saeid online

بندگان خدانشناس

یکی از دوستان بسیار نزدیک بعد از بازگشت از سفر مکه تعریف می‌کرد: مسجدالحرام که بودیم، خیلی از حاج‌آقاها و حاج‌خانم‌ها به خویشان دور و نزدیک‌شان در ایران تماس می‌گرفتند و می‌گفتند: "فلانی! من الان مسجدالحرامم، گوشی رو طرف کعبه می‌گیرم، هر آرزویی که داری و هر چی که از خدا می‌خوای بهش بگو تا برات برآورده کنه." البته همراه با صدای لرزان، دیدگان اشک‌آلود و بعد از کلی ادا و اطوار خاص فرهنگ احساساتی ایرانی‌ها. (چیزی شبیه همین ستایش‌خانم وقتی که با پدرشوهرش روبرو می‌شود.) نعوذ بالله! انگار خدای بعضی‌ها فقط مقیم کعبه است و گوش‌های سنگینی هم دارد.

همه این‌ها را داشته باشید و مقایسه کنید با آن چه که در کتاب آسمانی همین مسلمانان از زبان خدای خودشان آمده است:
"و چون بندگانم از تو درباره من پرسند، (بدانند که) من به آن‌ها نزدیکم..." بقره/186.
"و انسان را آفریدیم و از اندیشه‌های نفس او آگاهیم که ما از رگ گردن به او نزدیک‌تریم." ق/16.
"ای مومنان... بدانید که خدا میان هر کس و قلبش حایل می‌شود."  انفال/24.

به هر جهت، این را می‌گذاریم به پای خدانشناسی بندگان خدا. ولی با شرکت مخابرات ایران چه کنیم که پشت قبوضی که دست مردم می‌دهد، شماره تلفن حرم امام رضا را با فونت درشت به مشترکان معرفی کرده است تا هر وقت کارشان گیر افتاد، با یک تماس به تلفنی که لابد در مجاور آرامگاه امام رضا روی بلندگو گذاشته شده است، بخواهند تا کارشان را راه بیندازند!
یعنی بدون این خط تلفن نمی‌شود به امام رضا توسل کرد؟!

=======
پی‌نوشت:
1) بزرگی می‌گفت خدای بعضی‌ها آن‌قدر خوار و کوچک است که مفت نمی‌ارزد!

2) روزی کسی به امام موسی اعتراض‏ کرد که مناسب نیست شما در جای شلوغ نماز بخوانید؛ جایی نماز بخوانید که خلوت باشد. امام فرمود: "کسی را که‏ من عبادت می‏کنم، به من از همه نزدیک‏تر است."

3) اویس قَرَنی (درگذشته ۳۷ قمری) در زمان محمد ساکن یمن بود ولی به خاطر سرپرستی و خدمت به مادرش، هرگز پیامبر را ندید ولی شیفته و دلباخته‌اش شده بود. ابوسعید ابوالخیر در رباعی زیر رابطه اویس و محمد را این‌چنین بیان می‌کند:
گر در یمنی چو با منی پیش منی، گر پیش منی چو بی‌منی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی، خود در غلطم که من توام یا تو منی

