saeid online

سنگ و آب

اگر "سنگی" از کوه سرازیر شود و به مانعی برخورد کند چه می‌کند؟
1- اگر مانع کوچک باشد، از روی آن عبور می‌کند.
2- اگر متوسط باشد، آن را در هم می‌شکند.
3- اگر بزرگ‌تر باشد، پشت آن می‌ایستد تا تقدیر بعدی چه باشد.

اما "آب" چه می‌کند؟
بدون دردسر به دنبال فرار از کوچک‌ترین روزنه می‌گردد.
و اگر نتوانست؛ صبر می‌کند تا به اندازه کافی قوی شود آن گاه یا از روی مانع عبور می‌کند یا مانع را در هم می‌شکند.
"آب" در عین نرمی و لطافت در مقایسه با "سنگ" به مراتب سر سخت‌تر و در رسیدن به هدف خود لجوج‌تر و مصمم‌تر است.
"سنگ" پشت اولین مانع جدی می‌ایستد؛ ولی "آب" راه خود را به سمت دریا می‌یابد.

در زندگی باید معنای واقعی «سرسختی» و «استواری» را در "دل‌نرمی" و "گذشت" جست وجو کرد.
گاهی لازم است کوتاه بیایی، گاهی نگاهت را به سمت دیگری بدوز، صبور باید بود اما همیشه مصمم.

از اینترنت

   + سعید ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

صرفه‌جویی به سبک ما!

چند شب پیش که در اتاقک بی‌رنگ دور هم جمع شده بودیم، صحبت از هدفمندی یارانه‌ها و گرانی سوخت شد. یکی از دوستان پیشنهاد جالب و در خور تاملی برای صرفه‌جویی در مصرف سوخت داد. مهدی.ف می‌گفت با جایگزینی چرخ‌های یک خودرو با چرخ‌های بزرگ‌تر در مصرف سوخت صرفه‌جویی می‌‌شود!
خود من از جمله کسانی بودم که به این تز مهدی خندیدم؛ توجیهات مهدی چندان پشتوانه علمی نداشتند. ولی بعد که بیشتر فکر کردم، نظرم عوض شد و من هم به یکی از طرفداران این تز تبدیل شدم.

دقت کنید: اگر فرض کنیم بیشترین دور موتور یک خودرو، 2000 دور در دقیقه و محیط هر یک از چرخ‌های آن 5/1 متر باشد، این خودرو در یک دقیقه مسافتی به طول 3000 متر طی می‌کند. (3000=5/1*2000) حال اگر هر چهار چرخ این خودرو با تایرهای با محیط 2 متر عوض شوند، با همان دور 2000 در دقیقه، مسافت 4000 متر را طی می‌کند. (4000=2*2000) به عبارت دیگر، همان خودرو با همان دور موتور (و همان مصرف سوخت) و تنها با بزرگ شدن چرخ‌هایش، یک کیلومتر مسافت بیشتری طی می‌کند! به همین سادگی!
البته هنوز هم به تاثیر افزایش محیط تایرها در طی مسافت بیشتر (و بنا بر این کاهش مصرف شوخت) چندان مطمئن نیستم، ولی تا الان و با این که این قضیه را برای چند نفر تعریف کردم، هیچ دلیلی بر رد آن نشنیدم.

