saeid online

::شب یلدا مبارک::

قصد نداشتم درباره شب یلدا مطلب بنویسم. ولی با دیدن پیام‌های یلدایی شما، گفتم کم‌لطفی کرده‌ام اگر ننویسم.

شب یلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام این شب را جشن می‌گیرند. این شب با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن شب به بعد طول روز بیش‌تر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود.
واژه "یلدا" به معنای "زایش زادروز" و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‌شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی برپا می‌کردند و از این رو به دهمین ماه سال دی (به معنای روز) می‌گفتند که ماه تولد خورشید بود.

غیر از آخرین شب یلدا که در خوابگاه پردیس بودیم و البته این امیر بود که خیلی اصرار کرد تا در مراسم‌شان شرکت کنم، خاطره خاصی از شب‌های یلدا در خوابگاه ندارم.
این هم عکس همان شب: (یلدای ١٣٨٣) از راست: امیر، احمد، سعید و مجید با حضور انار ساوه، پرتقال، شیرینی و شیرکاکائو! طبق معمول، عکاس محترم را یادم نیست!



بیا ای دل کمی وارونه گردیم
برای هم بیا دیوونه گردیم
شب یلدا شده نزدیک ای دوست
برای هم بیا هندونه گردیم!


بعدنوشت:
در صورت عدم نمایش عکس، ایراد از وبلاگ نیست! سایت‌های در پیت ایرانی که خدمات ارائه می‌دهند مشکل دارند. سایت‌های بیگانه هم که تکلیف‌شان روشن است: همه مســـد و د!

   + سعید ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

۱۰۰ راه حل فرار از خستگی در زندگی

١- اشتباهات‌تان را بپذیرید.
۲ - از اشتباهات دوستان‌تان چشم‌پوشی کنید.
۳ - برای خودتان سرگرمی جدیدی انتخاب کنید.
۴- منظم باشید.
۵- دوستان جدیدی پیدا کنید.
۶ - کار جدیدی پیدا کنید.
۷ - برنامه غذایی‌تان را تغییر دهید.
۸- احساسات‌تان را روی کاغذ پیاده کنید.
۹- جمله‌های صبحگاهی ویژه خود را پیدا کنید! (هر روز صبح یک جمله مثبت)
۱۰ - به مسافرت بروید.
۱۱ - ریسک‌پذیر باشید.
۱۲ - بی کار نمانید و به دنبال کار بگردید.
۱۳ - زبان جدیدی یاد بگیرید.
۱۴ - دلیلی برای پذیرفتن نظر دیگران بیابید.
۱۵- دکوراسیون محل کارتان را تغییر دهید.
۱۶ - به خودتان پاداش بدهید.
۱۷ - صبح‌ها زودتر از خواب بیدار شوید.
۱۸ - قدرت تمرکزتان را افزایش دهید.
۱۹ - یک وبلاگ برای خودتان دست و پا کنید!
۲۰ - یک کتابچه الکترونیکی بنویسید و در اینترنت منتشر کنید.
۲۱ - تلاش کنید ولی زیاد رویایی نباشید.
۲۲ - کارشکنی و بی‌قانونی را کنار بگذارید. 
۲۳- دلیلی برای دوست داشتن خودتان پیدا کنید!
۲۴ - چیزهای جدید را تجربه کنید.
۲۵ - از دعوا کردن دوری کنید. 
۲۶ - از تلف کردن انرژی‌تان جلوگیری کنید.
۲۷ - یاد بگیرید که چشم‌پوشی کنید.
۲۸- سپاسگزار زحمات دیگران باشید.
۲۹- ول کن قضیه نباشید!
۳۰- خانه‌تان را تمیز کنید.
۳۱ - کارهای روزانه‌تان را بنویسید.
۳۲- نظرهای منفی که درباره خودتان دارید را حل کنید.
۳۳ - مهارت‌های جدیدی یاد بگیرید.
۳۴- مانند پول‌تان که همیشه حسابش را دارید، حساب زمان را هم داشته باشید.
۳۵ - ورزش کنید.
۳۶ - مثل والدین باشید!
۳۷ - دیوارهایی که اطراف خودتان ساخته‌اید را نابود کنید.
۳۸ - چیزهای ناراحت‌کننده را از خود و خانه‌تان دور کنید.
۳۹ - هفته‌ای یک کتاب بخوانید.
۴۰ - در دوره‌های یک ماهه خود را به کاری مجبور کنید.
۴۱ - به دوستان قدیمی‌تان زنگ بزنید.
۴۲- پیگیر اتفاقات باشید.
۴۳ - بازی کنید!
۴۴- کسانی که به شما بدی کرده‌اند را ببخشید.
۴۵ - بی‌خیال حل مشکلات سخت شوید!
۴۶ - با دشمنان قدیمی‌تان آشتی کنید.
۴۷- به قول‌تان پایبند باشید.
۴۸- اگر از کسی واقعاً بدتان می‌آید، با او قطع رابطه کنید!
۴۹ - ...
۵۰ - پیش‌داوری را کنار بگذارید.

