saeid online

کارخانه‌نوشت 24

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

لک لک و قورباغه

منوچهر احترامی داستان‌نویس کودکان و نوجوانان بود که در اسفند 87 دیده از جهان فروبست. متن زیر داستان کوتاهی از اوست:

مارها قورباغه‌ها را می‌خوردند و قورباغه‌ها غمگین بودند
قورباغه‌ها به لک لک‌ها شکایت کردند
لک لک‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند
لک لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها
قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده‌ای از آن‌ها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها بازگشتند و همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که برای خورده شدن به دنیا می‌آیند.
تنها یک مشکل برای آن‌ها حل‌نشده باقی مانده است،
این که نمی‌دانند توسط دوستان‌شان خورده می‌شوند یا دشمنان‌شان.

   + میثم ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

داستان کوتاه

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع  می‌کرد به حرف زدن ...

ادامه مطلب
   + میثم ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

توجیهی

١) امروز حال کردم قالب وبلاگ را بعد از حدود دو سال عوض کنم. فکر کنم این چهارمین قالب وبلاگ باشد. با توجه به سرعت پایین اینترنت در ایران یک قالب ساده و کم‌حجم را انتخاب کردم. سلیقه من بهتر از این نیست؛ لطفا ایراد نگیرید!

٢) درباره صندلی داغ‌ها لازم است چند نکته حضورتان عرض کنم. نکاتی که کم و بیش در پاسخ به پیام‌های دریافتی گفته‌ام. ببینید ما نه قصد روی آب انداختن پته کسی را داریم که بعضی‌ها تصمیم به پته‌اندازی! ما کرده‌اند، نه قصد افشای اطلاعات محرمانه کسی را و نه خدای نکرده قصد دست انداختن یا توهین و جسارت به کسی. پیشنهاد صندلی داغ از خودتان بود، خودتان از آن استقبال کردید و اعلام آمادگی‌ هم کردید. ولی دلیل شاکی شدن‌تان را نمی‌دانم. این را بدانید و برای دیگران هم تعریف کنید که نام و نام خانوادگی، خواننده مورد علاقه، محل کار و... به هیچ عنوان اطلاعات خصوصی و محرمانه محسوب نمی‌شوند و به هیچ دردی نمی‌خورند. شاید بشود از شماره حساب بانکی یا کد ملی یا نشانی دقیق افراد سوء استفاده کرد که همین هم به خیلی عوامل دیگر از جمله بی‌عرضه بودن طرف مقابل بستگی دارد، ولی به هر حال نزدیک سی سال از عمرمان می‌گذرد و اگر چشم‌مان نزنند، می‌دانیم چه حرفی را کجا و چگونه بزنیم. پس به دل‌تان بد راه ندهید و زیاد نگران ما نباشید.
تا آن‌جایی که یادم هست چند سال پیش که برنامه صندلی داغ از شبکه دو پخش می‌شد چه ‌آدم‌هایی که دعوت نشدند و به چه پرسش‌هایی که پاسخ ندادند. آب هم از آب تکان نخورد. نه کسی از اطلاعات شخصی کسی سوءاستفاده کرد، نه از کسی کلاهبرداری شد و نه هیچ یک از خیال‌هایی که از ذهن ما می‌گذرد برای هیچ یک از داغ‌شدگان رخ داد. حالا بعضی‌ها را چه شده است که از اعلام نام خودشان یا دوستان‌شان می‌ترسند، من نمی‌دانم.

   + سعید ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خاطره آزمایشگاهی

آزمایشگاه شیمی عمومی ٢ (فکر میکنم) را با خانم صحراکار داشتیم . یک خانم بسیار خشن که قیافه اش مثل صدای لنت ترمز خراب ، اعصاب دانشجو را منهدم میکرد. مطابق معمول هم ما ( و کلیه دوستان گروه آن ساعت آزمایشگاه ) با عدم اطلاع مطلق و ناآگاهی صرف از مطالب آن جلسه ، با روپوشهایی چروک و کثیف که بیشتر شبیه لباس کار مرده شورها بود رفتیم آزمایشگاه. طبق رسم هر جلسه ابتدا آقایی که اسمش را فراموش کرده ام و مسئول امور دانشجویی هم بود (آهان یادم آمد تقوایی پور ) توضیحاتی در مورد گزارش کار و تئوری آزمایش ایراد فرمودند و ما نیز طبق عادت و نه از روی شیرفهم شدن سرهایمان را به شدت تکان دادیم که : بله فهمیدیم چه شد. تقوایی پور هم با لبخندی شیرین ( که عادت همیشگی‌اش بود ) ما را با خانم صحراکار تنها گذاشت. رفتیم کنار هودهایمان مستقر شدیم و مات و مبهوت ، دو به دو همدیگر را نگاه کردیم که حالا باید چه بکنیم؟!! ( البته این هم جزء روال کارمان بود ). دوباره از کنار هودهایمان آمدیم سر میز وسط آزمایشگاه و فکرهایمان را ١٠ نفری ریختیم روی هم و یکی از دوستان مقداری متوجه قضیه شد. ( خانم صحراکار هم در اتاق کناری مشغول بررسی نتایج گروه قبلی بودند و خودشان میفهمیدند در اینطور مواقع باید ما را به حال خودمان رها کنند تا کم کم متوجه شویم چی به چی هست ) بالاخره یکی از دوستان که حدودا هوشی بالاتر از بقیه داشت دل به دریا زد ( چون هنوز کامل متوجه تئوری آزمایش نشده بود ) و رفت سراغ وزن کردن مواد لازم و ما نیز همچون بز پشت سرش عینا همان کار را میکردیم. راستی قرار بود آن جلسه آسپرین بسازیم. آخر جلسه باید رسوبی سفید رنگ که از قضا همان داروی معروف آسپرین بود را وزن میکردیم و با محاسبه راندمان کار و میزان رسوب تحویل میدادیم. اما بدلیل دقت بالای کار تقریبا هیچکدام رسوبی بدست نیاوردیم. دوباره ١٠ نفری آمدیم سر میز وسط و فکرهایمان را مجددا ریختیم روی هم و تصمیم گرفتیم از گچ دیوار بعنوان آسپرین مورد نظر استفاده کنیم. با استفاده ار تئوری آزمایش و با احتساب ٩٠ درصد راندمان کار، میزان گچ مورد نیاز را از دیوار بیرون آزمایشگاه تراشیدیم و پس از نرم کردن در ظرفهایمان تحویل خانم صحراکار دادیم. تا چشمش افتاد به راندمان ٩٠ درصد تا آخر قضیه دستگیرش شد. نمره‌های آن روز را ازدم صفر رد کرد و گفت که :  راندمان هیچ یک از آزمایشهای ما بیشتر از ٣٠،۴٠ درصد نمیشود . پس حتما کاسه‌ای زیر نیم کاسه بوده ‌است. آنجا بود که فهمیدیم این صلابت بیچاره از دست صحراکار چه می‌کشد.
خاطره فوق الذکر و وقایع اتفاقیه در آن تقریبا روال کار کلی آزمایشگاه‌هایمان بود با اندکی ویرایش در ماده سنتزی و همگروهی‌ها. چون اصلا معلوم نبود این آزمایشها چه ربطی به درس اصلی داشتند.