   + سعید ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

صندلی داغ ٧: حسن واحدی

و اما حسن واحدی،‌ مرد دیگری از تبار شیمی79 که به افتخار هم اتاق شدن با من در ترم‌های 1 و 8 نایل شد! ولی ترم 9 نبودم تا حسن را به همراه چند نفر دیگر از 79ای‌ها که عجله‌ای برای گرفتن مدرک نداشتند، همراهی کنم. صادره از کرج که خیلی روی اشتهاردی بودن خودش تاکید می‌‌کرد.
بی‌مناسبت نیست که در این پست کمی به شیطنت‌های خودم اعتراف کنم: حسن‌جان! اگر می‌دیدی هر روز از تعداد شیرینی‌هایی که از کرج می‌آوردی و در کمدهای بی در و پیکر خوابگاه قایم می‌کردی، کم می‌شود این من بودم که ناجوانمردانه به آن‌ها دستبرد می‌زدم! نمی‌شد به سادگی از خوردن شیرینی‌های خانگی دستپخت مامان‌جانت منصرف شد.
حسن یکی از کم‌حاشیه‌ترین‌های شیمی79 بود. ولی درگیری‌اش با مهدی خوبی در ترم 1 و مهدی سیفی در ترم 8 را فراموش نمی‌کنم. (شاید حسن از همان اول به اسم "مهدی" حساسیت داشت!)
بیشتر وقت‌ها نگاهش را پشت قاب عینک ذره‌بینی‌اش مخفی می‌کرد؛ به یاد ندارم از استاد خاصی بدگویی کرده باشد ولی بودند استادهای بخیلی که حسن ما را 9ترمه کردند. شاید حسن از معدود نفراتی بود که یکی از درس‌های عمومی‌اش را افتاد. فکر کنم اخلاق اسلامی بود.
چیز بیشتری خاطرم نیست...
شما هم فرصت را غنیمت بشمرید و حالا که حسن روی صندلی داغ نشسته، هر چه دل تنگ‌تان می‌خواهد بپرسید.

حسن: اولین نفر از راست. ترم ٨، خوابگاه پردیس:


حسن ٨٩ :

   + سعید ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

داستانک

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

   + میثم ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هواپیمایی سقوط نکرده!

به هیچ وجه قصد سیاه‌نمایی ندارم، آلت دست بیگانه‌ها هم نشدم، خیلی بیدار و هشیار هم هستم، دنبال درست کردن فتنه هم نیستم. اصلا قصد نوشتن مطلب نداشتم. داشتم به چشم‌انداز نگاه می‌کردم، به قله‌هایی که تازه شناختیم، به راه درازی که در پیش داریم. داشتم برای خودم اسفند دود می‌کردم که چه‌قدر آگاهم، چه‌قدر همیشه در صحنه. و این که چه‌قدر پیشرفت کرده‌ایم، بترکد چشم حسود...
ولی آخرش نفهمیدم که این امریکای لعنتی واقعاً می‌تواند غلطی بکند یا نه؟!! بالاخره تکلیف خودش را با ما روشن کند. اگر نمی‌کند، تا ما بکنیم. (تکلیف را عرض می‌کنم.)
اگر امریکا هیچ غلطی نمی‌کند، اگر تحریم‌ها هیچ تاثیری نداشته‌اند و اگر از فشارهای دول غربی خوش‌خوشی‌مان می‌شود، پس این هواپیماها چه مرگ‌شان است که هی سقوط می‌کنند؟ سر به سر ما می‌گذارند؟ این‌ها هم برای ‌ما آلت دست امریکا شده‌اند؟
شاید من اشتباهی دیدم که یکی از این گویندگان بی‌شعور اخبار در کمال گستاخی و در حالی که نیش‌ گشادش تا بناگوشش باز بود، خبر سقوط هواپیمای تهران‌ارومیه را اعلام کرد.

 

   + سعید ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کوتاه اما جاودانه

بیل گیتس:
اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.
سوآمی ویوکاناندن:
در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوید، می‌توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت می‌کنید.
ویلیام شکسپیر:
سه جمله برای کسب موفقیت: الف) بیشتر از دیگران بدانید. ب) بیشتر از دیگران کار کنید. ج) کمتر انتظار داشته باشید.
آدولف هیتلر:
اگر تو برنده باشی، نیازی نیست به کسی توضیحی دهی، اما اگر بازنده باشی، نیازی نیست آن‌جا باشی تا به کسی توضیحی دهی!
آلن استرایک:
در این دنیا، خود را با کسی مقایسه نکنید، در این صورت به خودتان توهین کرده‌اید.
بونی بلر:
برنده شدن همیشه به معنی اول بودن نیست. برنده شدن به معنی انجام کار بهتر از دفعات پیش است.
توماس ادیسون: 
نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام. می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود.
لئو تولستوی:
هر کس به فکر تغییر جهان است. اما هیچ‌کس به فکر تغییر خویش نیست.
آبراهام لینکلن:
همه را باور کردن، خطرناک است. اما هیچ‌کس را باور نکردن خیلی خطرناک است.
انشتین:
اگر کسی احساس کند که در زندگی‌اش هیچ اشتباهی نکرده است، در زندگی خود هیچ تلاشی نکرده است.
چارلز:
در زندگی خود هیچ‌وقت چهار چیز را نشکنید. اعتماد، قول، ارتباط و قلب. شکسته شدن آنها صدایی ندارد ولی دردناک است.