ادامه مطلب
   + سعید ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کارخانه‌نوشت 29

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

برگی از خاطرات یک کودک دانشجو

امروز صبح که با صدای ضبط صوت جمشیدآقا از خواب بیدار گشتم خیلی احساس کسالت می‌نمودم آخر دیشب تا ساعت ٣ جمشید‌آقا داشت با دوستانش یک بازی بد انجام می‌داد و همه‌اش به عمه‌ها و بی‌بی‌های یکدیگر فحش‌های زشت و زننده می‌دادند. من نمیدانم چرا همه‌اش به عمه‌ها و بی‌بی‌ها فحش می‌دهند؟ مگر آنها چه گناهی مرتکب شده‌اند؟ من نمیدانم.
دیشب آنها شرط بندی نمودند که هر کس بازنده شد برای بقیه برود و صبحانه کله‌وپاچه خریداری نماید ولی آنها همه‌شان صبح خواب ماندند و خدا را شکرگزاری می‌نمایم که نرفتند کله‌پاچه بخرند چون شرط‌بندی گناه میباشد و دارای عواقب و کیفر اخروی میباشد.
بعدش به دستشویی عزیمت نمودم. در آنجا دوست جمشید‌آقا که در پشت لبهایش سبیل میباشد خیلی حالش بد بود. دوستاش میگفتند دیشب تگری زده‌است. من نمیدانم تگری چه می‌باشد اما دوستانش میگفتند خیلی پیک خورده است. من فکر میکنم پیک یک نوع کیک میباشد و او خیلی پرخوری نموده است. من برایش دعا کردم که خوب بشود و به داخل اتاق برگشتم. هیچ چیز در یخچالمان موجود نبود که بخورم. حاضر شده و به سمت دانشگاه رفتم. سرویسهای خواهران نیز در ایستگاه ایستاده بود و خواهران خیلی زیاد بودند. من به جمشید‌آقا که زیر چشمانش از بیخوابی سیاه گشته بود گفتم: این خواهرها هم مانند شما دیشب بیدار بوده‌اند که دور چشمانشان سیاه می‌باشد؟ جمشیدآقا گفت: احمق اینها ریمل می‌باشد که چشمانشان را سیاه نموده است. من فکر میکنم ریمل خیلی بدتر از بیخوابی می‌باشد و چشم را خیلی بیشتر از بیخوابی سیاه می‌نماید . بازهم خدا را شکر مینمایم که جمشیدآقا و دوستانش شبها تا صبح به جای بیخوابی ، ریمل به سرشان نمیزند.
من فکر مینمودم خواهران خیلی یشتر از برادران دارای مشغله فکری هستند و درس زیاد میخوانند چون همه آنها موهایشان سفید می‌باشد. ولی جمشیدآقا میگوید: اینها موهایشان را لایت مینمایند یعنی رنگ مینمایند و بعدش من متوجه شدم که چرا موهایشان سفید است. جمشیدآقا خیلی چیزها می‌داند و کمکهای بسیار بزرگی به من مینماید و به معلومات من افزوده می‌گردد. مثلا یک بار من خیلی سردرد داشتم و جمشیدآقا یک داروی بسیار تلخی در چای نبات حل نمود و به من داد خیلی زود حالم رو به بهبودی گذاشت.  من از این بابت خیلی خوشحال میباشم که هم اتاقی من خیلی دانا می‌باشد.
در آن روز من درس جمعیت و تنظیم خانواده داشتم و من خیلی خجالت میکشم که سر کلاس میروم و استادحرفهای بی‌تربیتی می‌زند و هیچ‌کس چیزی به ایشان نمی‌گوید. جمشیدآقا میگوید خیلی درس باحال و کاربردی میباشد و کیف میدهد ولی من فکر میکنم این کلاس خیلی موردهای منکراتی دارد و همه‌اش کارهای ناجور ما یاد میدهند . جمشیدآقا میگوید در این شرایط که چیزی گیر نمی‌آید همین هم غنیمت میباشد. من متوجه نمی‌شوم که معنی چیزی گیر نمی‌آید چه میباشد؟
بعد از کلاس عده‌ای از دانشجوها در جلوی محوطه دور هم جمع گشته بودند و یک نفر در بالای پله‌ها داشت درباره دموکراسی حرف میزد و میگفت دموکراسی هزینه دارد. من نمی‌دانم دموکراسی چه میباشد ولی جمشیدآقا می‌گوید ای ... توی دموکراسی که هزینه‌اش از جنگ نیز بیشتر می‌باشد. دوست جمشیدآقا که کچل می‌باشد میگفت اینجا میتینگ است و همه‌اش برای مالیدن می‌باشد. من از مجموع صحبتهای جمشیدآقا و دوست کچلش نتیجه گیری نمودم میتینگ جایی میباشد که در آنجا هزینه دموکراسی را میمالند ولی معنی این نتیجه‌گیری را اصلا نفهمیدم!
اینجا سطح فکر دانشجوها خیلی بالا می‌باشد و حرفهای قلمبه سلمبه میزنند و کارهای خیر و خداپسندانه انجام میدهند. مثلا دوست جمشیدآقا که موهایش مثل کاکل خروس مشهدی زینل اینها میباشد میگفت که ترم قبل یکی از خانمهای کلاس را به پیتزا فروشی برده‌است و به او پیتزا داده‌است و خورده‌است و بعد از آن به منزل آنها رفته و لامپش را روشن نموده است ولی او را یک ترم تعلیق کرده‌اند. من فکر میکنم او خیلی پسر خوبی می‌باشد که به دخترهای بی‌بضاعت پیتزا میدهد و لامپ خانه آنها را روشن مینماید که دیگر خانه آنها تاریک نباشد و آنها خوشحال بشوند ولی نمیدانم دیگر چرا مسئولین دانشگاه به او تعلیقی داده‌اند؟! تازه مدرک هم دارد که دروغ نمیگوید چون بر اثر روشن کردن لامپ احتمالا برق گرفته بودش و موهایش سیخ گشته بود ولی چون خیلی انسان بی‌ریایی بود این را به من نگفت و من خودم فهمیدم.
امروز چندتای دیگر کلاس داشتم و خیلی احساس خستگی می‌نمایم.

