saeid online

عکس‌نوشت

روزی که معلم به جای خط فاصله می‌گفت خط تیره، می‌دانست که فاصله با زندگی آدم‌ها چه کار می‌کند...
همه آدم‌هایی که در این عکس‌ها می‌بینید، روزی در کنار هم بوده‌اند.

 

ترم یک، دانشکده فنی‌مهندسی:

 

باز هم ترم یک، آز شیمی عمومی1.


ادامه عکس‌ها در ادامه...

ادامه مطلب
   + سعید ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از: همه جا

> در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی، یارب ای کاش نیفتند به کسی کار کسی.


> وی مرا گفت: "ای پسر! مساله‌ای از اعتقاد با تو بگویم؛ اگر خود را بر آن درست کنی از همه رنج‌ها باز رهی. بدان که اندر همه محل‌ها آفرینندۀ حال‌ها خدای است - عزّ و جل- از نیک و بد، باید که بر فعل وی خصومت نکنی و رنجی به دل نگیری."
و به جز این وصیتی دراز نکرد و جان به حق تسلیم کرد.(1)


> اگر نتوانستی خاطر کسی را در خاطرت پاک کنی، بدان که هنوز در خاطرش عزیزی.


> ای چرخ فلک خرابی از کینه توست
بیدادگری شیوه دیرینه توست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه توست(2)

 

(1) شیخ ابوالفضل خُتَلی به ابوالحسن جلابی (هجویری)
(2) خیام
××××××××××××××××××××××××
پی‌نوشت:
در حین وبگردی‌های گاه و بیگاهم، از ذخیره کردن مطالب یا جمله‌های پرباری که به نحوی روح و روانم را قلقلک می‌دهند، دریغ نمی‌کنم. مطالب این پست که هیچ ربطی به هم ندارند، از جمله همین‌ها بودند که گفتم بد نیست بارگذاری شوند.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا...

   + سعید ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

رطب‌خورده، منع رطب کی کند.

مدت‌ها بود که می‌خواستم درباره موضوعی که در پی می‌آید، بنویسم. ولی به طور اتفاقی، در این‌جا به مطلبی در رابطه با همان موضوع برخوردم که در قالبی بهتر بیان شده بود. بی هیچ مقدمه‌ای (و البته با کمی ویرایش) با هم می‌خوانیم:


پیدا کردن تاکسی در این روزهای بارانی، با وجود بی‌انصافی راننده‌ها و خودداری آن‌ها از جابه‌جایی مسافر به صورت عادی، سخت است. این اتفاق برای ما رخ داد و راننده خط بی‌توجه به صف مسافران منتظر تاکسی در کنار خیابان، داد می‌زد: "دربـــــست"
از سر ناچاری، من به همراه یک خانم و دو آقای دیگر، تاکسی را با کرایه 6000 تومان دربست گرفتیم که سهم هر مسافر 1500 تومان می‌شد. در حالی که کرایه خط، نفری 550 تومان بود.
همین که سوار تاکسی شدیم، راننده درباره مشکلات تاکسی‌رانی و کمبود لاستیک و بنزین آزاد شروع به صحبت کرد.
صندلی جلو، مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس شدن زیر باران دل خوشی نداشت. وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد، مرد جوان وارد بحث شد:
راننده تاکسی: برادر خانمم برای دریافت وام 6 میلیون تومنی مجبور شد ماشینش رو وثیقه بذاره. بنده خدا الان به مشکل برخورده و ماشینش رو مصادره کردن. یه عده دزد میلیاردمیلیارد اختلاس می‌کنند، کسی هم خبردار نمی‌شه اون وقت ببین این جوون رو چه جوری سر می‌دوونن!
مسافر: نوش جونش!
راننده (با نگاه متعجب): نوش جون کی؟
مسافر: نوش جون کسی که 3000 میلیارد تومن خورده.
راننده (با لحن آمیخته به تمسخر): نکنه اون بابا فامیل شما بوده؟
مسافر: نه! اما یکی بوده مثل همین مردم. مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بود؟
راننده: نه آقا جان، اون‌ها از ما بهترونند. من برای یک جفت لاستیک باید 3 روز برم تعاونی، اون وقت اون 3000 میلیارد تومن می‌خوره، یه آب هم روش!
مسافر: خب آقا جان، راضی نیستی نخر، لاستیک نخر!
راننده (با صدای بلند): چرا نامربوط می‌گی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم، لاستیک نخرم پس چه جوری کار کنم؟
مسافر: وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی، وقتی می‌بینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود به مقصد برسه، ماشینی رو که باید تو خط کار کنه، دربست می‌کنی؟
راننده (پرید وسط حرف مرد جوان): آقا راضی نبودی، سوار نمی‌شدی!
مسافر (با خونسردی): می‌بینی؟ من الان دقیقا حال تو رو دارم وقتی داشتی لاستیک ماشین می‌خریدی. مرد حسابی فکر کردی ما که سوار ماشین تو شدیم و سه برابر کرایه دادیم، راضی هستیم؟ ما هم مجبوریم. وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی این جوری سوءاستفاده می‌کنی، از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.
مسافر که حالا دست بالا را داشت با خونسردی ادامه داد:
دزدی، دزدیه. خداوکیلی چند درصد از مردم ما کارشون رو خوب انجام می‌دن که از یه مدیر بانک توقع دارن؟ منتهی وقتی اون‌ها وجدان کاری ندارن، کسی بویی نمی‌بره، اما گنده‌کاری یه مدیر بانک رو همه می‌فهمن. برادر من، تو خودت رو اصلاح کن...

