسته و کوفته. می‌پرسم مامان شام چی داریم؟ می‌گه گشنته؟ چند ثانیه سکوت می‌کنم، چشام رو می‌بندم و یه نفس عمیق می‌کشم. آروم و با طمانینه می‌گم: بله گشنمه!
ستاد مبارزه با فتنه پَ نَ پَ، واحد کظم غیظ.

نوزاده توی بغل مامانش گریه می‌کرده. مامانه می‌گه قربونت برم گرسنته؟ بچه‌هه به اذن خداوند می‌گه: پَ نَ پَ دارم برای گرسنگان و زلزله‌زدگان سومالی گریه می‌کنم.
واحد نفوذی فتنه پَ نَ پَ.

بچه داییم به دنیا اومده. همه خوشحال. مامان‌بزرگم برگشته می‌گه: حالا می‌خاین براش اسم بذارین؟ می‌گم: اگه شما صلاح بدونین.
ستاد مبارزه با فتنه پَ نَ پَ، واحد احترام به بزرگتر.

رفتیم پایگاه انتقال خون، می‌گه شما هم اومدین خون بدین؟ گفتم بله اومدیم خون بدیم. شما هم بفرمایید بساط لودگی‌تون رو جای دیگه پهن کنید. یارو همون جا به گریه افتاد و ابراز پشیمونی کرد.
ستاد مبارزه با فتنه پَ نَ پَ، واحد نهی از منکر.

به مامانم می‌گم پول بده. می‌گه اونایی که دو روز پیش گرفتی چی شد؟ نکنه همشو خرج کردی؟ تا اومدم بگم  پـَـ، زد تو دهنم، نذاشت حرف بزنم. من فقط می‌خواستم بگم پـس‌اندازشون کردم.
ستاد مبارزه سخت‌افزاری با فتنه پَ نَ پَ.

می‌خوام مسواک بزنم. مامانم می‌پرسه می‌خوای مسواک بزنی؟ می‌گم بله مامان جون. می‌گه خمیردندونم روش می‌زنی؟ می‌گم بله مامان‌جان. می‌گه خاک تو سرت این همه موقعیت پَ نَ پَ واست درست کردم استفاده نکردی.
ستاد مبارزه با فتنه پَ نَ پَ، واحد فرزند صالح.

رفتم خونه سالمندان عیادت پدربزرگم، مسئول اون جا می‌پرسه: شما هم اومدین عیادت؟ می‌گم نه خونه سالمندان طلبیده اومدیم زیارت.
ستاد مبارزه با فتنه پَ نَ پَ، واحد زیارتی سالمندان.

رفتـــم بــه کنـــار دلــبرم با شــادی، گفتـا کـه چـه خوب یاد من افتــادی، گفتـم صـنما تــو عشق را استـادی، گفتا پَ نَ پَ تو یاد من می‌دادی.
ستاد تحقیقات ادبی مبارزه با فتنه پَ نَ پَ.


از اینترنت.

   + سعید ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()