   + میثم ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سلامتی به روش آسان

مطلب زیر را یکی از دوستان که شاید قصد جان من را داشته برایم ایمیل کرده. مسئولیت اجرای این روشها بر عهده خواننده می باشد. از ما گفتن 
...................
می دانیم که درد جسمانی علامت و نشانه ایجاد مشکل و ناهنجاری در بدن است و عوامل مختلفی باعث درد و ناراحتی جسمانی می شوند. بعضی از این عوامل موقتی و برخی نیز طولانی مدت و نیازمند دارو و درمان هستند.
در اینجا ما ترفند هایی را بیان می کنیم که شما با دانستن و بکار بستن آنها، بعضی از درد ها را می توانید موقتا کاهش بدهید.

ادامه مطلب
   + میثم ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

صندلی داغ2: قاسم درخشان

و اما قاسم... اولین نفری که مزدوج شد.
اگر اشتباه نکنم از ترم سوم به بعد بود که قاسم به خانه بخت رفت و از جمع گرم مجردهای 79 جدا شد. کاردانی پرستاری هم داشت ولی به گفته خودش چون دل‌نازک بود و تاب بیمارداری و تیمارداری نداشت، به مدرک کاردانی راضی شد.
خیلی دلم می‌خواهد بدانم در مراسم افطاری 79 مجید جمشیدی چه کار کرده بود که قاسم به مجید در حال تصویربرداری می‌گفت: "مجید! اگر من نبودم...." بعید می‌دانم غیر از سوتی‌های مجید چیز دیگری بوده باشد.
با رفتن قاسم از خوابگاه و درگیر شدن با زندگی مشترک، تماس‌هایش با ما که همیشه در خوابگاه دور هم جمع بودیم کمتر شد؛ حتا در اردوهای شیراز و اصفهان و چپقلی و خیلی دیگر از بزم‌ها و محافل ما غایب بود.
در آلبومم سه عکس از قاسم دارم، یک عکس به اتفاق نظام هالیدی بعد از کلاس فیزیک2، دومی که در یکی از روزهای گرم بهار 81 بعد از کلاس آلی1 و روبروی ساختمان جدید کلاس‌ها به اتفاق دکتر زمانی مرحوم گرفته شده و سومی هم بعد از کلاس‌های ملال‌آور تجزیه دستگاهی. فکر کنم درس آلی1 را افتاد و همین پاس نکردن آلی1 قاسم را از ما عقب‌تر انداخت و فاصله‌مان را بیشتر کرد.با دیدن دوباره این عکس‌ها بود که به این نتیجه رسیدم قاسم قد بلندترین ورودی شیمی79 بود!
هنوز مغازه کوچکش را که در آن به خدمات رایانه‌ای مشغول بود از یاد نبرده‌ام.

این هم وبلاگش: http://www.muser.blogfa.com


قاسم: سومین نفر از راست. ترم سوم بعد از کلاس آلی١ با مرحوم زمانی.

   + سعید ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

برگی از خاطرات ملوکانه (5)