   + میثم ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

عاشورا نوشت

1) همه ساله با فرا رسیدن مناسبت‌های مذهبی از قبیل شب قدر یا تاسوعا و عاشورا و... در کارخانه ما بین دو دسته که نمی‌دانم چه اسمی برای‌شان انتخاب کنم بحثی به این مضمون در می‌گیرد که آیا روزهای این‌چنینی کار و کارخانه را باید تعطیل کرد و به خیل عزاداران پیوست یا این که کار کردن در روزهای به اصطلاح گناه هیچ منافاتی با دین‌دار بودن و شیعه بودن ندارد. چند سال پیش که کارخانه ما دو شیفت بود و همه به خاطر خستگی ناشی از کار زیاد دنبال هر بهانه‌ای بودند تا کار را تعطیل کنند، این موضوع به گوش مدیر کارخانه رسید. ایشان هم به جواب قانع‌کننده و در عین حال قاطعی بسنده کردند. خطاب به کسانی که برای چانه‌زنی به اتاقش رفته بودند، گفت که اگر شما یک آیه از قرآن یا یک روایت مستند برای من بیاورید که در آن کار کردن در روزهای خاصی را حرام اعلام کرده باشد، من هم کارخانه را تعطیل خواهم کرد. که تا الان هیچ کسی درخواست زیرکانه مدیر را اجابت نکرده است.
ولی پارسال اتفاقی جالب یا بهتر است بگویم ناگوار، افتاد. همه واحد‌ها طبق شیفت خودشان مشغول به کار بودند که در شب عاشورا سقف بخشی از انبار آرام‌آرام فرو ریخت. همه پالت‌های روغن که آن‌جا انبار شده بودند، له شدند و خسارتی نزدیک به 30 میلیون تومان به شرکت تحمیل شد. ریزش سقف انبار هم چندین علت داشت: یکی سنگینی برف‌هایی که از شیروانی‌های تصفیه‌خانه و پــرکن ش2 در مدت یک ماه روی آن جمع شده بودند، و مهم‌تر از همه ساخت غیر اصولی سقف و کج شدن ستون‌های آهنی آن. میزان خسارت وارده به قدری وحشتناک بود که همه کسانی که کار کردن در روزهای این‌چنینی را گناه می‌دانستند، ریزش سقف را سزای کارخانه‌ای می‌دانستند که کارش را تعطیل نکرده بود! حتا بودند کسانی که قصد داشتند عکس‌هایی را که با گوشی‌های موبایل‌شان گرفته بودند، سر هم بندی کنند و با اضافه کردن یک آهنگ سوزناک به نظر خودشان قدرت امام حسین را به رخ دیگران بکشند!


