saeid online

صندلی داغ 17

از آن جایی که احتمال می‌دادم این روزها دست شما به خانه‌تکانی و خرید شب عید و تدارک سفره هفت‌سین بند باشد و فرصت و تمرکز کافی برای شرکت در صندلی داغ نداشته باشید، قصد داشتم صندلی داغ هفدهم را بعد از عید بارگذاری کنم. ولی چون از قدیم و ندیم گفته‌اند "تا تنور داغه، نون رو باید چسبوند" به همین دلیل تصمیم گرفتم پس از گذشت چند هفته‌ از به روز نشدن وبلاگ، به دلیل حضور حماسی و سراسر افتخار خانم سمیه سعادتی، این پست را به صندلی داغ ایشان اختصاص بدهم. 
سمیه سعادتی همان کسی بود که دای‌رضای خودمان بی هیچ دلیل خاصی احترام خاصی برای ایشان قایل بود و بدون این که روح خانم سعادتی خبر داشته باشد، هوای ایشان را داشت. نسبت به سایر خانم‌ها پر جنب و جوش تر و سر و زبان تر بود ولی دور از جان بعضی‌ها، کمتر سوال بی‌ربط و باربط از اساتید می‌پرسید. از شیمیست‌های فعال انجمن بود و به نظر من به تنها پسری که اعتماد داشت، محمد میمنت بود. برای همین فکر می‌کنم بهتر بود این صندلی داغ را محمد بنویسد که آشنایی بیشتری با خانم سعادتی دارد. ولی حس ششمم می‌گوید این روزها محمد به خانه‌تکانی اجباری وا داشته شده و جرات تمرد از مهربان‌همسرش را ندارد.
تا مدت‌های مدید تیکه پروفسور امانی به خانم سمیه سر یکی از کلاس‌های معدنی2 با این مضمون که "این رو بقال سر کوچه‌تون گفته؟!... صبح که از من از خونه بیرون اومدم این‌طوری نبود!" نقل محافل دانشگاهی و خوابگاهی بود. (البته اگر اشتباه نکنم.) از نحوه آشنایی خانم سعادتی با این وبلاگ و این که تا چه مقطعی ادامه تحصیل داده‌اند و سایر موارد، هیچ اطلاعی در دست نیست که ان شاء ا... و به یمن این صندلی داغ، پاسخ همه این پرسش‌ها روشن خواهد شد. ذهنم بیشتر از این یاری نمی‌کند که بیشتر از خانم سعادتی بنویسم. البته بی‌حاشیه بودن خانم سعادتی هم می‌تواند مزید بر علت باشد.
در هر حال، این شما و این هم خانم سمیه سعادتی.

   + سعید ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

قحطی

تا سر و کله امیر آزادیان پیدا نشده و شر دست‌مان بدهد، یادآوری کنم که پست قبلی را امیر آزادیان به ای‌میل وبلاگ فرستاده بود.
فرستنده این پست در خور تامل هم رضا علیزاده:


اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم، اما خوب به یاد دارم آن روزهایی را که تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره‌ای زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می‌کردیم و اگر بخت یارمان بود و از‌‌ همان شامپو‌ها یک عدد صورتی‌رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می‌آمد، حسابی کیف می‌کردیم. سس مایونز کالایی لوکس به حساب می‌آمد و ویفر شکلاتی یـام‌یـام تنها دلخوشی کودکی بود. صف‌های طولانی در نیمه‌شب سرد زمستان برای ۲۰ لیتر نفت، بگو مگو‌ها سر کپسول گاز که با کامیون در محله‌ها توزیع می‌شد، خالی کردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه‌های شب. روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره‌بندی بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه‌عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می‌انداخت و پوشیدن کفش آدیداس یک رویا بود. همه این‌ها بود، بمب هم بود و موشک و شهید و... اما کسی از قحطی صحبت نمی‌کرد. یادم هست با تمام فشار‌ها وقتی وانت ارتشی برای جمع‌آوری کمک‌های مردمی وارد کوچه می‌شد بسته‌های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه‌ها سرازیر بود. همسایه‌ها از حال هم با خبر بودند. لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود.
امروز اما فروشگاه‌های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و گوشه‌کناری به چشم می‌خورند و هر چه بخواهید و نخواهید در آن‌ها هست. از انواع شکلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی‌های ماساژور، نوشابه انرژی‌زا تا بستنی با روکش طلا، رینگ اسپرت تا... و حال با تن‌های فربه، تکیه زده بر صندلی‌های نرم خودرو‌های گرانقیمت، از شنیدن کلمه قحطی به لرزه افتاده‌ایم و به سوی بازار‌ها هجوم می‌بریم. مبادا تـی‌شرت بنتون گیرمان نیاید، مبادا زیتون مدیترانه‌ای نایاب شود! اشتهای‌مان برای مصرف، تجمل، پز دادن و له کردن دیگران سیری‌ناپذیر شده است. ورشکسته شدن انتشارت، بیسوادی دانشجو‌های‌مان، بیسوادی استاد‌ها، عقب‌افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی مراکز ادبی فرهنگی و هنری برای‌مان مهم نیست ولی از گران شدن ادکلن مورد علاقه‌مان سخت نگرانیم!
خلاصه این که این روز‌ها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم. هر کس تنها به فکر خویش است، به فکر تن خویش. قحطی امروز قحطی انسانیت است، قحطی همدلی، قحطی عشق و محبت.

   + سعید ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

می‌شود.

مایکل شوماخر چندین سال پی‌درپی در مسابقه‌های رالی دنیا اول شد. وقتی رمز موفقیتش را پرسیدند، در پاسخ گفت:
تنها رمز موفقیت من این است که وقتی دیگران ترمز می‌گیرند، من گاز می‌دهم.

پس،
مطالعه کن، وقتی که دیگران در خوابند.
تصمیم بگیر، وقتی که دیگران مرددند.
خود را آماده کن، وقتی که دیگران درخیال‌پردازی‌اند.
شروع کن، وقتی که دیگران در حال تعللند.
کار کن، وقتی که دیگران در حال آرزو کردن هستند.
صرفه‌جویی کن، وقتی که دیگران در حال تلف کردن هستند.
گوش کن، وقتی که دیگران در حال صحبت کردنند.
لبخند بزن، وقتی که دیگران خشمگینند.
پافشاری کن، وقتی که دیگران در حال رها کردنند.


×××××××××××××××
پی‌نوشت:

گاهی گمان نمی‌کنی، ولی می‌شود
گاهی نمی‌شود، نمی‌شود که نمی‌شود
گاهی هزار دوره دعا بی‌اجابت است
گاهی نگفته، قرعه به نام تو می‌شود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می‌شود.

   + سعید ; ۸:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()