اینها را بعد از عمل جراحی می نگاریم.
... خداحافظی مفصلی با زنان اندرونی نمودیم . سیل اشک از چشمان زنانمان سرازیر گشته بود . اگر می دانستیم این همه طرفدار داریم می رفتیم مایکل جکسون می شدیم! ( مزاح فرمودیم تا درد جراحی بر ما سهل گردد ) نازبانمان چه بال بالی می زد از برایمان . پدر سوخته این دم آخری جگرمان را آتش زد. از زنان دل کندیم و به دربار رفتیم. نوکران و چاکرانمان مثل قوم مغول به سمت ما حمله ور گشته اشک تمساح می ریختند پدر سوخته ها. الحق که خوب پدرسوخته هایی تربیت نمودیم. چه نقشی بازی می کردند. یکی نداند فکر میکند نشیمنگاهشان آتش گرفته که اینقدر اشک میریزند. اداره امور مملکت را به وزیر اعظم سپرده سوار بر "ماشین طبابت اضطراری" آژیر کشان به سمت مریضخانه عزیمت فرمودیم. ما را مهیا ساختند و به اتاق جراحی بردند ( آخ‌خ‌خ‌خ‌خ.. فتقمان )....
... اطباء موضعمان را بی‌حس نموده مشغول جراحی گشتند. ما که هوشیاری کامل داشتیم و فقط موضعمان بی حس گشته بود دیدیم که یکی از اطباء خود فروخته و آلت افسرده دست استکبار غرب، مشغول کار گذاشتن آلت استراق سمع در ناحیه فتق همایونی است و به وفور نیز از کلمات و الفاظ غربی و استکباری استفاده می نماید. فی الفور لگدی به ناحیه تناسلی طبیب حواله فرمودیم ( چون دم دستمان بود ) و فرمودیم : چه می کنی ای پدر سوخته جاسوس؟ آلت استراق سمع در فتقمان کار میگذاری بوزینه؟ سران فتنه؟ طبیب که مغزش از ضربه کاری ما سینه خیز می رفت به زحمت دهان گشود و عرض کرد: شاها ! امان دهید تا عرض کنم. فرمودیم: دادیم . زود باش اعتراف کن تا نفرستادیمت یک جایی که عمه ات را یاد کنی. عرض کرد: شاها! کار جراحی به اتمام رسیده و داریم بخیه می زنیم. بشکند دستی که بخواهد فتق شما را آلت استراق سمع قرار دهد.
نگاهی به فتقمان انداختیم دیدیم دارد راست می‌گوید و گناهی مرتکب نگشته. فرمودیم: باشد. پذیرفتیم (آی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ فتقمان)....
... جراحی که به اتمام رسید و فتق همایونی به سلامت به سرمنزل سلامت نائل آمد وزیر نظافت و علوم طبابت به حضورمان شرفیاب گشت و عرض ارادت نمود. جریان حادث گشته را بر وی فرمودیم و نیز فرمودیم چرا این اطبای خود فروخته اینقدر از کلمات اجنبی استفاده می کنند؟ فرمودیم فورا کلیه نهادهای وابسته را فورا از این عناصر خودفروخته و اجنبی صفت پاکسازی نموده اصل بومی سازی را پیش گیرند...
... فتقمان درد می‌کند بقیه اش را بعدا می نگاریم. 

   + میثم ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

1...2...3...

١. اولا سلام . خوشحالیم از اینکه وبلاگ دوستان جدیدی پیدا کرده و همچنین دوستان قدیمی زیادی را به هم رسانده ( یا حداقل در حال رساندن است ) . یکی از دوستان جدید الهمراه وبلاگ ، فرموده بودند بعد از چند سال وبلاگ را پیدا کرده اند . ما هم خوشحالیم که ایشان ما را پیدا کردند . مژدگانی هم باشد برای بعد. همچنین فرموده بودند ( تلویحا ) مطالب وبلاگ در یک برهه از زمان خیلی جالب نیست . حق دارند . آخر پس از فارغ التحصیلی آخرین فسیلهای ٧٩ ( من و چند نفر دیگر البته من 9 ترمه تمام کردم . بالاتر از این هم داشتیم ) و تعدادی از بچه های ٨٠ دیگر کسی حاضر به همکاری و ارسال خبر و مطلب برای ما نبود و ما هم طبیعتا از دانشگاه و محیط علم دور بودیم و گیر دادن به کسی و چیزی که دیگر نیست جایز نیست . پس تصمیم گرفتیم جهت برپا ماندن این وبلاگ از چیزهای دیگری بنویسیم . از قرار دادن مطالب دیگر وبلاگها هم زیاد خوشمان نمی آمد و نیز مانند بعضی وبلاگهای دیگر حاضر نبودیم موسیقی و عکس جهت دانلود در وبلاگ بگذاریم . اگر مطالب برای شما که با ذهنیت قبلی وارد وبلاگ شده اید جذابیتی نداشته دلیلش را عرض کردیم . 6 سال بروز کردن تقریبا روزانه کار سختی است .
2. در هفتمین سال راه اندازی وبلاگ شیمی 79 صمیمانه از دوستان عزیز خواهشمندیم این وبلاگ را به دوستانتان معرفی کنید . تصمیم گرفته ایم از طریق همین وبلاگ ناقابل حداقل دوستان گم کرده مان را دوباره پیدا کنیم و از حال هم با خبر شویم . ( قابل توجه دوستداران سینمای بالیوود !!! ) 
3. چند روز پیش احمد ر. را اتفاقی دیدم . بعد از 5 سال . سعید را هم که مثلا همکاریم 6 ساله ندیدم . خیلی دلم میخواهد دوباره همه را ببینم. زیاده عرضی نیست

   + میثم ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

"اگر عمر دوباره داشتم..."

دان هرالد (Don Herold) کاریکاتوریست و طنزنویس آمریکایى در سال ١٨٨٩ در ایندیانا متولد شد و در سال ١٩۶۶ از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است؛ اما قطعه کوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم..." او را در جهان معروف کرد.
بخوانید:

البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که مى‌گوید:

"شادى از خرد عاقل‌تر است."

   + میثم ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

برگی از خاطرات ملوکانه ( 4 )

... امروز وزیر " شعر و طرب همایونی " که به گوشش رسیده بود حال مبارکمان زیاد رو براه نیست ، بحضورمان شرفیاب گشت . اول به سبب کسالتمان نخواستیم به حضور بپذیریمش و خواستیم وادارش کنیم یا استعفا دهد یا برود جلو طبع این همه جراید ناهمسو با دربار را بگیرد . با هزار عجز و لابه به حضور پذیرفتیمش ( بدلیل تورم فتق مبارکمان به یکسو بر تخت جلوس نموده بودیم ) . وزیر به حضورمان شرفیاب گشت و به پای مبارکمان افتاد و به لابه گفت : ای شاها ! بر من ببخشای که طبع این جراید بی همه چیز جیره خوار اجنبی دسیسه اجانب به سرکردگی استعمار شرق و غرب و ... است . روی از من بر نگردانید که هلاک می شوم . لگدی پراندیم و فرمودیم : هووووووووووی گوساله . ول کن پایمان را فتقمان عود نمود . تو سگ کی باشی که روی از تو برتابیم؟ پدر سوخته ما فتقمان درد مینماید مجبوریم یک وری بر تخت بنشینیم . کسالتمان اجازه نداد دیگر به وی گیر بدهیم . فرمودیم : اینک حالمان اقتضای رسیدگی به آن را ندارد. برگوی تا بدانیم دلیل شرفیاب شدنت چیست؟
پای مبارکمان را بوسید و عرض کرد: شاها ! شرف حضور طلبیدم از بهر ارائه شعری که فرموده بودید در وصف نازبان خاتون بسرایم . ( لامذهب اسم نازبان که می آید دست و پای مان شل گشته گل از گلمان می شکفد )  فرمودیم : پس جان بکن دیگر . بخوان مردک . کاغذی از جیب قبایش که پارسال به وی سله داده بودیم در آورد و خواند . خیلی حال نمودیم. گزیده ای را اجمالا اینجا مرقوم می فرماییم تا ماندگار شود