2) امروز صبح که توی تاکسی نشسته بودم آقایی که گویا خیلی عاشق امام حسین بود، تعریف می‌کرد که ارمنی‌ها با این که مسلمان نیستند ولی به نذوراتی که برای امام حسین درست می‌کنند خیلی اعتقاد دارند. می‌گفت برنج‌های نذری را خشک می‌کنند و هر بار که غذا درست می‌کنند چند دانه از همان برنج را به غذای‌شان اضافه می‌‌کنند! شما باور می‌کنید؟


3) کلمه Ashura را در Google Image جستجو کنید؛ ببینید چه تصاویر چندش‌آوری از آن به نمایش گذاشته می‌شود. ما که یعنی شیعه هستیم و خودمان را دوست‌دار امام حسین می‌دانیم و این حرف‌ها، با دیدن عکس‌ها از حالی به حال دیگر شدیم. خدا به داد آن خارجی‌ای برسد که از سر کنجکاوی می‌خواهد با عاشورا آشنا بشود!

   + سعید ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

عکسهای ارسالی از محمد حدودا 30 ساله از شمال

زیاد تغییری نکرده فقط کمی بختش بلندتر شده ( یعنی وسعت ناحیه پیشانیش زیادتر شده ) و اندک تغییری هم در سایز شکم مشاهده می‌شود

منظور از این عکس ارسالی اش را نفهمیدم. گفت خودش توضیح می دهد. ولی چه مناطق زیبایی در ایران داریم ( دریاسر )

   + میثم ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

عکس‌هایی از دانشگاه اراک

با دیدن این عکس‌ها همه خاطرات تلخ و شیرین این چهار سال در ذهنم مرور می‌شوند که نمی‌دانم از کدام‌شان بنویسم. همهمه مبهمی از صدای همه برو بچ در گوشم به پا شده که تمرکز را از من گرفته و اجازه نمی‌دهد بیشتر و دقیقتر بنویسم. ده سال پیش، هر روز خدا از شنبه تا چهارشنبه روزهای جوانی‌مان را با بهترین دوستان‌مان در این جا می‌گذراندیم. هر ساختمان و کلاس و نیمکتش برای ما خاطرات تکرارنشدنی در سینه دارد که تنها ردی از حسرت را در جاده زندگی‌مان بر جای گذاشته است...


سر در باشکوه دانشگاه اراک! که بیشتر به سر درهای حوزه علمیه می‌ماند تا دانشگاه. بدجوری توی ذوق هر دانشجوی صفرکیلومتری می‌زند.

 

کیوسک‌های تلفنی که هر کدام‌شان محرم عاشقانی است که ساعت‌ها وقت خود را پای آنها تلف کردند. دوره ما کمتر کسی موبایل داشت و هر کسی که رابطه بیشتری با کیوسک‌های تلفن داشت، تکلیفش بر همگان روشن بود!

 

این هم ورودی ساختمان گل و گلاب یا ساختمان آزمایشگاه‌ها.

 

تنها جایی که می‌شد فارغ از هر چیزی، دمی بیاساییم. ایمان با دیدن این چمن‌ها خیلی خوشحال می‌شد!

 

ساختمان جدید کلاس‌ها که دیگر فکر نمی‌کنم "جدید" باشد. حالا به دانشکده علوم انسانی تغییر نام داده.

 

این جا را باید از محمد پرسید!

منبع عکس‌ها: hhw.blogfa.com

   + سعید ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

حسین هنوز مظلوم است...