و این، گوش‌های راننده بود که در هوای سرد از شدت خجالت سرخ شده بود.

   + سعید ; ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بـا هم

   + سعید ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از امام غدیر

عید غدیر بهانه‌ای شد تا این پست با چند روایت از امام علی مزین شود:

1) از گنج‌هاى بهشت، نیکى کردن پنهانی، شکیبایی بر مصیبت‌ها و پنهان کردن گرفتاری‌هاست.

2) با دشمن دوستت دوست مشو که با این کار، با دوستت دشمنى می‌کنى.

3) هر که تنگدست شد و نپنداشت که این لطف خدا به اوست، یک آرزو را ضایع کرده است و هر که وسعت در مال یافت و نپنداشت که این یک غافلگیرى از سوى خداست، در جاى ترسناکى آسوده مانده است.

4) همراه می‌خواهی: خدا، دنیا می‌خواهی: عبرت از گذشتگان، رفیق می‌خواهی: نویسندگان عمل، کسب می‌خواهی: عبادت خداوند، مونس می‌خواهی: قرآن، پند می‌خواهی: مرگ و اگر مرگ کفایت نکرد آتش جهنم کفایت می‌کند.  

5) هشت کس اگر اهانت دیدند دیگری را ملامت نکنند: آن که بی‌دعوت بر سفره‌ای حاضر شود. آن که به صاحبخانه دستور دهد. کسی که از دشمنان خیر خواهد. کسی که از لئیمان کرم طلب کند. آن که بدون اجازه وارد سخن محرمانه مردم شود. آن که به پادشاهان توهین‌ کند. کسی که در مجلسی که اهلش نیست شرکت کنند و آن که برای کسی سخن گوید که گوش نمی‌کند.

6) دوستی بهتر از حفظ زبان، لباسی زیباتر از تقوای الهی، مالی ارزنده‌تر از قناعت، احسانی برتر از گفتار نیکو و غذایی گواراتر از فرو خوردن خشم نیافتم.

7) رئیس بی‌عدالت مانند ابر بی‌باران است. فقیر ناشکیبا همچون چراغ بی‌نور، عالم بی‌عمل و بی‌تقوا همچون درخت بی‌میوه، ثروتمند بی‌سخاوت همچون زمین بایر، جوان بی‌توبه همچون چشمه خشک و زن بی‌حیا همچون غذای بی‌نمک است.

8) کار نیک خود را هر قدر زیاد هم باشد هرگز بسیار مشمارید و گناه خود را هر قدر هم کم باشد، اندک مشمارید.

9) عافیت ده جزء است؛ نه جزء آن در خاموشی است جز به ذکر خدا و یکی هم در ترک هم‌نشینی نابخردان.  