نازبان جان چه پدر سوخته ای           چشم بر بار و برم دوخته ای
هر قدر پول بخواهی دهمت               من تو را چاکر و قربان شومت
یک ولیعهد برایم تو بزا                       اینقدر عشوه و بامبول تو میا
گر شوی یار ، من از امریکا                 نبود ترس و هراس از هیچ جا
می دهم رانت به آن داداشت             می فرستم به فرنگ مامانت
گویمش تا نفرستد پارازیت                کنم هر کار ، کنم من راضیت

پدر سوخته زبان حال ما را سروده بود . بغایت زیبا توصیف نموده بود نازبانمان را . فتقمان را به باد فراموشی سپردیم . شاد گشتیم و سله دادیمش و فرمودیم از این شعفمان یک هفته تعطیلات اعلام کنند.

ادامه دارد...

   + میثم ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اولین صندلی داغ: خانم شکوفه!

1) پیش از هر چیز پاسخ بازدید‌کننده‌ای را که در باره لاک غلط‌گیر پرسیده بود و گرچه دیر شده است، باید بدهم:
لاک غلط‌گیر بیشتر از باریت تشکیل شده است که در حلال مناسب فرار با قدرت خشک‌شوندگی بالا حل شده است و گاه با افزودنی‌های دیگری همراه است. باریت یکی از کانی‌های مهم باریم و همان سولفات باریم BaSO4 می‌باشد.
سولفات باریم در صورت تماس با پوست و چشم، کمی محرک است. اما سمی نیست.


2) در پاسخ به پیشنهاد خانم شکوفه که فی‌الواقع تز جالب و در خور بررسی بود و برای همین جویای نشانی وبلاگ مهندس‌های 87 شدم، باید عرض کنم که مهندس‌های 87 هنوز دانشگاه می‌روند، باهم هم‌کلاسی‌اند و از وجود وبلاگ‌ خودشان خبر دارند. به اینترنت مجانی دانشگاه هم حتما دسترسی دارند. ولی ما چی؟ نزدیک 6سال از راه‌اندازی وبلاگ و 10 سال از هم‌کلاسی بودن ما می‌گذرد. غیر از من و میثم و قاسم و تازگی‌ها محمد، بقیه خیلی کمتر به وبلاگ سر می‌زنند. و فقط من و میثم هستیم که در پرشین‌بلاگ وبلاگ داریم. یعنی این که امکان پاسخ به پرسشهای دیگران تنها برای من و میثم مقدور است و اگر فرضاً تصمیم به برگزاری صندلی داغ بگیریم، امکان پاسخ‌دهی برای کسی که روی صندلی داغ مجازی نشسته است وجود ندارد. فقط می‌تواند به عنوان نظر، پاسخ دیگران را بدهد.
خیلی‌ از شیمیست‌های 79 هنوز که هنوز است از وبلاگ شیمی79 خبر ندارند. آنهایی هم که خبر دارند شاید سالی یک‌بار به اینترنت سر بزنند. خیلی‌ها متاهل شده‌اند، خیلی‌ها دکتر و این‌جور مسائل را در شان خودشان نمی‌دانند، از طرف دیگر همه ما از موقعیت فعلی‌ هم‌کلاسی‌هایی که باید خبر داشته باشیم، کم و بیش خبر داریم. بنا بر این نیازی به تکرار نیست. به همین دلایل فکر نمی‌کنم صندلی داغ ما چندان رونقی داشته باشد.
ولی به هر حال، برای امتحان بهتر است از "خانم شکوفه" که خودش حرف صندلی داغ را در دهان‌مان گذاشتند، شروع کنیم. "خانم شکوفه" که هنوز خود ما هم نمی‌دانیم آقا یا خانم هستند، الان به چه کاری مشغولند، ساکن کجا هستند، چه پدرکشتگی‌ای با قاسم دارند، چه جوری با این وبلاگ آشنا شدند و خیلی سوال‌های دیگر... میهمان اولین صندلی داغ مجازی ما هستند.
هر سوالی که دارید در ذیل همین یادداشت از ایشان بپرسید تا ایشان هم پاسخ شما را در همان‌جا بدهد.
البته ما شرمنده این بزرگوار هم هستیم که بدون اجازه روی صندلی داغ نشاندیم‌شان. بدیهی است که در پاسخ‌گویی به سوال‌ها مختارند. حتا اگر از این کار ما رنجیده‌خاطر شده باشند، به خاطر احترام به این بازدیدکننده گرامی بساط صندلی داغ را جمع خواهیم کرد.

بعدنوشت: بعدها خانم شکوفه ادعا کرد (شاید هم اعتراف) نام واقعی‌اش "فیروزه حسین‌زاده" است.

