saeid online

ما خودمان کاسبیم.

این چند روزی که وبلاگ فخیمه به روز نشد به خاطر تمام شدن اعتبار اِی‌دی‌اس‌ال و کوتاه شدن ناخواسته دست‌مان از دنیای مجازی بود. می‌دانم که بازدیدکننده‌های وبلاگ در این مدت کم که شاید برای‌شان ماه‌ها طول کشیده باشد، چه دلتنگی‌ها و بی‌قراری‌هایی که نکرده‌اند. (خودمان، خودمان را تحویل نگیریم پس چه کسی تحویل بگیرد. هـــان؟) به حکم این که چون نو آمد به بازار کهنه شود دل‌آزار، استفاده شش ماهه از اینترنت نسبتاً پرسرعت، دیگر تمایلی برای کار با اینترنت دایال‌آپ برایم باقی نگذاشته بود. از طرف دیگر به دلیل کمبود نقدینگی، پولی برای تمدید اعتبار نداشتم. این بود که تصمیم گرفتم برای مدتی نامعلوم از دنیای مجازی و هیاهوهای مجازی‌تر از خودش دور باشم تا ببینم چه پیش می‌آید.
تا این که عصر دیروز منشی شرکت خدمات اینترنتی با موبایلم تماس گرفت و با صدای لطیفش درخواست کرد که بیشتر از این مشتاقان و شیفتگان سرسپرده وبلاگ فخیمه را آزار ندهم و با منور کردن فضای مجازی از طریق اتصال به شبکه و کلیدزنی در آن، دل رهروان وبلاگ‌خوانی را شاد و مشعوف کنم. هزینه اشتراک را هم هر وقت که پولی در دست و بال‌مان باقی ماند، پرداخت کنم.
از شوخی گذشته، خودم هم نمی‌دانم این کار خانم منشی را به حساب چه چیزی بگذارم. به حساب مشتری‌مداری یا منافعی که از تعداد زیاد مشتریانش یا هر علت دیگری که عایدش می‌شود و من از آن‌ها خبر ندارم. به نظر من، در پشت تخفیف یا خدمت بی‌مورد یا لطف زیادی هر دکان و موسسه و شرکتی می‌توان به خوبی ردی از نوعی از کم‌فروشی یا گران‌فروشی یا کلاهبرداری‌های هر چند کوچک و خلاقانه را دید.
چند روز پیش یکی از این برگه‌های تبلیغاتی که مهمان ناخوانده همه خانه‌ها هستند، در حیاط خانه‌مان انداخته بودند که در آن شرکتی ادعا می‌کرد هر کسی می‌تواند عضو شرکت‌شان بشود و از آن به بعد، همین طور الکی و صرفاً به خاطر نام‌نویسی در آن شرکت، در همه مراکز تجاری، بهداشتی، فرهنگی، خدماتی و... بین 10 تا 40 درصد تخفیف خواهد گرفت. شما باشید، باور می‌کنید؟ یحتمل مدیران شرکت مزبور در مخیله خام خودشان پشت گوش مردم را مخلمی دیده‌اند که گستاخی‌ای به این بزرگی به خرج داده‌اند.
این بانک‌ها و موسسه‌های مالی هم که دیگر نیازی به توضیح ندارند؛ هیچ بانک و موسسه‌ای پیدا نمی‌شود که حاضر به گذشت حتا یک ریال باشد، آن وقت چه شعارهای تبلیغاتی دهان پرکن و موزونی که نمی‌دهند و در سایه همین شعارهای مردم‌فریب‌شان، این پول بی‌زبان مردم است که کیسه‌کیسه بالا می‌کشند. باز هم به نزول‌خورها که یک ذره معرفت دارند و به خودشان اجازه نمی‌دهند کسی را به خاطر بدهکار بودن زندانی کنند یا اموالش را توقیف کنند یا پول وکیل و نماینده قانونی و... را از بدهکارشان بگیرند. ولی این بانک‌ها از یک طرف شعار مردم‌داری می‌دهند و از طرف دیگر، آن چنان بهره‌های کلانی از مردم می‌گیرند و در مواقعی که کسی به آن‌ها نیاز داشته باشد، آن‌چنان ناز می‌آیند که هیچ لیلایی برای هیچ مجنونی نیامده است.