   + سعید ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

1، 2، 3

1) خودم هم نمی‌دانم این روزها به خاطر اضافه شدن 26000 هزار تومان به پایه‌حقوق ‌ناچیزم، چه کار کنم. فقط می‌دانم که ناشکری نباید بکنم. مطمئنم حتا گداهای زیر پوشش کمیته امداد هم در شان خودشان نمی‌دانند به خاطر 26000 تومان خوشحالی کنند. بنابراین، افزایش حقوق مذکور نمی‌تواند جای خوشحالی داشته باشد. البته ناراحت هم نیستم، به این دلیل که می‌شود این 26000 تومان را به اضافه یارانه‌ای که پدرم می‌گیرد در بورس یا صنعت پتروشیمی سرمایه‌گذاری کنیم و سودش را ببریم و با آن سود، زمین یا خانه بخریم.
بیشتر به این فکر می‌کنم که وجدان مدیریت محترم کارخانه چطور راضی شد دست دل از دنیا بشوید و با کدام رو، این مبلغ را به حقوق پایه من و دو همکار دیگرم اضافه کند؟! آن هم بعد از دو ماه حساب و کتاب و کلی منت و خیلی چیزهای دیگر. و چه زیادند بیشعورهایی که نسبت به این افزایش حقوق رشک می‌ورزند.
از همان اول هم به همکاران خوش‌خیالم گفته بود که به خیر جماعت مدیر دل نبندند و از این که می‌بینم یک بار دیگر پیش‌بینی‌های این آقا سعید درست از آب درآمد و نزد همکارانم روسفید شدم، کمی تا قسمتی خرسندم.

2) مساله دیگری که مثل بند یک نمی‌دانم، این است که چگونه و با چه زبانی می‌توانم به خاطر نعمت سلامتی خود و تک‌تک اعضای خانواده‌ام، از خدا تشکر کنم. هر چه بیشتر و دقیق‌تر به اطرافیانم نگاه می‌کنم، بیشتر شرمنده خداوند می‌شوم. و هر چه بیشتر فکر می‌کنم، به دو نکته بیشتر پی می‌برم: یکی لطف بی‌منت و بی‌پایان خدا و دیگری ناشکری ناتمام خودم.
چه خوش گفت امام علی که می‌فرماید "سلامتی و امنیت، از نعمت‌های ناشناخته خداوند هستند." نعمت‌های ناشناخته آن‌هایی هستند که نقش و اهمیت‌شان، تنها در نبود آن‌ها آشکار می‌شود. فکر نمی‌کنم از آن‌هایی باشم که سلامت و امنیت برای‌شان ناشناخته مانده است. پس ای خدای بزرگ، سعی نکن این دو نعمت بزرگت را به ما نشان بدهی.

3) و اما یک داستانک پندآموز:
بودا به دهی سفر کرد. زنی که شیفته سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و آماده رفتن به خانه‌ زن شد. کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: این زن، هرزه است، به خانه‌ او نروید. بودا به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده.
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آن گاه بودا گفت: حالا کف بزن.
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند.
بودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمی‌تواند به تنهایی هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.

   + سعید ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کمک‌های اولیه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شاه می‌بخشه، وزیر نمی‌بخشه.

برای عوض شدن فضا، شنیدن این دو ترانه را پیشنهاد می‌کنم. ترانه‌های ذیل بارها از رادیو پیام پخش شده‌اند. در صورت تکراری بودن، جار و جنجال راه نیندازید.

ترانه 1
ترانه 2


×××××××××××××
پی‌نوشت:
این پست صرفا به منظور رهایی از نوک و نیش‌های "بعضی‌ها" بارگذاری ‌گردید. همان "بعضی‌ها" که قسمت جالب‌ناک قضیه را تشکیل می‌دهند: همه انتقادها (دقت کنید: همه انتقادها) از سوی "بعضی‌ها"یی می‌شود که خودشان سر قرار حاضر نشدند.
در هر حال، دوباره از همه دوستانی که بدقولی من و سایر دوستان را به جان دل خریدند، صمیمانه عذرخواهی می‌کنم.

   + سعید ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عذر مرا بپذبرید.

