saeid online

آدم‌های همیشه حق به جانب

فرض کنید فردا قرار است با چند نفر از دوستان‌تان به یک گردش یک‌روزه بروید. دور هم نشسته‌اید و دارید درباره مقصد سفر تصمیم‌گیری می‌کنید. در نهایت بدون هیچ اعتراضی، همه برای رفتن به فلان تفرج‌گاه به توافق می‌رسند. (دقت کنید هیچ‌کس مخالف نیست.)
روز سفر، همین که وارد جاده فرعی شدید و نشیمن‌گاه‌تان از عنایت‌ چاله‌چوله‌ها بی‌نصیب نماند، گرد و خاک بلندشده از جاده خاکی هم شما را به عطسه کردن انداخت، همین که چند دقیقه‌ای از وقت صبحانۀ هر روزه گذشت و گرمای آفتاب از طراوت صبحگاهی کاست، به صرافت می‌افتی که صدای اعتراض یک نفر یواش‌یواش دارد در می‌آید: اول چشم و رویش را توی هم می‌کشد، این‌قدر ساکت می‌ماند تا یکی بپرسد: فلانی، چرا ساکتی؟! ولی بعد که می‌بیند کسی تحویلش نمی‌گیرد، غرولندهایش شروع می‌شوند. بی‌توجه به دیگرانی که مثل خودش خسته شده‌اند و حتا راننده‌ای که همه این مسیر را پشت فرمان بوده، به جای این که راه برون‌رفت را نشان بدهد، وانمود می‌کند که پشیمان است. کمی که بی‌حیاتر شد، همه را به خاطر انتخاب نادرست‌شان محکوم می‌کند. به سادگی یادش می‌رود که هنگام انتخاب مکان تفریح هیچ نظری نداشته‌ و هیچ مخالفتی هم نکرده‌ است. در ادامه، با پررویی تمام اعلام می‌کند که از همان اول با آمدن به این‌جا مخالف بوده ولی دیگران به حرفش گوش نداده‌اند‌!
اولین نتیجه طبیعی حرف‌های این آقا این می‌شود که همه به چشم مقصر به هم نگاه می‌کنند. از این جا به بعد است که این آقا (که از این جا به بعد شده است آقای همیشه حق به جانب) کمی پا را فراتر می‌گذارد و طلبکار دیگران می‌شود که چرا به حرفش گوش نداده‌اند و به جایی که پیشنهاد داده است، نرفته‌اند. در حالی که هر چه بیشتر به حافظه‌ات رجوع می‌کنی چیزی از پیشنهاد آقای همیشه حق به جانب به یاد نمی‌آوری. از دیگران هم که می‌پرسی، چیزی یادشان نیست.
البته شکی نیست که همه حرف‌های آقای همیشه حق به جانب مبنی بر نامناسب بودن تفرج‌گاه به خاطر دور بودن، کثیف بودن، نداشتن چشم‌انداز و... درست است، ولی چون آقای همیشه حق به جانب، مخالف نبوده و جای بهتری هم پیشنهاد نکرده است، به همان اندازه که دیگران تفرج‌گاه نامناسب را پیشنهاد داده‌اند، کوتاهی کرده است و بنا بر این، حق ندارد با اعتراض‌هایش شیرینی سفر را به کام خودش و دیگران تلخ کند.
به گذشته و پیشینه این جور آدم‌ها که بیشتر دقت ‌کنید، موارد مشابه بسیاری دیده می‌شوند. آدم‌های همیشه حق به جانب در بیشتر مواقع رفتار محافظه‌کارانه‌ای دارند و چون می‌ترسند دیگران هم مثل خودشان باشند، از بیان صریح نظرشان خودداری می‌کنند تا هر وقت که لازم شد نظرشان را به سمت و سوی درستی هدایت کنند و شگرد همیشگی خودشان را در پیش بگیرند. شگردی که به نظر من در ضعف و سست‌رایی آن‌ها ریشه دارد.