خلاصه این که: در این دوره زمانه کمتر کسی پیدا می‌شود که صرفاً برای ثواب اخروی برای شما کاری بکند.

   + سعید ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ما و چشم‌بادامی‌ها

1)
ژاپنی‌ها می‌گویند: ما می‌توانیم، مگر این که بلایی نازل بشود.
ما ایرانی‌ها می‌گوییم: ما نمی‌توانیم، مگر این که فرجی بشود.

2)
این پست هم با موضوع همین پست چندان بی‌ارتباط نیست.

3)
این تصویر هم نیازی به توضیح اضافه ندارد:

 

   + سعید ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سوختگی با مواد شیمیایی

شیوع پدیده زشت و غیرانسانی اسیدپاشی، انگیزه‌ام برای نوشتن این پست شد. این که در صورت مواجهه با کسی که قربانی اسیدپاشی شده یا به دلیل بی‌احتیاطی، صورت و چشمانش به مواد شیمیایی خورنده آلوده شده‌اند، چه کاری باید کرد. در این گونه موارد، دو نکته اهمیت بسزایی دارند: 1) سرعت عمل و 2) شستشو با آب فراوان. 

مواد شیمیایی ممکن است اسیدی یا قلیایی باشند. سوختگی با این مواد می‌تواند از نوع شدید‌ترین سوختگی‌ها باشد که تا عمق زیادی در بدن نفوذ می‌کند.
پس از تماس با چنین موادی لباس‌های آلوده را در آورید و بلافاصله محل سوختگی را با آب زیاد حداقل به مدت 20 دقیقه شستشو دهید. برای خنثی کردن ماده شیمیایی از ماده شیمیایی دیگری استفاده نکنید و محل آسیب‌دیده را صرفاً با آب زیاد شستشو دهید.
در صورت آلوده شدن چشم با مواد شیمیایی، بهترین کار شستشو با آب فراوان است. دقت کنید در هنگام شستشو، آب مصرف‌شده از جانب بیرونی چشم خارج شود تا چشم مقابل را آلوده نکند.
در صورت بالا بودن شدت ضایعات، مصدوم را به بیمارستان منتقل کنید.

   + سعید ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از تو بدم می آید آقای عزیز

وقتی می بینمت افسرده می شوم. وقتی صبح چشمم به اولین رد پای حضورت یعنی اتومبیل پارک شده ات می افتد اندوه یک روز سگی دیگر بر دلم سنگینی می کند. کاش می توانستم همه نفرتم را با دو سه تا فریاد محکم روی سرت قی کنم. اما چه کنم که نمیشود. چون تو رسمی هستی و من قراردادی. می دانم که حق را به تو میدهند ای آقای زیر آب زن. منافق.چرا تو باید سی سال جای پایت محکم باشد و من و جوانان مثل من نه؟ ما از تو باسوادتریم مردک. بدم می آید از تو. از تک تک المانهای وجودت. از تن صدا، از آن پوستری که بخاطر ریا جلو آینه ماشینت آویزان کرده ای. از بوی گند دهنت مخصوصا اول صبح که با آن لبخند مصنوعیت خودت را یک مومن خوش رو و رفیق فاب من نشان میدهی. اما میدانم که چه موجود پلیدی زیر آن موهای نتراشیده صورتت پنهان کرده ای. می دانم به چه شیوه هایی سعی میکنی من را تخلیه اطلاعاتی کنی. اما کور خوانده ای آقای بزدل حراستی. من این درسهای تو را سالهای دور از پدرم یاد گرفته ام. از من هیچ آتویی نداری ولی کلی آتو از کارها و تلفنهای مخفیانه ات به خانم همکار اداره کلی ات دارم.خجالت بکش. دوتا بچه داری. الان که مینویسم صدای منافقانه ات را از درب اتاق میشنوم که رییس را چاپلوسانه " استاد " صدا میزنی. بوی دهانت را هم به فاصله چند ثانیه بعد استشمام میکنم. این بوی بد دست خودت نیست. بوی بد مال گوشتهایی از تن من و همکارانم است که هر روز برای عرض چاپلوسی پیش رییس دندانمالی میکنی. بدم میآید. کلا از تو و همه آدمهای مانند تو بدم می آید. همین

