saeid online

صندلی داغ 13: مجیــد جمشیدی

بچه مرند شیمی 79 که این روزها خودش ادعا می‌کند ترک شیمی79 بود و هست (و لاجرم خواهد بود.) کسی جز مجید جمشیدی نیست. البته مجید قصه ما نیازی به معرفی ندارد ولی طبق رسم همه صندلی داغ‌ها، در چند سطر ناقابل باید از خجالتش درآییم.
مجید از جمله کسانی بود که پدر محترم‌تر از خودش، هوای گل‌پسرش (بر وزن خُل‌پسر) را خیلی داشت و همان ترم یک، تا از اسکان مجید در خوابگاه مطمئن نشد، رهایش نکرد. مجید هر چه تلاش کرد، دوست بهتری از علی فخاری (معروف به طلا) برای هم‌اتاق شدن پیدا نکرد و فکر کنم حدود شش ترم با بچه سر نا به راه مشهد سر یک سفره نشستند.
در تمام هشت ترم دانشجویی همه تلاش خودش را به کار می‌گرفت تا با جامعه نسوان (که آن روزها سایه جامعه رجل را با تیر می‌زدند) روابط حسنه‌ای داشته باشد. با این که پسر بی‌شیله‌پیله‌ای نشان می‌داد ولی زرنگ کار خودش هم بود. با کمی اغراق باید بگویم هر جا حرفی از سوتی بود، نام مجید به زیبایی می‌درخشید. بد نیست شما هم گریزی به گذشته زده و هر خاطره‌ای که از مجید دارید به عنوان یک کامنت بنویسید تا دل دیگران را شاد کرده باشید. برای همین شیرین‌کاری‌ها و مهمتر از آن، بی‌ریایی‌اش همیشه دوست‌داشتنی بود. این خاطره که پـیشتر نوشته‌ام، چندان بی‌ارتباط با مجید نیست.
در فیلم افطاری 79 که بیشتر آن را خودش ضبط کرده بود، به عنوان یک هنرپیشه تمام‌عیار جلوی دوربین به ایفای نقش پرداخت. از خیلی‌ها باجنبه‌تر بود؛ حداقل در مقایسه با من که این طور بود. همیشه بساط چایی و سیگارش رو به راه بود ولی بعید می‌دانم حالا دست از سیگار کشیدن برداشته باشد مگر این که خیلی زن‌ذلیل تشریف داشته باشد.
نمی‌دانم مجید چگونه توانست تبریز با آن مردم باصفایش را رها کند و در کلان‌شهر بی در و پیکری به نام کرج به کار و زندگی مشغول شود...

وسطی، همان مجید است. (بهمن یا شاید اسفند 80، تخت‌جمشید)

 

 

عکس ارسالی از خود مجید در ترکیه


××××××××××××××
نمی‌دانم انگشتان چمان من چرا میل کی‌برد نمی‌کنند. خودم را کشتم تا این صندلی داغ را نوشتم.
در ضمن، باید بگویم متاسفانه همه عکس‌های صندلی داغ‌های قبلی پریدند تا شاهد نمونه‌ای دیگر از مسئولیت‌ناپذیری مدیران سایت‌های ایرانی باشیم.

   + سعید ; ٧:۳٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خسته‌ام.

این روزهایی که گذشت، نه فرصت کافی برای نوشتن داشتم و نه دل و دماغ نوشتن. مشغله کاری اجازه نمی‌داد دستی به سر و گوش وبلاگ بکشم و اگر هم مختصرفرصتی برای سر زدن به وبلاگ پیش می‌آمد، حتا برای پاسخ‌دهی به پیام‌های سراسر معرفت شما، حضور ذهن و تمرکزی برایم باقی نمانده بود. اگر همین الان به شما خبر بدهند کارخانه یا شرکتی که در آن کار می‌کنید یکی از شرکت‌های اقماری امیـرمنصـور آریـا بوده و بعد از جستجو در اینترنت، صحت خبر طوری بر شما ثابت بشود که مو لای درزش نرود، چه حالی به شما دست می‌دهد؟
فکر کنم آن‌قدر شوکه بشوید که به روز رسانی شیمی79 برای‌تان مقدور نباشد. عذر مرا برای شرح جزئیات بیشتر بپذیرید.