××××××××××××××××
یارو می‌ره بدن‌سازی، مربی‌ش می‌گه هفته اول بدنت درد می‌گیره.
می‌گه پس من می‌رم، هفته دوم میام.

   + سعید ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از شاملو

این روزها زیاد حال و حوصله نوشتن ندارم. این شعر زیبا را داشته باشید تا بعد.

هنوز
در فکر آن کلاغم در دره‌های یوش:
با قیچی سیاهش
بر زردی‌ِ برشته‌ی گندمزار
با خش‌خشی مضاعف
از آسمان کاغذی مات
قوسی بُرید کج،
و رو به کوه نزدیک
با غارغار خشک گلویش
چیزی گفت
که کوه‌ها
بی‌حوصله
در زلّ آفتاب
تا دیرگاهی آن را
با حیرت
در کله‌های سنگی‌شان
تکرار می‌کردند.

گاهی سوال می‌کنم از خود که
یک کلاغ
با آن حضور قاطع بی‌تخفیف
وقتی
صلات ظهر
با رنگ سوگوار مُصرّش
بر زردی برشته‌ی گندمزاری بال می‌کشد
تا از فراز چند سپیدار بگذرد،
با آن خروش و خشم
چه دارد بگوید
با کوه‌های پیر
کاین عابدان خسته‌ی خواب‌آلود
در نیمروز تابستانی
تا دیرگاهی آن را با هم
تکرار کنند؟

   + سعید ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برای خوشبختی، به چیزی نیاز نیست جز نفهمیدن.

چقدر نشنیدن‌ها و نشناختن‌ها و نفهمیدن‌هاست که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است! مگر نمی‌دانی بزرگ‌ترین دشمن آدمی فهم اوست؟
پس تا می‌توانی خر باش تا خوش باشی.

   + سعید ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گفتا منش فرموده​ام تا با تو طراری کند

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده​ام زان طره تا من بوده​ام
گفتا منش فرموده​ام تا با تو طراری کند

پشمینه‌پوش تندخو از عشق نشنیده​است بو
از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی​نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است گر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی‌عدد از بخت می​خواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

   + سعید ; ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ورزش، فدای فلسطین

در رقابت‌های کشتی فرنگی قهرمانی جهان و گزینشی المپیک لندن، دو کشتی‌گیر ایران به دلیل رویارویی با کشتی‌گیرانی از رژیم صهیونیستی و در راستای حمایت از مردم ستم‌دیده فلسطین از ادامه مسابقات انصراف دادند.


همیشه برایم این سوال مطرح بوده که چه رابطه منطقی بین انصراف ورزشکاران ایرانی و دفاع از مردم فلسطین وجود دارد؟! آیا با این کار، اسرائیل بساطش را جمع می‌کند و می‌رود پی کارش؟! یا این که فلسطینی‌ها این قدر خوشحال می‌شوند که فراموش می‌کنند کمبود دارو و غذا دارند؟! اصلا چند درصد از مردم فلسطین در جریان این اقدام ورزشکاران ایرانی قرار دارند؟ این کار نان‌شان می‌شود یا آب‌شان؟!‌
هر بیشتر فکر می‌کنم، می‌بینم که با این کار نه خللی در برگزاری مسابقه‌ها به وجود می‌آید، نه گره‌ای از مشکلات مردم از ما بهتر فلسطین باز می‌شود، نه وجبی از خاک اسرائیل از روی کره زمین برداشته می‌شود و نه هیچ نتیجه منطقی و غیرمنطقی دیگری حاصل می‌شود؛ فقط تیم‌های ملی با آن هزینه‌های سرسام‌آور که با هدف رفتن روی سکو خرج می‌کنند، با دست خودشان، خودشان را از کسب مدال محروم می‌کنند. (حماقت از این بیشتر؟!)
با این تفاصیل، اگر روزی شنیدید که تیم فوتبال ایران در راستای کمک به مردم قحطی‌زده سومالی، از مسابقه با تیم امارات که کشورش یکی از ثروتمندترین‌های دنیاست، خودداری کرد یا یک نفر به دلیل اعتراض به کیفیت کلوچه‌ای که سر جلسه کنکور توزیع می‌شود از شرکت در این آزمون بزرگ خودداری کرد، زیاد تعجب نکنید.