   + میثم ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ابوذر، چهرهٔ محبوب دکتر شریعتی

قلم من با افتخار غرور آمیزی بر روی این صفحات می‌لغزد. زیرا قهرمانی را که در این داستان نقاشی می‌کند، رقاصهٔ پیست رقصی که می‌کوشد تا تماشاچیانش را از شهوت به جوش آورد نیست، شاعری که در هوای عفن یک میخانه یا در کنار منقلی ستون‌های ضخیم دود را به سقف می‌فرستد نیست، عروسک‌هایی که پیرلویس ساخته است نیست. یاران وفادار کاباره‌های زیر زمین‌ها و پس کوچه‌های محله‌های بدنام پاریس نیست. داستان عشق‌های گندیده‌ای که از هالیوود الهام می‌گیرد، سرگذشت طنازان اثیری و عشوه‌گر جزیرهٔ کاپری که از همه سوی جهان، شکم‌هایی را به سوی خویش می‌خواند که در زیر هر یک فاضلابی از شهوت نصب است، نیست. پوست بدن نرم و مرمرین ستارهٔ طنازی که هر صبح در وان شیر می‌خوابد، چهره‌ای که کرم‌های معطر بر آن برقی از چربی زده است، لرزش هوس‌انگیز ران و پستانی که به صد‌ها نویسنده نام و نان بخشیده است، نیست.
قهرمان این داستان فرزند غیور صحراست، فرزند صحرای مغروی است که با همهٔ تنگدستی و عسرت، همواره عار داشته است که حتا آسمان بر او اشک ترحم بارد، فرزند صحرایی است که بر کرانهٔ دریا‌ها نشسته است و قرن‌ها از سر غرور در زیر آتش خورشید تشنه مانده، برای آشامیدن آب سر به دریا نیز فرود نیاورده است. چهرهٔ گندمگون و آفتاب‌زده‌ای است که خشونت صحرا در آن نقش بسته، پوست چروکیده‌ای است که همچون پارهٔ چرمی در زیر آفتاب جزیره، خشکیده و سیاه گشته است، قامت باریک و بلندی است که بار رنج‌ها و سختی‌های بیابان اندکی آن را خمیده است، سینهٔ لاغر و استخوانی‌ای است که مردی و پایداری از آن می‌تراود و دو چشم دلیرشیری است که از لهیب آتش صحرا، برای خویش دو نگاه ساخته است.

این داستان، سرگذشت تندبادی است که در میان قبیله‌ای طغیان کرده و در صحرای خلوتی فرونشست...
... سرگذشت مردی از غفار است.

   + سعید ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سوسپانسر

1)
کاش یکی پیدا می‌شد و به این بیچاره می‌گفت به جای این که صبح تا شب (و در شیفت‌های شب: شب تا صبح) روی صندلی اتاقت می‌نشینی و پشت سر هر کس و ناکسی حرف می‌زنی و قیافه آدم‌های فلک‌زده‌ای را می‌گیری که حق‌شان را به ناحق خورده‌اند و سعی می‌کنی خودت را شنگول همان بزغاله معروف نشان بدهی و دیگران را یک مشت گرگ درنده، و استادانه رابطه همه را به هم می‌زنی و بعد مرموزانه خودت را کنار می‌کشی و همیشه آه و فغان سر می‌دهی از کمبود حقوق و...
به جای همه این‌ها سعی کن چند صفحه روزنامه یا مجله یا کتاب بخوانی. فرقی نمی‌کند چه روزنامه یا چه مجله‌ای، حتا خواندن روزنامه‌های زرد ورزشی که درباره رنگ شرت پدر علی کریمی و برند شامپوی علی منصوریان می‌نویسند، می‌تواند مرهمی برای تو باشد تا چند کلمه به دایره تنگ و کوچک لغاتت اضافه کنی تا حداقل در یک جمع دوستانه که مثل همیشه مشغول به دندان کشیدن گوشت جنازه همکارت هستی، به جای "اسپانسر" نگویی "سوسپانسر"
آن هم نه یک بار، که چند بار.