   + سعید ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

وقت‌نشناسی

چند روز پیش برای این که به خیال خام خودم با استاد معزز هماهنگی کرده باشم، پیامکی به این مضمون برایش فرستادم: "چهارشنبه هستین که برای اصلاح پروپزال بیام دانشگاه؟ اگه نه که همون سه‌شنبه بیام." استاد معزز مرحمت فرموده و در پاسخ نوشتند: "4shanbe"
صبح چهارشنبه با هزار امید و آروز و یک عدد لپ‌تاپ و یک بطری آب منجمد راهی دانشگاه شدم تا در پیشرفت روزافزون علمی ایران گامی هرچند کوچک برداشته باشم. (!) آن هم در گرمای این روزهای اصفهان که حتا گربه‌ها و گنجشک‌ها هم رغبت نمی‌کنند از لانه‌های بی‌پیرایه خود بیرون بیایند.
لپ‌تاپ را با اندکی خواهش و تمنا از برادر کوچک‌تر قرض گرفتم تا ایرادهای مضحکی که استادان مضحک‌تر، از تز پیشنهادی‌ام (همان پروپزال) گرفته‌اند را در همان دانشگاه روی فایل موجود در لپ‌تاپ اصلاح کنم تا کارم زودتر راه بیفتد.
الان ساعت 10:30 است و استاد معزز هنوز تشریف نیاورده‌اند. به صرافت می‌افتم که به گوشی مبارک‌شان زنگ بزنم ولی باز هم صبر می‌کنم. در ادامه، چاره‌ای جز تماس گرفتن نمی‌بینم. در همان اولین تماس، همین که دیدم گوشی استاد معزز خاموش است، با هوش و ذکاوت خدادای‌ام فهمیدم که باید پی استاد را به دلم بمالم، و لاجرم از دانشگاه بیرون آمدم.
یک ساعت بعد و در راه برگشت، با خودم گفتم بد نیست یک بار دیگر تماس بگیرم. این بار، گوشی مزبور دیگر خاموش نبود و بعد از کلی زنگ خوردن، استاد معزز که فکر کنم به خاطر موقعیت خاص و خفه کردن صدای زنگ گوشی‌اش مجبور به جواب دادن شد، در کمال پررویی و بی‌توجهی به قولی که خودش داده بود، گفت که امروز نمی‌تواند بیاید دانشگاه! جوری صحبت می‌‌کرد که انگار تا به حال با من تماس تلفنی نداشته‌ است. به عبارت بهتر، خودش را به کوچه علی چپ زد و حتا پرسید که برای چه کاری قرار بود دانشگاه بیاید!
در راه برگشت، من ماندم و این سوال‌ها که:

مسئول یک روز علافی من کیست؟
چرا استادی که سر کلاس‌هایش دم از وقت‌شناسی می‌زند، این طور وقت دیگران را به بازی می‌گیرد؟
فرق یک استاد دانشگاه با یک دکان‌دار یا بنک‌دار بازاری چیست؟ اگر قرار باشد هر دو خلف وعده کنند که باید زار زار به حال خودمان گریه کنیم!
نمی‌شد استاد پدربیامرز یک روز قبل از قرار، خبر لغو شدن قرار را اعلام می‌کرد؟ اگر وقت طلاست، برای همه طلاست!

   + سعید ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پــــس نه!

رفتیم سر خاک یکی از فامیل‌هامون، ساکت نشستیم. پسر خاله‌ام می‌گه ساکتی!
می‌گم: پس نه، بلند شم برات سیا نرمه‌نرمه بخونم.

یارو عکسمو دیده می‌گه: دماغ خودته این؟
می‌گم: پس نــه، دماغ اجدادمه که بینی به بینی، نسل به نسل منتقل شده الان رسیده به من!

با دوستم رفتیم تو یه مغازه عسل‌فروشی؛ نوبت ما که می‌شه فروشنده می‌گه: شما هم عسل می‌خواین؟!
می‌گم: پس نــه، دوتا زنبوریم اومدیم استخدام بشیم!

ساعت 5 صبح زنگ زده، گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب می‌دم. می‌گه خواب بودی؟
می‌گم: پـس نــه، داشتم سر گلدسته مسجد محل‌مون اذان می‌گفتم صدام گرفته!

برای طرح شکایت رفتم کلانتری، طرف می‌گه از کسی شکایت دارین؟
می‌گم: پـس نــه، اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم.

تو این گرما که سگ تب می‌کنه رفتم سوپر مارکت می‌گم یه ایستک بدید. یارو می‌پرسه خنک باشه؟
می‌گم: پس نــه، گرم بده می‌ریزم تو نعلبکی خنک بشه!

داریم لوازم می‌بریم توی ماشین که بریم مسافرت، همسایه‌مون می‌گه می‌رید مسافرت؟
می‌گم: پـس نــه، قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم.

کارت سوخت ماشینو برداشتم، دارم می‌رم. بابام می‌گه می‌ری بنزین بزنی؟
می‌گم: پـس نــه، می‌رم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد بشه.

سر سفره غذا داداشم گفت چرا بال بال می‌زنی؟ چیزی پرید تو گلوت؟
می‌گم: پس نــه، دارم خودم رو آماده پروار می‌کنم.

به دوستم می‌گم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ می‌گه یعنی تاریخ خراب شدنش؟
می‌گم: پس نــه، تاریخ عروسی ننه بابای ماهیه، می‌خوام واسشون جشن سالگرد بگیرم.