 حسین هنوز مظلوم است...
چون وقتی محرم می‌آید...  
س.گ. صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر، یکماه تکیه راه می‌اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
قدرت سبیل! شب ها در تکیه لخت می‌شود و میانداری می‌کند و روزها مردم را لخت می‌کند و زورگیری ...! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می‌کند و آخرین ورژن! پوسترهای علی‌اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن ...! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
آقای صولتی تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می‌کند و تا آخر سال هم مشتری‌هایش را! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
قادر روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می‌زند و علم می‌کشد ولی در ماه رمضان سیگار از لبش نمی‌افتد! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا نزدیک مدارس دخترانه است در دسته‌های عزاداری اسفند دود می‌کند! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید...
نیما پشت ماکسیمایش می‌نویسد "من سگ کوی حسینم" ولی هیچ وقت از چارلی! سگ ۱۱ماهه‌اش دور نمی‌شود! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
حاج صابر مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی حقوق 250 روز یک کارگر را می‌گیرد! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
جباری رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا می‌دهد و ۳۳۵ روز هم با اضافه کردن آب شیرشان را می‌دوشد! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا بر مصیبت ما می‌گرید! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
حاج آقا کلامی، ۹شب مردم را به تقوی دعوت می‌کند ولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از منبر با هیت امنا دعوا می‌کند! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
هیت امنای مسجد ...علیه السلام! درست وقت اذان ظهر عاشورا اطعام عزاداران را شروع می‌کنند و بعد از آن با انرژی و فلوت! سینه می‌زنند و گریه می‌کنند ! 
حسین (ع) هنوز مظلوم است 
چون وقتی محرم می‌آید... 
کل یوم عاشورا 
یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه کل ارض کربلا یعنی...چند مسجد و چند تکیه ! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد او هم می‌رودتا سال بعد !تا یاد بعد

   + میثم ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

به مناسبت اول محرم

در محرّم، مردمان خود را دگرگون می‌کنند
از زمین آه و فغان را زیب گردون می‌کنند

گاه عریان گشته با زنجیر می‌کوبند پشت
گه کفن پوشیده،‌ فرق خویش پرخون می‌کنند

گه به یاد تشنه‌کامان زمین کربلا
جویبار دیده را از گریه جیحون می‌کنند

وز دروغ کهنه‌ی «یا لیتنا کنّا معک»
شاه دین را کوک و زینب را جگرخون می‌کنند

خادم شمر کنونی گشته، وانگه ناله‌ها
با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون می‌کنند

بر "یزید" زنده می‌گویند هر دم، صد مجیز
پس شماتت بر یزید مرده‌ی دون می‌کنند

پیش ایشان صد عبیدا... سر پا، وین گروه
ناله از دست "عبیدا..." مدفون می‌کنند

حق گواه است، ار محمد زنده گردد ور علی
هر دو را تسلیم نواب همایون می‌کنند

آید از دروازه‌ی شمران اگر روزی حسین
شامش از دروازه‌ی دولاب بیرون می‌کنند

حضرت عباس اگر آید پی یک جرعه آب،
مشک او را در دم دروازه وارون می‌کنند

گر علی اصغر بیاید بر در دکانشان
درد و پول آن طفل را یک پول مغبون می‌کنند

ور علی اکبر بخواهد یاری از این کوفیان
روز پنهان گشته، شب بر وی شبیخون می‌کنند

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد
خانم ار پیدا نشد، دعوت ز خاتون می‌کنند

گر یزید مقتدر پا بر سر ایشان نهد
خاک پایش را به آب دیده معجون می‌کنند

سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است
هی نشسته لعن بر هارون و مامون می‌کنند

خود اسیرانند در بند جفای ظالمان
بر اسیران عرب این نوحه‌ها چون می‌کنند؟

تا خرند این قوم، رندان خرسواری می‌کنند
وین خران در زیر ایشان آه و زاری می‌کنند

ملک‌الشعرای بهار

   + سعید ; ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خبر فوری : کیوان سیفی پیدا شد