بد نیست بدانید یک روز از روزهای غیبت مجازی را برای چندمین بار علاف استاد علاف‌تر از خودم بودم. باز هم یکی دیگر از ایرادهای بنی‌اسرائیلی که به پیش‌نویس پایان‌نامه‌ام گرفته بودند و به خاطر آن چه که هیات بیشعور داوران "حذف فضاهای اضافی متن" و "گنجاندن شماره هر یک از منابع در جای خودش" خوانده بودند، مجبور شدم چهارشنبه (21 مهر) یک روز سراسر خودخوری و جنگ اعصاب داشته باشم.
حرف من این است: گیرم که ایرادهای مذکور خیلی هم منطقی و بجا بوده باشند، نمی‌شد به جای این که هر دفعه یک چیز را بهانه کنند (یک روز تغییر فونت، یک روز تغییر قالب کلی پایان‌نامه، روز دیگر فارسی کردن اعداد انگلیسی و...) همه این ایرادهای مسخره‌تر از خودشان را یک‌باره و یک‌جا می‌گرفتند؟ یعنی استادهای دانشگاه قضیه به این سادگی را درک نمی‌کنند؟
بگذریم، بیشتر از این نمی‌خواهم درباره این مساله بی‌قدر بنویسم. فقط این را می‌دانم که اگر در این سه سالی که وقت و پولم را در دانشگاه پیام نور حرام کردم، روی یک گاری شرت و جوراب می‌فروختم، کمتر پشیمان بودم. حداقل به جای این 5 میلیون تومان شهریه‌ای که نفله کردم، یک ماشین داشتم. این را هم می‌دانم که احمدی‌نژاد روزی استاد دانشگاه بوده، پس نباید از هر استادنامی توقع بیجا داشت.

از سر گیری ورزش آن هم در رشته نفس‌گیر بوکس برای همچون من که مدت‌ها بود کفش‌های ورزشی‌ام را آویزان کرده‌ بودم، مزید بر علت شد و سه جلسه ورزش سنگین در هفته، همه نا و نوایم را طوری تا آخر می‌کشید که بعد از هر جلسه تمرین وقتی به خانه بر می‌گشتم بیشتر به کسی می‌ماندم که غیر از علایم حیاتی، هیچ چیز دیگری نداشت. بدیهی است انتظار به روز رسانی وبلاگ از همچون کسی، کمی ناجوانمردانه است.

از طرف دیگر، پدر شدن یکی از همکاران مجبورم کرد که یکی دو روز توفیق اضافه‌کاری پیدا کنم که با توجه به اصابت کفگیر به ته دیگ، صلاح دیدم فرصت‌ پیش‌آمده را از دست ندهم. و این شد که این شد. یعنی وبلاگ به روز نشد. حسن دیگر مرخصی رفتن همکار مذکور این بود که این چند روز قیافه روبه‌وار(1) و سراسر پلیدش را کمتر دیدم.

×××××××××××××××××
پی‌نوشت:
(1) روبه‌وار: یک کلمه من‌درآوردی، کسی که به روباه می‌ماند. روباه+وار. روباه: حیوان مکار، وار: پسوند شباهت.

چند سال پیش این جمله‌ را پشت یکی از اتوبوس‌ها دیدم: مولای درویشان علی. و مراد این بود که مولایِ درویشان، علی. ولی من بیسواد به اشتباه خواندم: مو، لای درویشانِ علی.
همه درویشان علی به بزرگواری و بزرگ‌منشی خودشان ببخشند.

می‌گفتند علف باید به دهن بزی شیرین بیاید.
عمری خودم را کشتیم که شیرین‌ترین علف دنیا بشوم.
غافل از این که طرف اصلا بـز نبود. . . گــــــــــــاو بود!