تو آشپزخونه قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن. مامان اومده می‌گه چیزی شکوندی؟
می‌گم: پس نــه، شیشه نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین.

کله صبحی رفیقم می‌خواست بیاد درس بخونیم. بهش زنگ زدم گفتم دوتا نون هم بگیر بیار. گفت واسه صبحونه؟
می‌گم: پس نــه، واسه ذخیره‌سازی تو روزهای سخت زمستون.

می‌ری مسجد وضو بگیری تا نماز بخونی. یه آقایی می‌رسه می‌گه پسر جان وضو می‌گیری؟
می‌گم: پس نــه، می‌خوام قزل‌آلا صید کنم.

در پارکینگ رو باز کردم برم تو. یارو اومده جلوش پارک کرده، می‌گه می‌خوای بری تو؟
می‌گم: پس نــه، درو باز کردم هوای کوچه عوض بشه.

تا کمر رفتم تو موتور ماشینم ببینم چه مرگشه، رفیقم اومده می‌گه داری تعمیرش می‌کنی؟
می‌گم: پس نه، دارم با گِیج روغن درد و دل می‌کنم!

کامپیوترم ویروس گرفته بود. آنتی‌ویروس بعد از سه ساعت اسکن، پیام داده: آیا مطمئن هستید که می‌خواهید این ویروس را حذف کنید؟
می‌گم: پس نــه، می‌خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم!


ارسال‌کننده: محمد میمنت

   + سعید ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نخود هر آش

بر پایه بررسی‌های ‌مجمع جهانی اقتصاد، ایران در شاخص وابستگی به مدیریت حرفه‌ای در میان 139 کشور جهان در رتبه 121 جای دارد. در این رتبه‌بندی به این سوال پاسخ داده می‌شود که در هر یک از کشورهای جهان سمت‌های بالای مدیریتی به چه کسانی واگذار شده‌اند و آیا اعطای آن‌ها بر پایه شایسته‌سالاری بوده است یا صرفا به دلیل وابستگی‌های خانوادگی؟‌
در این رتبه‌بندی سوئد بهترین عملکرد را داشته و اول شده است. به این معنا که در سوئد بیشترین وابستگی به مدیریت حرفه‌ای نسبت به کشورهای دیگر وجود دارد. نروژ و نیوزیلند نیز در رتبه‌های دوم و سوم جای گرفته‌اند. همچنین کشورهای فنلاند، کانادا، هلند، بریتانیا، استرالیا، سنگاپور و سوئیس نیز رده‌های چهارم تا دهم را کسب کرده‌اند.
در پایین این رده‌بندی نیز نام کشورهایی همچون لیبی، چاد، موریتانی، برونئی، بولیوی، پاراگوئه، سوریه، آنگولا، مالی و تاجیکستان به چشم می‌خورد. در این رده‌بندی ایران بالاتر از کشورهایی مانند اوکراین، نیکاراگوئه، جمهوری قرقیزستان، مغولستان، بوسنی، اکوادور، صربستان و اکوادور قرار گرفته است. در بین کشورهای خاورمیانه، ایران فقط بالاتر از سوریه قرار دارد و کشورهای قطر و امارات متحده عربی در صدر این شاخص هستند.