امروز صبح که برای بازدید از چند چاه تامین آب منطقه و نمونه برداری شیمیایی به همراه راننده اداره در حال عزیمت به ماموریت بودم جیبم به لرزه درآمد. گوشی همراهم را نگاه کردم و دیدم پیامکی است از شماره نا آشنا بدین مضمون :" یادت از خودت مهربون تره چون وقتی نیستی یادت همیشه با منه keivan seifi " حدودا 5 سال ( دقیقا 5 سال و دو ماه  ) میشد که از کیوان خبر نداشتیم. شماره ای که از او داشتیم مسدود شد بود. بعد از 5 سال پیامک داده بود! بلافاصله شماره اش را گرفتم و بجای سلام احوالپرسی هفت الی هشت فحش چارواداری نثارش کردم و بعد از تخلیه کامل خلیانات ذهنی ام به سلام و احوالپرسی های معمول پرداختیم. گفت که گوشی اش را گم کرده بود و شماره های ما را نداشته است. ما خودمان ختم خالی هستیم داشت ما را سیاه می کرد. به هرحال چند دقیقه ای صحبت کردیم و از کار و زندگی اش گفت . از قضا سه سال است که تاهل اختیار کرده است ولی هنوز از فرزند خبری نیست ...
جهت کسب اطلاعات بیشتر از این موجود با من تماس بگیرید. ( نگرفتید هم مهم نیست )

   + میثم ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سایتی به نام گوگلی

چند روز پیش یکی از دوستانم که مدرس یکی از دانشگاههای نسبتا بزرگ و مطرح کشور هستند تعریف میکرد که : [ در آبانماه ٨٩ ! ] " برای تحقیق درس کارآفرینی رشته مهندسی عمران ( یا همچین رشته ای ) سر کلاس به دانشجوها تحقیقی دادم و به آنان اجازه دادم که از هر منبعی اعم از کتابهای مرجع یا اینترنت استفاده نمایند. پس از چند روز در پایان کلاس، یکی از خانمهای دانشجو با عجله آمد و گفت : استاد استاد ... گفتم بفرمایید. با شور و اشتیاق عجیبی که احتمالا نیوتن هنگام کشف قانون جاذبه زمین داشته است آب دهانش را قورت داد و گفت: " استاد! ما یک سایت پیدا کرده‌ایم که هر چیزی بخواهی به شما میدهد حتی مقاله‌های کارآفرینی." من هم که بسیار علاقمند بودم تا ببینم این چه سایتی است که در این گیربازار تحریم و حق امتیاز و پتنت مقاله‌های علمی حاضر شده است مقاله‌های معتبر علمی ارائه کند با اشتیاق بیشتری به او گفتم: جدی میگین؟ اسمش چیه؟ پتنت نیست؟ پی دی افه یا تکست؟
اون هم که فکر میکرد مخ من را زده و نمره آخر ترمش را گرفته با اشتیاق بیشتری گفت؟ استاد! اسمش گوگلی هستش ! پتنتش هم دات کامه!!!  توی برنامه وورد هم میره!!!
در حالیکه لبخند من تبدیل به نفرت عجیبی از آن دانشجو شده بود با بهتی تلخ بدون یک کلمه حرف دیگری  کتابم را در کیف گذاشتم و فورا محل حادثه را ترک کردم."

ای کاش می‌توانستم این اعجوبه قرن رایانه و دنیای اینترنت را از نزدیک ببینم.

   + میثم ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

صندلی داغ 6: خانم قنبری

ام‌النجبا قنبری را باید اولین خانم شیمی79 که به همه ما افتخار داده‌ و روی صندلی داغ شیمی79 نشسته‌اند، دانست. از شجاعت و شهامت خانم قنبری چیزی نمی‌دانستم و این محمد بود که شجاع‌ترین خانم شیمی79 را به همه ما معرفی کرد. شاید این صندلی داغ هم مدرک مستند دیگری دال بر شجاعت ایشان باشد. شجاعتی که حتا بعضی از آقایانی که الان نزدیک 30 سال از عمرشان گذشته، ندارند و هنوز هم از درج یک پیام ساده در وبلاگ می‌ترسند!
همان‌طور که می‌دانید هر چه قدر پسرهای شیمی79 با هم خوب بودند و هوای همدیگر را داشتد، به همان نسبت با خانم‌های شیمی79 مشکل داشتند. شاید هم خانم‌ها با پسرها مشکل داشتند. ولی در این نکته شکی نیست که هر کدام، دیگری را مقصر می‌داند. به نظر من بعد از گذشت 10 سال وقت آن رسیده است که این روابط سرد و شکننده‌ای که سایه بلند‌شان به مدت 4 سال روی همه ما سنگینی می‌کرد، بدون بچه‌بازی‌ها و لج‌بازی‌های مرسوم بررسی و ریشه‌یابی شوند.
در مدت 4 سال دانشگاه بیشتر از دو یا سه برخورد با خانم قنبری نداشتم ولی این را می‌دانم که نسبت به خیلی‌های دیگر اجتماعی‌تر و خودمانی‌تر بود. خاطره خاصی هم از ایشان ندارم...
بهتر است به جای خواندن این خزعبلات، سوال‌های‌ داغ‌تان را بپرسید.