خودم هم نمی‌دانم این پست را با چه رویی بارگذاری کنم. هر چه سعی کردم به خودم تلقین کنم الان یک سنگ پا از نوع قزوینی آن هستم، نتوانستم. ولی قدر مسلم آن که در بزرگواری شما دوستان همیشه همراه هیچ شکی ندارم و یقین دارم عذر مرا خواهید پذیرفت. قضیه از این قرار است که بنده حقیر به دلایل پرشماری که ذکر آن‌ها هم از حوصله خودم خارج است و هم از حوصله شما، شانزده آبان نمی‌توانم تهران باشم. خیلی سخت است که خود شما بانی یک قول و قرار باشید و کلی هم سر تاریخ آن با دیگران چانه‌زنی کنید ولی با فرا رسیدن روز موعود، زیر همه چیز بزنید. ضمن این که انزجار شما را از خودم به خوبی حس می‌کنم، در همین جا اعلام می‌دارم به درستی، برازنده بد و بیراه‌های شما نیز هستم و چاره‌ای جز این که با آغوش باز پذیرای آن‌ها باشم، ندارم. بدقول، تــوزرد و مسخره تنها بخشی از بد و بیراه‌هایی‌اند که خودم را با یک ایـــــــش‌ش بلند مستحق آن‌ها می‌دانم. ولی چه کنم که هر چه به روز موعود نزدیکتر می‌شدم، گو این که همه موانع و مشکلات دست به دست هم می‌دادند تا روی سرم خراب شوند و از رسیدنم به تهران جلوگیری کنند.
البته نبودن من در تهران به معنی لغو قرار ملاقات نیست و از این که نمی‌توانم از فرصت پیش‌آمده استفاده کنم و بعد از حدود ده سال با دوستان سابق دیداری تازه کنم، افسوس می‌خورم. خیلی دوست دارم که بعد از این همه سال، این قرار ملاقات برگزار شود و از شما می‌خواهم هر جوری که شده، حتا با وجود پنج شش نفر، ترتیب دیدار را فراهم کنید. حداقل کسانی که ساکن تهران هستند، سر مکان قرار زیاد چانه نزنند.
خوشحال می‌شوم در صورت حاضر شدن سر قرار، عکس‌های قرار را به ای‌میل وبلاگ بفرستید تا حداقل با نمایش آ‌ن‌ها در وبلاگ کمی از حسرت آن چه که از دست دادم، کم کنم.

   + سعید ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مرگ قو

جهان، بی شعر و شاعری، تنگستان است...


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبـا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه‌ای دور و تنهـا بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل‌ها بمیـرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجـا عاشقی کرد آن‌جا بمیرد
شب مرگ از بیم آن‌جا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریـا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می‌خواهد این قوی زیبا بمیرد

مهدی حمیدی شیرازی

   + سعید ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برای دیکتاتورها

با عنایت به سرنوشت سوزناک برخی سران احمق عربی که نه خوش‌خوشک مردمان خود را دیدند و نه از اسلاف خود همچون هیتلر، محمدرضا شاه، صدام و سایر دیکتاتورهای فهیم و غیر فهیم درس عبرت گرفتند و به اشتباه فکر کردند مردم کشورشان دوباره به آن‌ها رو می‌آورند و با ماندن در جایی که دیگر جای ماندن نبود، خود را تسلیم کردند تا همان مردمی که نیتی غیر از خدمت به آن‌ها نداشتند پدر از روزگارشان در آورند و آش و لاش‌شان بکنند، ما مردم همیشه در صحنه دور از هرگونه گزافه‌گویی و جـوگرفتگی، صرفا در راستای کمک به دیکتاتورهای خیرخواه و خوبی که درصدد بهبود کیفیت زندگی بشر هستند، هر آن چه را که از وقایع اخیر دستگیرمان شد، در طیق اخلاص گذاشته و در شش بند ناقابل به عرض می‌رسانیم. امید که مقبول درگاه ایزد منان باشد.
البته نکات ذیل را هر ننه‌قنبری می‌داند و چه بسا برای خیلی‌ها شرح واضحات باشد. اما از آن جایی که در مواقع بحرانی عقل همه دیکتاتورها به طرز شگفت‌آوری پارسنگ بر می‌دارد، یادآوری آن‌ها می‌توان برای روز مبادا مفید و کارگشا باشد:

1) فرقی نمی‌کند مردم کشورتان با چه عنوانی شما را می‌شناسند؛ چه قائد اعظم باشید، چه فرعون، چه ظل‌ا... و هر عنوان قلمبه‌سلمبه دیگری که برای خودتان انتخاب کرده‌اید، وقتی ورق برگشت دیگر هیچ کسی برای این عنوان‌ها تره هم خرد نمی‌کند. برای آسایش روحی و روانی خودتان هم که شده، این عنوان‌ها را فراموش کنید تا بهتر بتوانید اوضاع را مدیریت کنید.
2) تجربه نشان داده است مرغ مردم همیشه یک پا داشته است. بنابراین، همین که مردم خر شدند و گفتند "مرگ بر دیکتاتور" دیگر محال است از شعاری که داده‌اند، عقب‌نشینی کنند. چون طی سی‌چهل سال، یک‌دندگی و لج‌بازی را از خود شما یاد گرفته‌اند.
3) در بحبوبه اعتراض‌های مردمی، سعی نکنید خود را همچون کسی نشان بدهید که حالا پشیمان شده و تصمیم گرفته است مثل یک قهرمان، یک‌شبه همه چیز را درست کند. تجربه حسنی‌مبارک به خوبی نشان داد که این ترفند راه به جایی نمی‌برد. بنابراین، خود را بیشتر از این به زحمت نیندازید.
4) وقتی خوشی زد زیر دل مردم و ماندن در خیابان‌ را به خانه ترجیح دادند، اصلا سعی نکنید برای مردم کُـرکُـری بخوانید. نه تنها مردم از هارت و پورت شما هیچ حسابی نمی‌برند، بلکه این کار شما، آن‌ها را جـری‌تر نیز می‌کند. در این شرایط، توپ و تانک و حتا شهاب3 هم به طرز مشکوکی کارآیی خود را از دست می‌دهند.
5) به تجدید پیمان‌ها، اعلام وفاداری‌ها، سوگندها و خم شدن‌های نیروهای وفادار به خودتان اصلا و ابدا دل خوش نکنید. بادنجان‌های دور قاب که می‌گویند، همین‌ها هستند. مبادا در مخیله خود خیال کنید این فدایی‌ها و جان بر کفان، شیفته و سرسپرده ابروی کشیده یا ریش بلندتان شده‌اند و در هر شرایطی حاضرند جان‌شان را در راه شما دو دستی تقدیم کنند. در حالی که از بد ماجرا، دست‌کم از خود شما باهوش‌ترند و خیلی زودتر از شما اوضاع را درک می‌کنند و تغییر موضع می‌دهند.
البته واضح و مبرهن است که حساب ما مردم همیشه در صحنه، از این سیاهی‌لشکرها جداست.
6) و اما بند آخری که از همه مهمتر است؛ به سرنوشت حسنی‌مبارک و قذافی نگون‌بخت و حتا همین عبدا... صالح نگاه کنید. حسنی‌مبارک را مثل یک حیوان در قفس می‌گذارند و به دادگاه می‌برند و تا آخر عمر طوری با وی رفتار می‌کنند که روزی صد بار آرزو می‌کند ای کاش از مادر زاده نشده بود. یا مرحوم سرهنگ قذافی را ببینید که چطور با خفت و خواری دستگیرش کردند و عین یک سگ ولگرد چنان کتکی نوش جانش کردند که بیچاره مـرد. یا عبدا... صالح که در حمله مردم، نصف بدن لطیف‌تر از پـرش سوخت ولی درد و عار ندارد و دوباره به یمن برگشته است.
این را بدانید و به همه همکاران خود در اقصـا نقاط جهان در کره شمالی، ونزوئلا، سوریه، کنیا، کومور و ... از طریق فکس اطلاع دهید در صورتی که دیدید روز به روز بر شمار مردم نمک‌خور و نمک‌دان‌شکن افزوده می‌شود و ول‌کن معامله هم نیستند، به هر بهانه‌ای که می‌شود فـرار را بر قـرار ترجیح بدهید و کشور متبوع‌تان را که سابقاً ارث پدری‌تان بود (و حالا دیگر نیست.) ترک کنید. اگر دست انقلابی‌ها به شما رسید، کاری از دست ما مردم همیشه در صحنه بر نمی‌آید و هیچ تضمینی وجود ندارد که جان سالم به در ببرید. با اجرای همین بند، خود و خانواده خود را به سادگی از هر گونه سرنوشت غمبار بر حذر نگه می‌دارید و تا آخر عمر یک زندگی بی‌دغدغه و سرشار از آرامش خواهید داشت.
(نعوذ با...، از شاه مخلوع خودمان که بی‌شعورتر نیستید.)


×××××××××××××
بعدنوشت از شفیعی کدکنی:
پیش از شما
به سان شما
بیشمارها
با تار عنکبوت
نوشتند روی باد
کین دولت خجسته جاوید زنده باد.

   + سعید ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()