منبع: دنیای اقتصاد 

   + سعید ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بعد از 8 روز

در تمام مدتی که به دلیل تمام شدن اشتراک اینترنت امکان وب‌گردی (بر وزن ول‌گردی) و به روز رسانی مبارک‌وبلاگ فراهم نبود، همه نشانه‌های یک معتاد در حال ترک را داشتم: بی‌قراری، پرخاشگری، افسردگی، کم‌حوصلگی و...
اصولا فرقی نمی‌کند آدمیزاد خمار چه چیزی باشد، خمار تریاک یا خمار اینترنت. نشانه‌های خماری برای هر دو مشابه است. البته ناگفته نماند اولی جایگزین‌های به مراتب بهتری هم دارد، اگر تریاک نشد حشیش، حشیش نشد کراک، کراک نشد کوفت، کوفت نشد زهرمار و همین‌طور بگیر و برو تا برسی به تنگ قبرستان. ولی متاسفانه تا کنون جایگزین درخور و مناسبی برای وب‌گردی پیدا نشده است.
میثم زی زی هم که همچنان دارد با دوران نامزدی دست و پنجه نرم می‌کند. لاکردار حتا پاسخ پیام‌های دوستان را نداده است. مثل این که هوش و هواس نداشته‌اش را کلاً از دست داده است و فراموش کرده روزگاری در همین جایی که حالا این‌قدر خفیف و خوار شده، دل می‌داد و قلوه تحویل می‌گرفت! البته یکی از دوستان می‌گفت میثم شغل دومی اختیار کرده و عصرها به چیدن لیمو اشتغال دارد. برای همین فرصت نمی‌کند دستی به سر و گوش وبلاگ بکشد. چه می‌شود گفت، شاید دخل میثم جواب‌گوی خرج دوران نامزدی‌اش نیست و بالاجبار به این کار مشغول شده باشد. مثل همیشه، خدا بهتر می‌داند.
خبر دست اول این که پنج‌شنبه قبلی برابر با 23 تیر، جواد حبیبی رسماً ازدواج کرد. یه وقت پیش خودتان فکر نکنید جواد پیشتر ازدواج غیر رسمی داشته است؛ گفتم ازدواج رسمی تا حق مطلب را ادا کرده باشم. خیلی دوست داشتم گزارش مستند مراسم عروسی‌اش را همراه با چند عکس از جواد در قامت دامادی بنویسم ولی دوصد حیف و سه‌صد افسوس که مراسم مزبور مقارن شده بود با شب‌کاری من مفلوک که مثل همه موارد مشابه دیگر، این تقارن میمون و مبارک را به فال نیک می‌گیریم.
خبر دوم (که باید قابل توجه محمد و مجید و میثم‌ش و سایر متاهلان تنبل باشد) این که دای‌رضا هم بابا شده (است). به عبارت بهتر یکی دیگر بر نوه‌های شیمی79 اضافه گردید. رایان بن رضا کوچک‌مردی که بی‌صبرانه نوه‌های دیگر شیمی 79 را به انتظار نشسته است!


پی‌نوشت:
به یارو می‌گن: می‌دونی داداشت اچ‌آی‌وی داره؟
می‌گه: نه بابا، اون که تا دیروز جی‌ال‌ایکس داشت!

   + سعید ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

816

هفت سال پیش در چنین روزهایی بود که دنیای وبلاگی من شروع شد...

با این پست: +

یک کتاب 816 صفحه‌ای، با 40 خواننده در روز.

... و نهضت همچنان ادامه دارد!

   + سعید ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

16 آبان 90 فراموش نشود.

بدین وسیله مکان و زمان نهایی گردهمایی اعلام می‌گردد:


1) شرکت در گردهمایی برای همگان آزاد است.

2) تهرانی‌ها باید جور غیر تهرانی‌ها را بکشند!
3) نشانی دقیق گردهمایی متعاقباً اعلام می‌گردد.
4) تاریخ اعلام‌شده به هیچ وجه تغییر نخواهد کرد.

   + سعید ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

باطل شد!

همان‌طور که مستحضرید رای‌گیری درباره مکان و زمان گردهمایی هفتاد و نهی‌ها انجام شد و در مجموع سیزده نفر از دوستان نظر خودشان را اعلام کردند. قدر مسلم این که تهرانی‌ها، تهران را و اراکی‌ها، اراک را به عنوان میزبان انتخاب کردند. منتهای مراتب، با توجه به مشورتی که با بعضی دوستان داشتم قرار بر این شد شهر سومی انتخاب شود تا مبادا حرف و حدیثی بین این دو دسته از دوستان پیش نیاید و ما هم متهم به پارتی‌بازی نشویم. به همین دلیل، شهر اصفهان در روز پنج‌شنبه پنجم آبان به عنوان شهر میزبان انتخاب شد.
چه بسا مکان و زمان انتخابی برای بعضی ایده‌آل نباشد، ولی مطمئن باشید هر جای دیگری هم که انتخاب شود، بالاخره مخالفانی دارد. اگر فراموش نکرده باشید خودم هم با اراک موافق بودم، ولی به خاطر دلایلی که عرض کردم، اصفهان انتخاب شد. بنا بر این، خواهش می‌کنم ایراد نگیرید!

   + سعید ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()