بعدنوشت:

نشانی وبلاگ خانم قنبری: http://www.nojaba.persianblog.ir

   + سعید ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قابل توجه مردها و نیز خانمها

از آنجا که دوست خوبمون چندتا مطلب و جملات فمینیستی برامون کامنت کردن برآن شدیم علیرغم میل باطنی‌مون چندتا جمله Menimisty ( خودم در آوردم یعنی مردسالارانه ) در این پست بیآوریم تا دوستان از ما خوشنود شوند و دیگر بحث و جدل را تمام نمایند چون تا دلت بخواهد از هر دو دسته جمله وجود دارد ( مژده به خانمها: دیه هم در ماه حرام مساوی شدنیشخند ) :

دختران 2 دسته اند : دسته اول آنهایی که زیبا هستند وفورا ازدواج میکنند و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند(شاو)

زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید(تواین) 

با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید ...

ادامه مطلب
   + میثم ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

از: فیه ما فیه

ســـر، آن است که در او سرّی باشد
و گرنه هزار سر به پولی نیرزد.

فیه‌مافیه

   + سعید ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کارخانه‌نوشت 28

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

نامه‌ای از یک کودک دانشجو

با عرض سلام خدمت پدر عزیزتر از جان و ننه گرامی‌ام. اگر از احوالات اینجانب جویا باشید باید بگویم که ملالی نیست جز دوری شما که امیدوارم به زودی زود دیدارها تازه شود. پدرجان! ما در دانشگاه امکانات بسیار زیادی دارا می‌باشیم و در اینجا بسیار راحت می‌باشیم. مثلا در اینجا وقتی استاد وارد کلاس می‌شود کسی برپا نمی‌گوید و کسی برای رفتن به مستراح اجازه نمی‌گیرد. یک بار که من برای مستراح رفتن اجازه گرفتم همه من را مسخره نمودند و دخترها به من جمله‌های خنده‌دار گفتند. جمشید آقا می‌گوید اینها متلک می‌باشد ولی من که فکر میکنم اینها جوکهای دانشجویی می‌باشد که سر کلاس می‌گویند. در اینجا همه استادها به مسافرت فرنگ می‌روند و عکس هایشان را در بیلبورد می‌زنند. در اینجا بیل وجود ندارد و همه‌اش بیلبورد می‌باشد و این یکی، بیلش با آن بیلی که ما داریم فرق می‌نماید. در اینجا دانشجوها به دو دسته ستاره دار و بی ستاره تقسیم می‌شوند. جمشید آقا میگوید : سعی کن ستاره دار نشوی. ولی من فکر میکنم اشتباه می‌نماید چون ما در سر کلاس مدرسه وقتی صدآفرین می‌گرفتیم برایمان ستاره میچسباندند. ولی جمشید آقا می‌گوید در اینجا ستاره‌هایش با مال دبستان فرق می‌نماید و خیلی بد است و چوب در یک جایمان فرو می‌نمایند. جمشید آقا این روزها خیلی بد دهن شده است. خودش می‌گوید مال آب و هوایش می‌باشد. ولی من چیزی متوجه نشده‌ام. 
پدرجان! در اینجا همه چیز با همه چیز ما فرق می‌نماید. مثلا در اینجا وقتی کسی پدر و مادرش در خانه نیستند میگویند مکان داریم بیایید بترکانیم. من فکر می‌کنم اینها نمیفهمند که نباید خانه‌هایشان را بترکانند چون دیگر خراب می‌شود و خانه ندارند.
در اینجا هر کس که سر کلاس به سئوالهای استاد جواب می‌دهد و از او سئوال می‌نماید همه یک جوری به او نگاه می‌کنند و به ‌او می‌گویند پاچه خوار. من که تا به‌حال ندیده‌ام کسی پاچه استاد را بخورد مگر استاد گوسفند می‌باشد که کسی پاچه‌اش را بخورد؟!!!
دیگر زیاده عرضی نیست. ان شاء‌الله در نامه‌های بعدی بیشتر برایتان از اینجا می‌نویسم. باقی بقایتان. صفدر فدایتان

   + میثم ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کارخانه‌نوشت 27

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

شخصیت‌های کارتونی در گذر زمان

آقای سـکسکـه عمل کرده، می‌ره سر کار و زندگی‌شو می‌کنه!