   + سعید ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

تلقیات کودکانه

همه ما در دوران کودکی برداشت‌های مبهم، عجیب و خنده‌داری نسبت به خیلی پدیده‌ها، شخصیت‌ها و آداب و رسوم داشته‌ایم که به مرور زمان و چشیدن سرد و گرم روزگار اشتباه بودن آن‌ها برای‌مان روشن شده است. فکر نمی‌‌کنم کسی باشد که در طول عمرش و به ویژه در دوران کودکی ــ‌‌که پرنده خیال، آزادنه و بی‌محابا جولان بیشتری می‌دهد و میانه کمتری با ناممکن‌ها دارد‌ــ از این دست تلقیات بچه‌گانه نداشته باشد.
اگر کسی در بزرگ‌سالی منکر تصورات، خیالات و برداشت‌های کودکانه‌ خود بشود یا دروغ می‌گوید و می‌خواهد خودش را صاحب فضل و نظر نشان بدهد یا در کودکی‌اش رابطه چندان خوبی با فکر کردن نداشته است! بالاخره بودند سوال‌هایی که یا از بازگو کردن آن‌ها می‌ترسیدیم یا فکر می‌کردیم جواب‌شان همین است که می‌دانیم. همین که در ذهن کوچک‌مان به جوابی هر چند اشتباه می‌رسیدیم، برای‌مان کافی بود.
بگذارید از خودم بگویم؛ مثلا بعد از این که نام دوازده امام شیعه را یادمان دادند، تا مدت‌ها فکر می‌کردم دوازدهمین امام، همین امام خمینی خودمان است! لقب "امام" که برای روح‌ا... موسوی انتخاب کرده بودند مرا به اشتباه ‌انداخته بود.
با معنی خیلی از شعارهایی که در آن روزها می‌دادند مشکل داشتم؛ شعار "ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند" یکی از آن‌هایی بود که حتا تا همین چند سال پیش از درک مفهوم آن عاجز بودم!
"خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار" یکی دیگر از آن شعارهایی بود که تا مدت‌ها ذهنم را درگیر کرده بود. یک مورد دیگر که همین الان یادم افتاد؛ روی تابلویی که به دیوار همه خانه‌های سازمانی ــ‌که بنیاد مسکن در اوایل انقلاب برای مستضعفان ساخته بود‌‌ـــ زده بودند این جمله به نقل از امام خمینی درج شده بود: "یک موی کوخ‌نشین‌ها را به همه کاخ‌نشین‌ها ترجیح می‌دهم." جمله‌ای که حداقل تا تمام کردن مقطع راهنمایی برای من نامفهوم بود.
یا یک مورد دیگر: روزهای عاشورا که به اتفاق خانواده برای تماشای دسته‌های عزاداری می‌رفتیم، با دیدن شمر و یزید و دار و دسته‌اش که یکی از دسته‌های عزاداری به طور نمادین راه می‌انداخت، فکر می‌کردم که این‌ها همان شمر و یزید واقعی هستند که در این روزها از مخفی‌گاه خود بیرون می‌آیند و ظهر که می‌شود دوباره به محل زندگی خود بر می‌گردند!

   + سعید ; ٦:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مردمی که عمری نگران‌شان بودم.