   + سعید ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عاشق‌کشی

وای بر ملکی که هر که تاج بر سر می‌کند
هر کسی کمبود خود را زیر زیـور می‌کند

زاغ‌ها گل بر سر و گل در گریبان بسته‌اند
کرکسی پـیـراهـن طـاووس در بـر می‌کند

هر کسی تقلید بلبل می‌کند با شیوه‌ای
خـاطـر گل را به آسـانـی مـکـدر می‌کند

کاسه را بر کوزه بی‌جا می‌زند هر نازنین
شیــوه بـیـگانگی را زود از بـر می‌کند

خـودکش و بیگانـه‌پـرور بودن یـارم ببین
بـرگ و بـارم را به دسـت باد پرپر می‌کند

درد من بـالاتـر از دردی به لب آوردن است
دوست، من را با کس و ناکس برابر می‌کند

شیوه عاشق‌کشی قانون عالم بود و هست
هـر که خود را در مقام عشق داور می‌کند

   + سعید ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

این روزهای من

حال این روزهای من بی‌شباهت به آن میمونی نیست که بی‌ هیچ هدف متعالی، از این شاخه به آن شاخه می‌پرد؛ یک بار به سرم می‌زند زبان انگلیسی‌ام را تقویت کنم، با این که حوصله رفتن به کلاس زبان ندارم و هنوز نمی‌دانم از کجا شروع کنم و قدم از قدم بر نداشته‌ام و اصلا نمی‌دانم چه لزومی وجود دارد که دوباره به یادگیری زبان مشغول شوم، عزمم را جزم کرده‌ام تا جوشکاری یاد بگیرم. بله، درست خواندید. جوشکاری.
بی هیچ مقدمه‌ای و تنها با مرور 16 زمان انگلیسی، هر روز هدفونم را بر می‌دارم و پای تلویزیون به تماشای اخبار انگلیسی بی‌بی‌سی جهانی و گاهی هم سریال‌های ام‌بی‌سی‌پرشیا می‌نشینم. (خداوند، خودش از این که هر روز چشم و گوشم ناخواسته به جمال صور قبیحه شبکه‌های مذکور روشن می‌شود، بنده ذلیلش را ببخشاید.) و لعنت می‌فرستم بر خودم و آموزش و پرورش‌مان که از دوم راهنمایی تا دانشگاه به من و امثال من زبان خارجه یاد دادند ولی نه تنها از بیان یک جمله ساده عاجزم، گوش‌هایم آن‌قدر با کلمه‌ها و جمله‌های انگلیسی بیگانه‌اند که انگار نه انگار شش‌هفت سال آزگار زبان خوانده‌ام. ‌سر کلاس‌های زبان همیشه هوش و حواس‌مان به این بود که چگونه از پس تست‌های زبان کنکور برآییم و به نکاتی دقت کنیم که حتا خود انگلیسی‌زبان‌ها از دانستن آن‌ها چشم پوشیده‌اند. ممنون می‌شوم اگر شما راه بهتری و دم‌دست‌تری برای تقویت زبان انگلیسی سراغ دارید، از من دریغ نکنید.
درباره جوشکاری باید بگویم حتا برای خودم هم این سوال‌ها کماکان بی‌پاسخ مانده‌اند که از کی و چرا به این رشته فنی که حتا خود جوشکارها هم از آن گریزانند، علاقه‌مند شدم و مهمتر از همه، جوشکاری یاد بگیرم که چه بشود؟ فقط این را می‌دانم که هر طوری شده، باید جوشکاری یاد بگیرم. بله، باید هم بخندید. حتا تصورش هم خنده‌دار است، تصور این که در دستم الکترود و بر صورتم ماسک گنده جوشکاری باشد، تا به حال خیلی‌ها را خندانده است. شاید یکی از دلایل علاقه‌ام به یادگیری جوشکاری این باشد که پیش خودم فکر می‌کنم (حداقل در خیال) اگر کمی تمرین کنم، از خود جوشکارهایی که خیلی برای دیگران قیافه می‌گیرند، بهتر می‌توانم جوش بدهم. این را وقتی فهیمدم که یک ماه پیش برای یک کار جزئی به یک جوشکاری رفتم و آن جا بود که پسرک جوشکار که مطمئنم حتا دیپلم هم نداشت و در کارش که همانا جوشکاری باشد چندان مسلط نبود، آن‌قدر برایم قیافه گرفت و اُرد ناشتا داد که همان جا می‌خواستم کله‌اش را به تیرآهن 60 جوش بدهم. گرچه می‌دانستم که نمی‌شود، چون گچ هیچ‌گاه به آهن جوش نمی‌خورد.
بگذریم؛ البته پریدن‌های میمون مورد بحث از این شاخه به آن شاخه همچنان ادامه دارند. سر مبارک‌تان را که نه، چشم‌تان را خسته نکنم؛ این روزها در حال پیگیری تصمیم دیگری مبنی بر آموختن یک رشته ورزشی خشن نیز هستم. بوکــــس! شوخی