2)
دقت کرده‌اید وقتی یک چراغ به آخر عمرش نزدیک می‌شود، نور بیشتری دارد. یا وقتی که یک خودکار جوهرش در حال تمام شدن است، پر رنگ‌تر از همیشه می‌نویسد. یا یک شمع در حال تمام شدن، شعله بزرگتر و پر نورتری دارد.
اگر دقت نکرده‌اید، از این به بعد بیشتر دقت کنید.


3) داستانک:
زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می‌کردند، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن‌ها درخواست کمک کرد. درویش بی‌درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند. در همین هنگام زاهد که ساعت‌ها سکوت کرده بود، خطاب به همراه خود گفت: "دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی."
درویش با خونسردی و با حالت بی‌تفاوتی پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده‌ای و رهایش نمی‌کنی."

   + سعید ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

صندلی داغ 16: بهزاد کریمی

بهزاد کریمی که در حال حاضر جای بهتری از امریکای جهان‌خوار برای ادامه تحصیل در مقطع دکترای شیمی معدنی پیدا نکرده است، چهار سال آزگار در مسیر بهشهر اراک در حال آمد و شد بود تا مثل ما، دلش را به یک برگه آچهار که اسمش مدرک کارشناسی بود، خوش کند. کارشناسی‌ارشد را در دانشگاه صنعتی اصفهان گذراند. در همان مقطع، که هنوز ذره‌ای از مرام و معرفت در وجود مبارکم باقی بود، با بهزاد (و احمد رحمانیان که هم‌اتاق بودند) در اصفهان دیداری تازه کردم. در آن جا بود که می‌گفت تصمیم گرفته است در کنار تحصیل علم، پا در جای پای شیرمردان هفتاد و نهی همچون رضا رحیمی و رضا علیزاده بگذارد و در رشته ورزشی بدن‌سازی به تقویت و زیباسازی اندامش بپردازد. هدفی که خبر ندارم چه قدر در رسیدن به آن موفق بوده است.
صادقانه بگویم: در همه صندلی داغ‌ها نهایت تلاشم را به کار بسته‌ام تا متن بی‌طرفانه‌ و منصفانه‌ای برای میهمان گرامی بنویسم. معرفت و ارادت همیشگی‌ام به بهزاد چاره دیگری غیر از ادامه همان راه برایم باقی نمی‌گذارد. به جرات باید بگویم با این که چهار سال با بهزاد هم‌دوره بودم هیچ خصوصیتی که نشان از رفتار انگلیسی‌مآبانه از قبیل استعمار و استثمار دانشجوهای ضعیف، تفرقه‌افکنی یا به عبارت خودمانی‌تر دو به هم زنی، توطئه‌چینی و... داشته باشد، در وجود نازنین بهزاد ندیدم. شاید تسلط بهزاد به زبان انگلیسی یا عینک فوتوکرومیکش یا شاید روابط نزدیکش با علی فرجی که بد جوری آب زیر کاه بود، دست به دست هم دادند تا هم‌اتاقی‌هایش اتهاماتی را به حق به وی نسبت دهند. درست است که بهزاد دو اسمی بود، در شناسنامه محمود و در بین دوستان بهزاد، ولی به نظر من اصلاً آدم دوچهره یا دوشخصیتی نبود. قدیمی‌ها ضرب‌المثل "بند تمبان آدم در برود ولی بدنامی‌اش در نرود" را در وصف آدم‌هایی مثل بهزاد گفته‌‌اند.
فقط یک مورد کوچولو از بهزاد در خاطرم باقی مانده که بصیرت ولایت‌مداری حکم می‌کند برای جلوگیری از چنددستگی هفتاد و نهی‌ها از گفتن این که بهزاد ید طولانی در شایعه‌پراکنی و درست کردن کوه از کاه داشت، خودداری کنم. آخرین مورد از شایعات بهزاد که به ترم آخر مربوط می‌شود، حذف آزمون کارشناسی‌ارشد و مصاحبه‌ای شدن آن از سال 1380 خورشیدی بود. امری که تا به حال رنگ واقعیت به خود ندیده است.
اهل هیچ یک از موارد ممنوعه نبود. فکر نکنم خلاف سنگین‌تری از خوردن چای نبات کرده باشد. حداقل تا وقتی که با ما بود، این گونه بود. مگر این که سادگی ما و زرنگی بهزاد در این میان نقشی داشته باشند. به هنر هفتم که همانا فیلم و سینما باشد، علاقه زیادی داشت و جیک و پوک همه بازیگران و هنرپیشه‌های هالیوودی را از خودشان بهتر می‌دانست. تا ترم هفتم که اجرای برنامه فارغ‌التحصیلی را به عهده گرفت و با این کارش آبروی شیمی79 را خرید، استعدادش را در مجری‌گری رو نکرده بود.
به هر حال، این صندلی داغ فرصتی است تا بهزاد از خودش بیشتر بگوید و در برابر اتهامات وارده از خود دفاع کند.