می‌خواستم در زایشگاه عمومی به دنیا بیایم، پدربزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟ گفت: مردم چه می‌گویند؟
می‌خواستم به مدرسه بروم، مدرسه سر کوچه‌مان. مادرم گفت: فقط مدرسه غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟ مادرم گفت: مردم چه می‌گویند؟ به رشته انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟ گفت: مردم...
با دختری روستایی می‌خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟ گفت: مردم... می‌خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه زندگی‌ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟ گفتند: مردم...
می‌خواستم به اندازه جیبم خانه‌ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟ گفت: مردم... اولین مهمانی بعد از عروسی‌مان بود. می‌خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟ گفتم: چرا؟ گفت: مردم...
می‌خواستم یک ماشین مدل پایین در حد وسعم بخرم تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟ گفت: مردم...
بچه‌ام می‌خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟ گفت:... بچه‌ام می‌خواست به مدرسه برود، رشته تحصیلی‌اش را برگزیند، ازدواج کند...
می‌خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟ گفت: مردم چه می‌گویند؟
مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده‌ای گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می‌گویند؟
سنگ قبر ساده‌ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟ خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در این‌جا در حفره‌ای تنگ خانه کرده‌ام...
مردمی که عمری نگران حرفهای‌شان بودم، لحظه‌ای نگران من نیستند.


توضیح من: چند وقت پیش این جمله آخری برای من شده بود یکی از آن جمله‌های مثبتی که روان‌شناس‌ها پیشنهاد می‌کنند هر روز برای رسیدن به آرامش تکرار کنید. البته به یک فرم دیگر ولی با همین محتوا. با خودم می‌گفتم: "چون دیگران به من فکر نمی‌کند، پس من هم به دیگران فکر نمی‌کنم." البته نه به معنی بی‌تفاوتی نسبت به دیگران یا خودبیشتر‌بینی یا هر چیز دیگر غیر از این که الان می‌خواهم شرح بدهم.
مدت‌ها بود که نسبت به گفتار و رفتارم در یک جمع دوستانه یا هر جای دیگر خیلی حساس شده بودم و زمان زیادی را به این فکر می‌کردم که مثلا چه‌قدر بد شد با فلانی این‌طور صحبت کردم یا چرا موقع بستن درب دور خودم چرخیدم یا...
طوری که زندگی در زمان حال را فراموش کرده بودم. تا این که به این نتیجه رسیدم برای رهایی از شر افکاری که بیشتر شبیه یک سرعت‌گیر بودند، خودم را وادار کنم کمتر به برداشت‌های احتمالی دیگران که ممکن است حتا به ذهن‌شان هم نرسیده باشند فکر کنم. چه دلیلی دارد بیشتر وقتم را به فلان همکار یا فلان مدیری فکر کنم که آن چنان اسیر منیت خودش شده است که در راه رسیدن به آخور یک میز و صندلی غیر از خودش هیچ کس دیگری را نمی‌بیند؟ یا چرا باید نگران کسی بشوم که مشکلات، خواسته‌ها و دغدغه‌های دیگران برایش اهمیتی ندارند؟ حتا ذره‌ای احترام برای دیگران قایل نیست؟


پ ن: متن بالایی را محمد به ای‌میل وبلاگ فرستاده بود.

   + سعید ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اختصاصی فیروزه

پنج سوال که بهتر است زن‌ها از مردها نپرسند:

١) به چی فکر می‌کنی؟

جواب این سوال مثل روز روشن است؛ اگر یک مرد می‌خواست زنش هم بداند به چی فکر می‌کند، به جای فکر کردن، درباره‌اش حرف می‌زد.

٢) آیا دوستم داری؟

جواب همیشگی این سوال "بله" است! حتا مردهایی که محتاط‌ترند می‌گویند: "بله عزیزم!"

٣) آیا من چاقم؟

واکنش صحیح (و مردانه) نسبت به این سوال این است که با اعتماد به نفس و تاکید بگویید: "نه، البته که نه!" و به سرعت اتاق را ترک کنید.

۴) به نظر تو، فلان دختره از من خوشکل‌تر است؟

اگر مرد در جواب شما یکی از این‌ها را گفت، بدانید که جوابش اشتباه بوده:
الف) خوشکل‌تر که نه...
ب) نمی‌دونم این‌جور موارد رو چطوری می‌سنجند!
ج) مطمئنم تو شخصیت بهتری داری!
د) فقط از این بابت که اون جوون‌تر از توست!