   + سعید ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

برگی از خاطرات ملوکانه ( 3 )

... بس که به رتق و فتق امور و بلاد و مستعمرات پرداختیم ضعیف گشتیم . طبیب الملک هم خیلی از برایمان نگران است و میگوید این قدر امور را رتق و فتق نفرمایید که عن قریب است به فتق مبارک آسیبی برساند. شایسته است به خودمان استراحتی بدهیم و به فکر ولیعهدی باشیم که عصایی باشد از برای روزگار بازنشستگیمان .
به کارنامه اعمالمان که نظر می افکنیم جز خوبی و نکویی و عمران و آبادانی هیچ یافت می نفرمائیم . قصد آن داریم که بیلان کارمان را بدهیم به یکصد و بیست زبان زنده گیتی به طبع برسانند که همگان بدانند ما چه بوده ایم و چه کارهای نیکی از خود به یادگار گذاشته ایم . دیگر مانده ایم این سازمان بلاد متحده چرا اینقدر دارد به ما گیر می دهد؟ پدر سوخته نمی دانیم چه پدر کشتگی با خاندان همایونی دارد؟ اصلا به او چه که ما در اندرونی چه می کنیم ؟ یمین میرود یسار می آید انگشت می کند در کار ما . برآنیم برویم یک نطق کوبنده در جمع سرانشان بکنیم که حالش را ببرند .
امروز حس نگاشتن خاطرات نداریم . فتق مبارکمان درد مینماید .


... ادامه دارد     

   + میثم ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کارخانه نوشت 23

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کارخانه‌نوشت 22

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٦:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کارخانه‌نوشت 21

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کارخانه‌نوشت 20

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

برگی از خاطرات ملوکانه ( 2 )

دیشب که احساس مسئولیت بی موقع نوکرانمان نگذاشت ما زیاد مساوات را در حق نازبان خاتون اجرا کنیم . طفلکی خیلی از دستمان دلگیر شد. اما به وی قول دادیم نوبت بعدی تلافی میکنیم. نازبان هم لبی گاز گرفت و گفت : اختیار دارید شاهااااا . امر امر شماااااااست . ما که همین حضور کوتاه شما را هم در کنار خود غنیمت میدانیییییییییم.
 خودمانیم ، وقتی حرف میزند همه وجودمان مثل بید میلرزد بس که شیرین زبان و نازک اداست پدر سوخته. به وزیر " شعر و طرب همایونی " فرموده ایم تا چند دیوان شعر در وصف نازبان بسراید و با نام خودمان به طبع برساند. یادمان باشد فردا تشری بزنیم ببینیم کار سرودن اشعارمان به کجا رسیده است.
به هر حال از نازبان خداحافظی نمودیم و اندرونی را به مقصد دربار و رتق و فتق امور مستضعفین و بلاد و مستعمرات ترک گفتیم. جمیع نوکران و چاکران جمع گشته بودند و نجوا میکردند. بانگ برآوردیم که خفه ! بنالید ببینیم چه حادث گشته . وزیر " امورات جراید و ... " عرض کرد: سلطان به سلامت باشد. فرمودیم: هستیم تا چشمت کور شود. عرض کرد: شاها ! دوش بـی بـی سـی/ فارسی گفته است که آمریکستان ، ما را از ناحیه بنزین تحریم نموده است . حرفش را قطع نموده فرمودیم؟ بـی بـی سـی هم یکی از بی بی های حرمسرا است؟ پاسخ برآورد : خیر شاها ! این بی بی مال اجنبیهاست و در حرمسرای آنان مشغول است.
 خیالمان از جانب زنانمان راحت گشت. فرمودیم : پس غلط کرده است تحریم کرده. بدهید بزنند برج پیزایشان را بیاورند پایین که دیگر از این غلطها نکنند . یکی از نوکران عرض کرد : شاهنشاها ! جسارت است اما برج پیزا مال یک جای دیگری است. آمریکستان برج دو قلو دارد که آنرا هم چند سال پیش یکی دیگر پیشدستی نمود و آنرا ترکاند.
دستی بر سبیل مبارک کشیده و فی الفور وزیر "امور سوختیه" را فرا خواندیم که : زود باش یک غلطی بکن وگرنه استعفا بده. وزیر قدمی به جلو آمد و عرض کرد: شاها ! اینگونه خاطر مبارک مکدر مگردانید که دو روز دنیا ارزش این همه حرص خوردن ندارد. فرمودیم : به گور پدرت خندیده ای مردک ! پس عمه مان بود خودش را از برای تصاحب سند چاههای نفتمان جر میداد تا اینکه لطف نموده و سند را به نامش نمودیم؟ هان؟
عرض نمود : شاها ! عفو بفرمایید که خسران نمودم. فرمودیم : عفو فرمودیم بنال. خوشحال گشت و عرضه داشت: دیروز از توی نقشه گیتی ، بلادی از جنوب آفریقیه پیدا نمودیم که رئیسش نمیفهمید تحریم یعنی چه و چه عواقبی دارد. با وی تماس گرفتیم و قول داد که در این گیر بازار به ما بنزین بفروشد و خودکفایمان کند. ما نیز بنزین میخریم  و میفروشیم به یک بلاد دیگر. هم خودکفا میشویم و هم صادر کننده میشویم.

خودمانیم عجب پدر سوخته هایی دور خودمان جمع فرموده ایم . یکی از یکی جلب تر و موزمار تر. میترسیم خودمان را هم کله پا نمایند. یادمان باشد بدهیم وزیر " استخبارات و اطلاعیات " همه را یک جوری زهره ترک نماید که جرئت نکنند غلطی بکنند . فرمودیم : بدک نگفتی. کارت عابر بانکش را از وی ستاندیم و از برای سله مبلغی را برایش حواله نمودیم تا خوشش بیاید و باز هم از این خدمت ها برایمان بکند.
امروز دیگر خیلی خسته گشتیم. دیشب را هم که زهر مارمان نمودند . فی الفور خواجه حرمسرا را فراخواندیم و فرمودیم: امشب نوبت کدامین بی بی است تا به مساوات با وی رفتار نماییم؟ عرض کرد: گلابتون خانم .
( این را در پرانتز می نگاریم ، ما زیاد از گلابتون خانم خوشمان نمیاید . آخر خیلی سنتی عمل می نماید.کاش می شد نوبتش را به نازبان جانمان بدهد زیرا کارهای جالبی میداند از برای دلبری و طرب انگیزی. اما چه می شود کرد؟ شاهیم و شهرتمان عدالت پیشگی و مهر ورزی . چاره ای نداریم جز آنکه امشب را یک جوری با گلابتون مهرورزی نماییم .) پس برخاسته و نوکران و چاکران را سله دادیم و دربار را به مقصد حرمسرا ترک نمودیم...   