پی‌نوشت:
می‌گویند گنجشکی بر درختی نشست. هنگامی که خواست پرواز کند، گفت: درخت، محکم وایسا که می‌خوام پرواز کنم!


×××××××××××××
یارو قرص‌هاشو سر وقت نمی‌خورد. ازش می‌پرسن چرا؟
می‌گه: می‌خوام میکروب‌ها رو غافل‌گیر کنم.

   + سعید ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هوشمندانه بپرسید.

 در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش می‌پرسد: فکر می‌کنی آیا می‌شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟
دوستش در پاسخ می‌گوید: چرا از کشیش نمی‌پرسی؟
جک نزد کشیش می‌رود و می‌پرسد: جناب کشیش، می‌توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم؟
کشیش پاسخ می‌دهد: نه پسرم، نمی‌شود. این بی‌ادبی به مذهب است.
جک نتیجه را برای دوستش بازگو می‌کند. دوستش می‌گوید: تعجبی ندارد، تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.
او نزد کشیش می‌رود و می‌پرسد: آیا وقتی در حال سیگار کشیدن هستم، می‌توانم دعا کنم؟
کشیش مشتاقانه پاسخ می‌دهد: مطمئناً پسرم. مطمئناً !


××××××××××××××
یارو برای اولین بار یه آخـونــد می‌بینه، می‌گه: یعنی سرت این‌قدر درد می‌کنه؟!

   + سعید ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یک سوزن به خود

شما فکر می‌کنید چه‌قدر احتمال دارد در آینده یک دیکتاتور تمام‌عیار از آب در بیایید؟ دیکتاتوری که فقط حرف خودش را به کرسی می‌نشاند، مخالفانش را قلع و قمع می‌کند، به خواسته‌های اکثریت توجهی نمی‌کند و...
نکند شما هم از آن دست آدم‌هایی باشید که خودشان را از هر گونه رذایل اخلاقی بری می‌دانند و معتقدند محال است روزی رفتار دیکتاتورمآبانه پیدا کنند. ولی به عینه کسانی را سراغ دارم که در گفتگوهای روزمره دم از دموکراسی می‌زنند و فلان کار دولت یا فلان شخصیت سیاسی را مستبدانه می‌دانند ولی به عملکرد خودشان که دقیق نگاه می‌کنی، چیزی غیر از نادیده انگاشتن حقوق دیگران، خودرایی و خودکامگی دیده نمی‌شود. اگر کسی روی حرف‌شان، حرفی زد چنان بر می‌آشوبند و رگ گردن‌شان بیرون می‌زند که فکر نمی‌کنم حتا محمدعلی شاه قاجار یا صدام حسین این گونه بوده‌ باشند. اصلا دیگران با دیدن آن‌ها طوری نفس در سینه‌شان حبس می‌شود که حتا از گفتن چند کلمه ساده در می‌مانند. مدیری که چنین جو وحشت و خفقانی در سازمان خود به وجود آورده است، چگونه می‌تواند بالای منبر برود و نبود دموکراسی و آزادی در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند را نقد کند؟ کسی که دوست دارد همه بله‌قربان‌گویش باشند و تاب مخالفت همکاران یا زیردستانش را ندارد چه فرقی با هیتلر یا دیکتاتورهای دیگر دارد؟ یا پدر یک خانواده که می‌گوید حرف، حرف من است و زن و بچه‌هایش حتا در نصب یک قاب عکس به دیوار اتاق جرات نظر دادن ندارند، اصلا حق سخن‌سرایی در باب آزادی بیان ندارد چه رسد به این که بخواهد دیگران را به خاطر نداشتن آن مذمت کند.
پیش از این که جوالدوزی به دیگران زده باشیم، سوزنی به خودمان بزنیم.