بهزاد در دانشگاه صنعتی اصفهان (1384)


 بهزاد فعلی با چند کیلو اضافه‌وزن در امریکا (1390)
نقش همبرگرهای مک دونالد در تغییر اندازه بهزاد بی‌تاثیر نبوده است.

   + سعید ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

انواع دروغ

این مطلب را که به احتمال زیاد ممکن است در وبلاگ‌های دیگر دیده باشید، میثم شعبانیان هم به ای‌میل خودم و هم ای‌میل وبلاگ فرستاده که نشان از تاکیدات آن بزرگوار در انتشار آن دارد. البته لازم به ذکر است که این مطلب به هیچ روی ترویج دروغ و دروغ‌گویی نیست و درک آن به تمرکز بالا و ضریب هوشی نسبتا بالاتری نیاز دارد:


در شماره 9 مجله هفتگی توفیق در سال 1350 آقای دکتر عباس توفیق مطلبی درباره دروغ در بخش "ته مقاله" نوشته بود که عینا نقل می‌گردد:

دروغ هم مثل خیلی دیگر از احتیاجات روزمره اجتماع ما انواع و اقسام دارد.
نوع اول دروغ این است که: من دروغ می‌گویم. من می‌دانم که دروغ می‌گویم ولی شما نمی‌دانید که من دروغ می‌گویم. این یک دروغ طبیعی است که در همه کشورها هم همین طور است.
نوع دوم دروغ این است که: من دروغ می‌گویم. من می‌دانم که دروغ می‌گویم شما هم می‌دانید که من دروغ می‌گویم. این دروغ هم باز قابل هضم است.
نوع سوم دروغ این است که: من دروغ می‌گویم. من می‌دانم که دروغ می‌گویم. شما هم می‌دانید که من دروغ می‌گویم. من هم می‌دانم که شما هم می‌دانید که من دروغ می‌گویم. این احمقانه‌ترین نوع دروغ است. دروغی که همه می‌دانند و کسی را فریب نمی‌دهد و فقط گوینده را مفتضح می‌کند و مردم را عصبانی.
ولی از این نوع دروغ، مفتضحانه‌تر و احمقانه‌تر هم وجود دارد.
نوع چهارم دروغ این است که: من دروغ می‌گویم. من می‌دانم که دروغ می‌گویم شما هم می‌دانید که من دروغ می‌گویم. من هم می‌دانم که شما‌ می‌دانید که من دروغ می‌گویم. شما هم می‌دانید که من‌ هم می‌دانم که شما هم می‌دانید که من دروغ می‌گویم.
امروزه در کشور ما در اغلب زمینه‌ها این نوع دروغ رایج شده است و هر که را در این رشته از دروغ بیشتر دست داشته باشد، استادتر و سیاستمدارتر می‌شناسند.

   + سعید ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()