... ادامه دارد

   + میثم ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

برگی از خاطرات ملوکانه (1)

دیشب که خواستیم برویم و مساوات و عدالت را در حق اندرونی رعایت کنیم ( این را اضافه کنیم که دیشب نوبت نازبان خاتونمان بود ) دیدیم پری چهری روبرویمان ظاهر گشت. به رسم عادت اوقاتی که نامحرم میبینیم ، دستی بر سبیل مبارک و دستی بر چشمانمان گذاشته و استغفرالهی گفتیم و دوباره نگاه کردیم. دیدیم نازبان خاتونمان است. پدر سوخته چه زیبا و دلفریب شده بود با آن دامن کوتاه چین چینی اش. شده بود شکل " تاتیانا " در فارسی١ . راستی چند وقتی است اندرونی را به دستگاه گیرنده اومواج ماهواره مجهز نموده ایم تا بلکه خبری از ماهواره امیدمان کسب نماییم. اما وقتی در اندرونی نیستیم و به رتق و فتق امور مستضعفین و بلاد مشغولیم ، این پدرسوخته ها و مخصوصا نازبانمان میروند و فارسی ١ تماشا مینمایند. ما نیز که تاثیر این هجمه را دیده ایم به ذهن پرذکاوتمان خطور نمود که حالیا چرا ما خودمان این سریالهای وطنی نسازیم؟ مگر ما خودمان کم فرهنگ داریم؟ فی الحال هاتف بر گوش نهاده و رئیس  " امور جعبه جادوئیه " را فراخواندیم و گفتیمش که از این چیزها بسازد البته با حفظ شئونات و فرهنگ غنی خودمان.
راستی ما که پادشاه هستیم در اداره اندرونی و عیالاتمان مانده ایم ، این شورایمان چگونه میخواهد از برای رعیت بدبخت چند همسری را تصویب نماید؟!!!
بگذریم. داشتیم میگفتیم که نازبانمان پیش چشمانمان دلبری میکرد که ناگهان هاتفمان به صدا در آمد. وزیر امورات " دد منشی... دد منشیا.... دد منشه... " اصلا بگذریم وزیر امورات وحشیانه و محیط زندگی جانوران بود. عرض کرد : شاها! فرمودیم : چه شده که این وقت شبی ما را زا به راه کرده ای؟ ( البته چون وزیرمان مونث بود ما به او پدر سوخته نگفتیم و همه اش مواظب بودیم تا نازبان چیزی نفهمد ما با نسوان دیگری غیر از اندرونی مراوده داریم ) وزیر ادامه داد: شاها ! عفو بفرمایید . موردی پیش آمده است. فرمودیم : بنال. افزود : شاها! نوکران و محیط بانان خبر آورده اند لولویی در دشت یافته اند که یک چیزی میبرد. فرمودیم : چه میبرد؟ بگو که نصف جان شدیم. عرض کرد: آخر شاهااااااااااا! همه چیز را که نمیشود گفت آخر خجالت میکشیییییم.( پدر سوخته فکر کنم او نیز فارسی ١ دیده بود که این همه غمیش می آمد از برای ما ). فرمودیم : پس بیخود میکنی اوقاتمان را زایل میگردانی و هاتف را زدیم روی مشغولی.

... ادامه دارد 

   + میثم ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

جمعه های دانشجویی

امروز جمعه بود با همه دلتنگیهایش. با همان غروب دلگیر همیشگی. زمستان و تابستان هم ندارد. جمعه همیشه دلگیر بوده است.
نمیدانم هیچ کدامتان جمعه های دوران دانشجویی یادتان مانده یا نه. جمعه های خوابگاه. دلتنگیهایی که سعی می کردیم در کنار هم به فراموشی بسپاریم و باز هم نمیشد. پارک امیرکبیر با جوانهای علاف و خلاف محله فوتبال که بعضی اوقات از پنجره های طبقه سوم میشد به راحتی صحنه های نابی را از خلافهایشان شکار کرد.
جمعه ها ناهار و شام در خوابگاه و دانشگاه سرو نمیشد. یادم هست پنجشنبه عصر با یکی دو نفر از دوستان مثل علی رجبی و مهدی خوبی میرفتیم بیرون و تا پاسی از شب بیرون میماندیم. همه کار میکردیم جز خرید مایحتاج ناهار فردا ظهر. ظهر جمعه هم هر کداممان سر ناهار به صورت سرزده در یکی از اتاقها تلپ می شدیم. اگر سه نفری میرفتیم تابلو بود ولی تک تک نه. بالاخره مهمان لقب میگرفتیم. نه آشپزی داشت و نه ظرف شستن.
ماهیتابه لگن مانند حسن واحدی را هنوز یادم هست. امروز صبح این طرفش را روغن میریختیم و تخم مرغ نیمرو میکردیم. بدون اینکه بشوییم دوباره ظهر آن طرفش را روغن میریختیم و باز هم تخم مرغ نیمرو میکردیم. شب هم هر جا که خالی مانده بود دوباره همین کار را تکرار میکردیم.
طبقه پایین و تلفن کارتی هم که محمد میمنت تصرف کرده بود. با آن کارت تلفن مخصوص و قفل کردن تلفن و استفاده رایگان شبانه روزی از آن. آخر تنها متاهل زن ذلیل در بین بچه های ما بود. یادم میاید یک بار سبیل گذاشته بود تا کسی به شدت ذلالتش پی نبرد.
یاد جمعه ها و آبگوشتهای دور همی حاج رضا به خیر. چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده است . چه کسی باور میکند؟ ١٠ سال گذشته است و خاطرات یکی یکی از جلو چشمانم عبور میکنند.