×××××××××××××××
به یارو می‌گن: این‌جا چی کار می‌کنی؟
می‌گه: پس کجا چی کار کنم!

   + سعید ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بی‌شعورم، بی‌شعوری، بی‌شعور است...

اگر کتاب‌خوانی را دون شان‌ والامقام‌تان نمی‌دانید و خودتان را از آن دسته آدم‌های همه چیزدان و دانایی که هیچ نیازی به خواندن کتاب در خود احساس نمی‌کنند، نمی‌دانید و ترجیح می‌دهید به جای تماشای فوتبال یا سریال‌های بی‌محتوای شبکه‌های رنگارنگ تلویزیونی یا پرسه زدن در خیابان‌هایی که پُـرند از آدم‌هایی که آمده‌اند تا برای هم قیافه بگیرند، به دور از هیاهوی بیداری اسلامی در منطقه و بحران اقتصادی اروپا و فارغ از هر چیز مردم‌خرکن دیگری، دقایقی را صرف کتاب‌خوانی کنید،  پیشنهاد می‌کنم کتاب "بی‌شعوری" ترجمه محمود فرجامی را بخوانید.
از این که می‌بینم نویسنده این کتاب، آقای Xavier Crement چگونه تمام و کمال به وصف من و آدم‌های شریفی مثل من می‌پردازد، در پوست خودم نمی‌گنجم. امید است شما هم از خواندنش لذت ببرید.
البته لازم به ذکر است لطف بی حد و حصر مقامات وزارت ارشاد شامل حال این کتاب شده و به دلایلی که تنها خودشان می‌دانند و لا غیر، تاکنون به زیور طبع آراسته نشده است. زحمت بکشید و آن را از این‌جا دریافت کنید. البته تا همان‌جای مذکور فیلتر نشده، بجنبید.
در حال حاضر مشغول خواندن کتاب هستم و بیشتر از این وقت ندارم تا درباره محتوای "بی‌شعوری" توضیح بدهم.


××××××××××××××
به یه دانشجوی خر خون می‌گن اگه دنیا رو بهت بدن، چی کار می‌کنی؟
می‌گه: من فعلا می‌خوام درسمو ادامه بدم!

   + سعید ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کاریکاتور

علم بهتر است یا ثروت

 

××××××××××××××
بعدنوشت:
پیامبر اسلام می‌فرماید: إنما أهلک الذین من قبلکم أنهم کانوا إذا سرق منهم الشریف ترکوه و إذا سرق فیهم الضعیف أقاموا علیه الحد.
نابودی مردم پیش از شما از آن جا بود که اگر سرشناسی دزدی می‌کرد، رهایش می‌کردند و اگر ناتوانی دزدی می‌کرد، مجازاتش می‌کردند.