الفی دیگه از هیچی نمی‌‌ترسه!

آلیس شوهر کرده، دو تا بچه داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان ۵٠ متری ساده.

آن‌شرلی آرایش‌گر معروفی شده و توی جردن و چند تا محله‌ی بالای شهر شعبه زده و حسابی جیب مردم رو خالی می‌کنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی ...

ای‌کیوسان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!

بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن.

پت پست‌چی بازنشسته شده و الان تو خونه‌ی سال‌مندان منتظر مرگشه!

بنر رو یادته؟ پوستشو توی خیابون منوچهری 30000 تومن‌ فروختن!

بالتازار و زبل‌خان آلزایمر گرفتن.

دامبو، پلنگ صورتی، پسر شجاع، خانوم کوچولو، گوریل انگوری، شیپورچی، یوگی و دوستاش همه توی یه سیرک بزرگن!

تام سایر حسابی باکلاس شده و موهاشو مدل جوجه‌تیغی درست می‌کنه!

تام و جری دو تا دوست صمیمی شدن!

تن‌تن توی یه روزنامه خبرنگار بود، الان تو ستاد تبلیغاتی داره فعالیت می‌کنه!

می‌گن خاله‌ریزه رفته مکه و حاج‌خانوم شده، توی مجالس زنونه روضه می‌خونه و خرج زندگی خودش و شوهر معلولش رو از این راه در می‌آره! قاشق سحرآمیز و جنگلی هم دیگه تو کار نیست!

جیمبو رو از رده خارج کردن و بعد اجاره دادندش به ایران ایر!

چوبین خیلی وقته که مادرش رو پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!

حنا خانوم دکتر شده، مادرش هم از آلمان برگشته کنارش!

خپل رو از باغ گل‌ها انداختنش بیرون، اون‌جا یه برج ١٠٠٠ طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده!)

خانواده‌ی دکتر ارنست همسایه مونن، هر سه تا بچه‌اش رفتن خارج، همسر دکتر خیلی مریضه!

رابین‌هود رو توی اسلام‌شهر گرفتنش -به جرم شرارت- هفته‌ی دیگه اعدامش می‌کنن!

سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن.

کایوت، بالاخره ردرانر رو گرفت ولی از شانس بدش آنفولانزای مرغی گرفت و مرد!

هیچ‌کس نفهمید گالیور عاشق فلرتیشیاست!

لوک خوش‌شانس طی یه بدشانسی، اشتباهی تو یه صحنه قتل دستگیر شد و نتونست خودشو تبرئه کنه و الان هم‌سلولی دالتون‌ها شده!

مارکو پولو تو میدون راه‌آهن یه باقالی پلویی زده، می‌گن کارش خیلی گرفته!

گربه‌سگ عمل کردن و جدا شدن!

ملوان زبل الان دیگه یه دزد دریایی معرف شده!

آقای پتی‌بل تو میدون شوش یه بنک‌دار کله‌گنده‌س!

معاون کلانتر از یه بانک اختلاس کرد و فرار کرد رفت خارج !

آقای نجار الان به جرم قطع غیرمجاز درختان تحت تعقیبه و وروجک هم قایم شده!

پت و مت دکترای مهندسی عمران گرفتند و الان جزو هیئت علمی دانشگاهند!

نل افسردگی‌ش خوب شد و داستان زندگی‌شو به زودی چاپ می‌کنه!

راستی! بابا لنگ‌دراز آکرومگالی گرفته... واسه‌ش دعا کنید!

پینوکیو بالاخره آدم شد...

سندباد دستگیر شده و از شیلا خبری نیست

بلفی و لی‌لی‌بیت رو با هم‌دیگه گرفتن و سنگ‌سارشون کردن!

منبع: اینترنت

   + سعید ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()