   + میثم ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کارخانه‌نوشت 19

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گزیده‌های سالیان پیش...

1) موسیقی یکنواخت و ممتد، نفیر سوتی است که بر صفحه مانیتوری در اتاق عمل جیغ می‌کشد. موسیقی ممتد یعنی قلبی که نمی‌تپد.
2) نسیم، شعله یک شمع را خاموش می‌کند. اما توفان، آتش یک جنگل را شعله‌ورتر می‌کند. "لرمانتف"
3) اندیشه را با اندیشه باید پاسخ گفت.
4) هنر زیستن را انسان باید در طول عمر خود بیابد و شگفت‌تر آن که، هنر مردن را نیز باید بیاموزد.
5) اگر تنها هنگامی که حوصله‌اش را داریم، کاری انجام دهیم، شاید سرگرمی خوبی باشد. ولی هرگز ما را در آن هنر ورزیده نمی‌کند.
6) عشق‌هایی کز پی رنگی بود/ عشق نبود، عاقبت ننگی بود. "مولانا"
7) رفاه و برخورداری، رخوت‌ساز است نه حرکت‌آفرین.
8) دشمن درجه یک آرامش روحی، آگاهی از ضعف دیگران است.
9) کسانی که راستی و سادگی را با ساده‌لوحی یکسان می‌دانند، خود ساده‌لوحند.
10) مشکل بسیاری از مردم این است که دوستشان بدارند، نه این که خود دوست بدارند.
11) باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی.
12) به کوه‌ها نگاه کنید چه‌قدر صادقند! به سوی آسمان اشاره می‌کنند، شاید می‌گویند سرچشمه‌های حیات آن بالاهاست!
13) این رفتار ماست که اندیشه ما را نشان می‌دهد.
14) تقوای حقیقی در چگونگی رفتار با دشمن بروز می‌کند. تندروی‌ها به ما آسیب می‌رسانند.
15) انسان ژرف چون چاه ژرف است؛ دیرزمانی می‌باید تا هر چه در آن فرو افتد، پژواک کند.
16) قانع بودن به آن‌چه داریم، ما را همیشه در سطح پایین نگه می‌دارد.

-------------------------------
پی‌نوشت:
آن چه که خواندید، جمله‌های پر نغزی بودند که سالیان پیش در یک سر رسید نوشته بودم. چند شب پیش که در یک کارتن کتاب دنبال جزوه آزمایشگاه تجزیه دستگاهی می‌گشتم، به آنها برخوردم. سر رسید، برای سال 1377 بود...
خواستم که شما هم در خواندن آنها شریک و سهیم باشید.

   + سعید ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

پدیده ها تا چه اندازه سر جایشان هستند؟

همانگونه که دوستان نزدیکترمان و شاید تعدادی از دوستان دورترمان می دانند حدود ٧ ماهی است که در یکی از مراکز مربوط به آزمایشگاه آب و فاضلاب مشغول به کار شده ایم. البته در این اداره هم به مانند تمام ادارجات دولتی کشور عزیزمان هیچ خبری از قرار داد یا چیزی شبیه آن که به نحوی باعث ایجاد مسئولیت اداره مذکور در قبال ما که همان کارگران نوین ( یه چیزی تو مایه های کارگر پشت میز نشین ) باشیم نیست و تقریبا بصورت روزمزد حقوق ما را می دهند. البته در اینجا خبری از پرداخت حقوق بصورت ماهانه هم نیست به  عنوان مثال بعد از ۶ ماه ،‌حقوق دو ماه را بصورت علی الحساب و بطرز بسیار مشمئز کننده و نقدی پرداخت کردند بطوری که خودم به حال زار خودم گریه ام گرفت. حجم کار نیز بسیار زیاد و در پاره ای مواردکاملا غیر تخصصی است. مثلا من باید بروم به پروژه های آبرسانی سر بزنم ببینم کانال حفر شده یا نه؟ یا لوله گذاری در چه وضعیتی است و ... بگذریم. خلاصه اینجا همه چیز سر جایش نیست !!!! البته وضعیت در مرکز استان خیلی جالب تر اینهاست. کارشناسان و بازرسان کنترل کیفی استان نیز در شرایط بسیار غیر تخصصی به سر می برند. حدود ٢ هفته پیش یکی از کارشناسان استان جهت انجام بازدید تخصصی از آزمایشگاه شیمی آب به حضورمان شرفیاب شد. کارشناس مذکور که از قضا همه چیز دان می باشند و از بدو ورود به همه چیز از جمله خیابان کشی شهر نیز گیر میدادند لیسانس بهداشت محیط بودند. خودتان تا انتهای قضیه را بخوانید. ما بچه های ٧٩ اصولا ادعایی در هیچ زمینه ای نداریم حتی رشته تخصصی خودمان اما دیگر  مخم  داشت سوت ممتد میکشید. یک جزوه پر از دستور کارهای آزمایشگاه شیمی و طریقه گزارش داده ها در کیف داشت و هر چیزی را که میخواست از من بپرسد از روی جزوه چک میکرد. مثلا میخواست طرز ساخت EDTA 0.01 نرمال را به من یاد بدهد! بادی به غبغب انداخت و مثل کسی که میخواهد گوریل ظاهر کند از من پرسید: آقای ... اگر گفتی چه مقدار EDTA جامد باید وزن کنیم؟ درست است که حدود 3.4 سال از درس و دانشگاه دور بوده ام ولی یک محلول سازی ساده را که بلد بودم. قلم و کاغذی برداشتم و از روی جرم مولی نوشته شده روی قوطی، برایش محاسبه کردم و جواب دادم. ایشان نیز مثل کسی که واقعه گداخت هسته ای تا حدود زیادی مدیون ایشان است دزدکی نگاهی به جزوه اش انداخت و مقنعه اش را جابجا کرد (یادم رفت بگویم بازرس مذکور خانم بودند.) و اصلا به روی خودش نیاورد و طوری که نمیخواست من متوجه شوم که محاسباتش را نمیداند پرسید : برایم توضیح بده و من نیز برایش توضیح دادم. حواسم به ایشان بود و معلوم بود مثل چی در یک جایی گیر کرده است. تند تند داشت از حرفهای من یادداشت بر میداشت. بیچاره حق داشت . آخر کجای دنیا دیده اید کارشناس بهداشت محیط بازرس کنترل کیفی و آزمایشگاه شیمی بشود؟!!!
این خاطره را نقل کردم که تا حدودی از بوی روغن های وبلاگ کاسته شود و نیز اینکه بدانیم پدیده ها در کشورمان تا چه اندازه سر جایشان هستند. البته احتمال دارد چند ماهی بیشتر در اینجا مشغول کار نباشم. دلیلش را هم اگر دوست داشتید در یک پست دیگر تعریف میکنم.