××××××××××××××××××××××
یارو ریش پروفسوری می‌ذاره، به رفیقاش می‌گه: هر سوالی دارین امروز بپرسین، فردا می‌خوام ریش‌هامو بزنم!

   + سعید ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سفرنامه (3)

روستای ماسوله در 33 کیلومتری فومن با معماری منحصر به فردش؛ طوری که سقف هر خانه‌، به منزله حیاط خانه بالایی است. البته شهرها و روستاهای دیگری هم با این معماری در ایران داریم ولی هیچ کدام شهرت ماسوله را ندارند:


پژمان از این عکس خیلی خوشش آمده بود. باشندگان ماسوله در حال صرف چایی عصرانه؛ البته با کسب اجازه از آقا و خانم خانه، عکس‌شان را گرفتم:


جاده زیبای فومن ماسوله:


در آخرین روز سفر، در حالی که پژمان و حسین و علی خواب بودند، طبق معمول صبح زود بیدار شدم و چند عکس تک گرفتم. تصویر زیر، یکی از همین عکس‌هاست، ساحل چالوس در یک صبح دل‌انگیز:


آخرین عکس سفر که ترافیک سنگین چاده کرج‌چالوس را نشان می‌دهد. با اعلام چهارشنبه به عنوان عید فطر، جاده مزبور در جهت شمال ترافیک بسیار سنگینی داشت:

 

تمام شد.

   + سعید ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سفرنامه (2)

پوشش گیاهی مناسب در استان‌های اردبیل و گیلان، شرایط مساعدی را برای زنبورداری فراهم کرده است. دکه‌های عسل‌فروشی در جاده‌های منتهی به اردبیل خیلی به چشم می‌خوردند:


یک کامیون در حال تردد در جاده اردبیل‌آستارا، جاده‌ای که هر بیننده‌ای از زیبایی خیره‌کننده آن "حیران" می‌ماند:


در جاده‌های شمال کم نبودند بچه‌های زرنگی که تمشک و زغال‌اخته مجانی جنگل را با قیمت بالا به مسافران می‌انداختند:


یکی از جاده‌های شمال که همه زیبایی‌اش را مدیون طبیعت است:


جاده باریک منتهی به ساحل گیسوم که درختان سر به فلک کشیده‌اش جلوه چشم‌نوازی به آن داده‌ است:


ساحل زیبای رامسر. به خاطر عجله برای رسیدن به نمک‌آبرود، در رامسر زیاد نماندیم.


نمک‌آبرود در ۱۲ کیلومتری جاده چالوس‌تنکابن قرار دارد و گفته می‌شود به بنیاد مستضعفان تعلق دارد.
شهرک نمک‌آبرود از فراز تله‌کابینی که به همین نام خوانده می‌شود:

   + سعید ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سفرنامه (1)

 اولین عکسی که در این سفر گرفتم، بنای یادبود شهدای گمنام در دلیجان:


عمارت ایل‌گلی در تبریز، اولین جایی که به محض رسیدن به تبریز به دیدن آن رفتیم. این مکان در زمان آق‌قویونلوها ایجاد شده و در دورهٔ صفویان گسترش یافته‌است. عمق دریاچهٔ ایل‌گلی ۱۲ متر است و تا پیش از روی‌ کار آمدن صفویان، بزرگترین منبع ذخیرهٔ آب برای آبیاری باغ‌های مناطق شرقی تبریز بوده است:


کاخ شهرداری تبریز؛ این کاخ توسط آلمانی‌ها و در محل گورستان متروکهٔ کوی نوبر ساخته شده‌ است. درون این بنا موزه‌‌ای که در آن مشاهیر و نخبه‌های پرشمار تبریز معرفی شده‌اند، پذیرای بازدیدکنندگان است:

 
مسجد جامع تبریز یکی از بناهای تاریخی شهر تبریز است. این مسجد از ابتدای پایه‌گذاری، مسجد جامع شهر تبریز بوده و بازار تبریز، گرداگرد آن شکل گرفته‌ است. مسجد جامع تبریز به دوره سلجوقیان تا دوره قاجار مربوط می‌شود:

 
عکسی که از درون مسجد جامع گرفته شده:

 
مقبرةالشعرا (آرامگاه شاعران) یکی از گورستان‌های تاریخی شهر تبریز است که در محلهٔ سرخاب واقع شده‌ است. بیش از ۴۰۰ شاعر، عارف و رجال نامی ایران و کشورهای منطقه از ۸۰۰ سال پیش از حکیم اسدی طوسی گرفته تا استاد شهریار، یکی پس از دیگری در این جا به خاک سپرده شده‌اند. این بنا هم اکنون در حال مرمت است:

 
کندوان یکی از سه روستای صخره‌ای جهان است که معماری آن و جاری بودن زندگی مردم در قالب بافت قدیمی‌اش یک استثنا به شمار می‌آید. کندوان در صخره بنا شده و تنها سازه این دهکده را سنگ‌ها تشکیل می‌دهند. خانه‌ها هرمی شکل هستند و برای دام‌ها نیز حفره‌هایی در سنگ‌ها بنا شده است. عسل از مهم‌ترین سوغات این روستاست، ولی حیف که مغازه‌های دوطبقه روستا با تابلوهای بزرگ و بدقواره‌شان مانع از دیده شدن این روستای منحصر به فرد می‌شوند:

 

   + سعید ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خاطرات شمال محاله یادم بره!

این چند روزی که توفیق به روز رسانی وبلاگ فراهم نشد با سه نفر از دوستانی که در واحد بسته‌بندی کار می‌کنند، به یک مسافرت یک هفته‌ای رفته بودم. از پنج‌شنبه سوم شهریور تا آخرین دقایق روز چهارشنبه نهم شهریور با بیش از 3000 کیلومتر طی طریق در جاده‌های جورواجور ایران هفت اقلیم. از آزادراه زنجان‌تبریز تا گردنه حیران، از آن جا تا جاده‌های دل‌ربای شمال تا آزادراه تهران‌کاشان‌اصفهان... و چیزی در حدود 1000 عکس از هر جایی که جلب توجه می‌کرد. ساوه، زنجان، تبریز، اردبیل، سرعین، آستارا، تالش، فومن، رشت، لاهیجان و رامسر از جمله شهرهایی بودند که تا پیش از این سفر خاطره‌انگیز مجردی ندیده بودم.

1) ادب و میهمان‌نوازی آذری‌ها، به ویژه مردم تبریز خیلی به دلم نشست. ولی برخورد اردبیلی‌ها چندان خوشایند نبود. ضمن این که سرمای هوای اردبیل بدجوری غافل‌گیرمان کرد. هر موقع از سال که به اردبیل می‌روید، با خودتان لباس گرم ببرید.
2) رانندگی مردم شمال به ویژه رشتی‌ها افتضاح بود. و جالب این که در راهنمایی که پژمان روی گوشی‌اش داشت و جاهای دیدنی هر شهر و جاده‌ای را معرفی می‌کرد، رشت به این بزرگی غیر از آرامگاه کوچک میرزاکوچک جای دیگری برای دیدن نداشت.
3) از بین شهرهای شمال، فومن و رامسر زیبا بودند. ساحل انزلی هم (بر خلاف آستارا و چالوس) از همه تمیزتر و مناسب‌تر بود.
4) اگر روزی گذرتان به شمال افتاد، تماشای گردنه حیران در مسیر اردبیل‌آستارا، پارک جنگلی گیسوم، جاده فومن‌ماسوله، رامسر و نمک آبرود (نزدیک چالوس) را پیشنهاد می‌کنم.

فرصت بشود در پست‌های بعدی، عکس‌های گلچین سفر را به نمایش می‌گذارم.

   + سعید ; ۸:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()