نهج‌الفصاحه، حدیث 943 

   + سعید ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جای خالی اخلاق

نمی‌دانم فیلم "درباره الی" را دیده‌اید یا نه؛ فیلمی که در آن اصغر فرهادی می‌خواهد سقوط ارزش‌های اخلاقی را در جامعه به تصویر بکشد. نام شخصیت‌ها و جزئیات فیلم یادم نیست ولی کلیت داستان از این قرار است که دو سه خانواده برای گذران تعطیلات راهی شمال می‌شوند. ضمن این که می‌خواهند مقدمات آشنایی و ازدواج دختری به نام الی و احمد (شهاب حسینی) را فراهم کنند. غافل از این که الی نامزد دارد و به نامزدش هم علاقه‌مند است. روز دوم سفر، در حالی که هیچ کس شاهد ماجرا نیست، الی برای نجات یکی از بچه‌ها که در حال غرق شدن در دریاست به آب می‌زند و خودش غرق می‌شود.
از این جا به بعد و به دلایل نامعلومی، اعضای خانواده‌ها به سادگی از الی که تا روز قبل از آن تعریف و تمجید می‌کردند و حالا دیگر دستش از دنیا بریده، روی بر می‌گردانند و به نامزد اصلی الی به دروغ می‌گویند که الی دوستش نداشته...

وقتی به آدم‌های دور و برم نگاه می‌کنم، نمونه‌های فراوانی از این دست می‌بینم؛ آدم‌هایی که به راحتی دروغ می‌گویند، خالی‌بندی می‌کنند، ضد و نقیض حرف می‌زنند، به دقیقه نمی‌کشد که حرف قبلی‌شان را پس می‌گیرند، حتا شهادت دروغ می‌دهند، به سادگی آب خوردن تهمت می‌زنند، ناسزا می‌گویند، از حرام‌خوری‌ها و کلاه‌برداری‌هایشان برای دیگران تعریف می‌کنند، خلف وعده می‌کنند، با غرور و افاده راه می‌روند (در حالی که هیچ پخی نیستند.) پشت سر همکارشان بدگویی می‌کنند، دو به هم زنی می‌کنند، دیگران را مسخره می‌کنند و هزار ضداخلاق دیگری که هر کدام از گناهان کبیره‌اند و نابخشودنی. و بدتر از هر چیز، بی آن که کک‌شان بگزد، همه این‌ها را از زیرکی و زرنگی خود می‌دانند.
چرا؟!!!!!!


در ادامه بخوانید چند جمله از قابوس‌نامه که در قرن پنجم نوشته شده. آن وقت ما آدم‌های قرن بیست و یکی در حالی که آخرین مدل گوشی همراه را با خود حمل می‌کنیم و عطری به خود می‌زنیم که بویش تا شعاع چند ده متری را پر کند و ساعت‌ها برای انحنای موی زیر چانه‌مان وقت می‌گذاریم و افتخار می‌کنیم که خریدار پر و پا قرص از بین برنده سیاهی زیر بغل فلان کارخانه هستیم و هزار ادا و اطوار دیگر، گستاخانه به ریش همه ارزش‌های اخلاقی می‌خندیم.

ادامه مطلب
   + سعید ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از آل احمد

... در چنین وضعی که دانشکده‌های ادبیات و حقوق و معقول و منقول، درست همچون روحانیت که در برابر هجوم غرب به پیله تعصب و تحجر پناه برده است، به پیله متون کهن پناه برده و به ملا نقطه‌ای پروردن قناعت کرده. این روزها درست همچنان که روحانیت دربند شک میان دو و سه و توضیح طهارات و نجاسات درمانده است، این نوع مراکز ادب و حقوق و معرفت ایرانی و شرقی و اسلامی نیز دربند "با"ی زینت مانده‌اند که باید چسبید یا نه و "واو" معدوله که باید حذف شود یا نه.
حق هم همین است؛ وقتی آدمی را از عالم کلیات خارج کردند، به دامن جزئیات درخواهد آویخت. بله! وقتی خانه را سیل برد یا به زلزله فروریخت، زیر آوارش دنبال لنگه دری می‌گردی تا جسد پوسیده عزیزی را بر آن به گورستان حمل کنی...

از: غرب‌زدگی، نوشته جلال آل احمد در 1341 هجری‌خورشیدی

××××××××××××××
پی‌نوشت: نمی‌دانم با وجود گذشت حدود 50 سال از آن روزهایی که حاج‌جلال این نقد را می‌نوشت، تفاوتی در حوزه‌ها و دانشکده‌های مزبور حاصل شده است یا نه؟

   + سعید ; ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()