   + میثم ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قهوه تلخ

امیدوارم آقا سعید و شازده قاسم که از ازل یکی از طرفداران پروپا قرص و سینه چاکان سعید خان هدایت هستند ما را ببخشایند که همینجوری و از برای گذران اوقات شریفمان می آییم و چند سطری می نگاریم و همه را می اندازیم به جان هم و می‌رویم. می‌خواستم چند جمله‌ای به سبک نقادان هنری بیان افاضات نمایم که دیدم نه ما نقاد هنری هستیم و نه این وبلاگ جولانگاه نقادی. پس برآن شدیم که یک راست برویم سر اصل مطلب و دیگر طنازی ننماییم که تازگی‌ها درک نموده‌ایم بر خلاف تصوراتمان اصلا هم آدم طنازی نیستیم بلکه بسیار الکی می‌باشیم.
الغرض، چندی است کارجدید مهران‌جان مدیری (دامت تاییداته) به بازار ارائه شده و ما هنردوستان را که نگران ایشان بودیم از نگرانی رها ساخته. سبک جدید ارائه این کار جالب توجه است یعنی همان توزیع هفتگی قسمت‌های سریال. نکته ای که باقی می ماند این است که یک بار هم که شده بیاییم و با خرید سی‌دی اصلی، این هنرمند عزیزمان را یاری کنیم. (به جان خودم اینها اصلا پورسانت نمی‌گیرم.)

   + میثم ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کارخانه‌نوشت 18

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کارخانه‌نوشت 17

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خواص بی ...یت! بصیرت ، بصیرت

بعد از مرور کامنتهای اخیر وبلاگ فخیمه خودمان و قرائت پاره ای از آنان بر آن شدیم تا تشری به خوانندگان گرامی وارد آوریم و بزنیم پدر و ریشه این نفاق و نزاع را بخشکانیم و مانع از ریزش آب در آسیاب دشمنان و معاندین کثیف بشویم. اما گفتیم چه کار داریم به این کارها! دو نفر دیگر پریده اند به جان همدیگر و دارند آبرو از هم زائل می کنند. بالاخره وبلاگ ارث پدری و ملک شخصی صاحبانش است و هر چه دوست دارند می نویسند و کامنت هم حق مسلم خوانندگان است. پس ما غلط میکنیم خودمان را قاطی می فرماییم . اگر جوان مطلب ننویسد و یک جوان دیگر به آن مطلب فحش ندهد پس آن جوان چه بکند و این جوان چه بکند؟!!! بروند کار بد انجام بدهند؟!!! بروند تفریحات ناسالم انجام بدهند؟!!! بگذار بزنند دهن مهن همدیگر را در محیط مجازی پایین بیاورند. اتفاقا ایراد که ندارد هیچ ، فایده هم دارد فراوان و نمیرود قاطی سایر بازیها بشود و آب بریزد در آسیاب دشمن. من توصیه ای که به خوانندگان دارم این است که در محیط مجازی هر کاری دلشان خواست بکنند مثلا بگردند تا بگردند یا مثلا سفرنامه بنویسند یا با دوتا پایشان محکم بزنند توی مطالب نویسندگان وبلاگها و یا مثلا یک کار بدی انجام بدهند در مورد همدیگر. این خیلی بهتر است از اینکه بروند در کوچه و خیابان دنبال کار بگردند و وارد مسایل سیاسی بشوند و دنبال ۶٢ الی ۶٣ درصد رای بگردند یا دنبال حق و حقوق شهروندی و ... بروند. پس به عنوان نتیجه گیری عرایضم عرض میکنم که خواص بی ... ! بصیرت بصیرت. 

   + میثم ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

چند دقیقه پیش...

نمی‌دانم بعضی اتفاق‌های روزمره را پای حادثه و پیش‌آمد بگذارم یا به این که واقعا برنامه‌ای در کار بوده است، باید اعتراف کنم.
چند ساعتی مرخصی گرفتم تا به همراه پدر به منزل یکی از دوستانی که داغ دخترشان را دیده بودند، برویم.
سلام و خوشامدگویی یکی دو نفر از میزبان‌ها بد جوری سرد و نچسب بود.
بعد از آن‌جا، برای مراسم هفته به حسینیه رفتیم؛ ترجیح دادم چند آیه قرآن بخوانم. اولین آیه‌ای که به چشمم آمد، آیه 86 سوره نسا بود.
آمده بود: "هر گاه به شما تحیت گویند، پاسخ آن‌را بهتر از آن بدهید. یا لااقل به همان‌گونه پاسخ گویید! خداوند حساب همه چیز را دارد."

   + سعید ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()