۵) اگر من مُردم، تو چه کار می‌کنی؟

پیشنهاد می‌شود این سوال را هیچ‌گاه از یک مرد نپرسید. چون سوال و جواب مذکور به شکل زیر ادامه می‌یابد:
مرد: عزیزم، چرا این سوالو می‌پرسی؟ این سوال منو نگران می‌کنه!
زن: آیا دوباره ازدواج می‌کنی؟
مرد: البته که نه عزیزم!
زن: مگه دوست نداری متاهل باشی؟
مرد: معلومه که دوست دارم!
زن: پس چرا دوباره ازدواج نمی‌کنی؟
مرد: خیلی خب، ازدواج می‌کنم!
زن: (با لحن رنجیده) پس ازدواج می‌کنی؟
مرد: بله!
زن: (پس از مدتی سکوت) آیا باهاش توی همین خونه زندگی می‌کنی؟
مرد: خب بله! فکر کنم همین کار رو بکنم!
زن: (با ناراحتی) بهش اجازه می‌دی لباس‌های منو بپوشه؟
مرد: اگه این‌طور بخواد خب بله!
زن: (با سردی) واقعا؟ لابد عکس‌های منو هم می‌کنی و عکس‌های اونو به دیوار می‌زنی!
مرد: بله! این کار به نظرم کار درستی میاد!
زن: (در حالی که این پا و آن پا می‌کند.) پس این‌طور... حتما بهش اجازه می‌دی با چوب گلف من هم بازی کنه!
مرد: البته که نه عزیزم! چون اون چپ دسته! 

   + سعید ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

Always look for simple solutions

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که وسایل آرایشی تولید می‌کرد، یک مورد به یادماندنی اتفاق افتاد؛‌ شکایتی از سوی یکی مشتریان به شرکت رسید. او گفته بود که پس از خرید یک بسته صابون متوجه شد که قوطی آن خالی است.
بلافاصله با پیگیری‌های مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی و دستور داده شد که خط بسته‌بندی اصلاح گردد و واحد فنی و مهندسی نیز تدابیر لازم را برای پیش‌گیری از تکرار چنین مساله‌ای به کار ببرد. مهندسان نیز دست به کار شدند و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند:
پایش (مونیتورینگ) خط بسته‌بندی با اشعه ایکس
خیلی زود سیستم پایش خریداری شد و با تلاش شبانه‌روزی مهندسان،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهای با رزولوشن بالا نصب شدند و خط مزبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز برای کنترل همیشگی پشت آن دستگاه‌ها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطی‌های خالی جلوگیری کنند.

جالب توجه این که درست هم‌زمان با این ماجرا، مشکلی مشابه در یکی از کارگاه‌های کوچک تولیدی پیش آمده بود. اما در آن‌جا یک کارمند معمولی و غیرکارشناس آن‌را به شیوه‌ای بسیار ساده‌تر و کم‌خرج‌تر حل کرد:
نصب یک دستگاه پنکه در مسیر خط  بسته‌بندی تا قوطی خالی را باد بیندازد!

   + سعید ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سرپیری و معرکه گیری

یک مرد ۸۰ساله میره پیش دکترش برای چک آپ.

دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده : هیچوقت به این خوبی نبودم.

تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه.

نظرت چیه دکتر؟ ...

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم.

من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه.

اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده.

یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل ... همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش.

شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

 

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما' یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا' منظور منم همین بود
                                                                            
                                                  از ایمیل ارسالی دوستان

   + میثم ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

فرق مایکروسافت با جنرال موتورز

بیل گیبس: اگر فناوری جنرال موتـــورز با سرعتی همسان فناوری رایانه پیشرفت کرده بود، امروز خودروهایی سوار می‌شدیم که:
سرعت‌شان 22000 مایل بر ساعت بود،
مصرف بنزین آنها 4 لیتر درهر 1000 مایل بود!
بهای آنها 25 دلار بود!

پاسخ جنرال موتورز:
1- بدون هیچ دلیلی خودروی شما در روز دو بار تصادف می‌کرد!
2- هر بار که خط‌های وسط خیابان را از نو نقاشی می‌کردند شما باید یک خودروی جدید می‌خریدید!
3- گاه و بیگاه خودروی شما در خیابان‌ها از حرکت باز می‌ایستاد و شما چاره‌ای جز استارت دوباره (Restart) نداشتید!
4- هربار که مدل جدیدی به بازار عرضه می‌شد، خریداران باید رانندگی را از اول یاد می‌گرفتند!
5- برای خاموش‌ کردن خودرو باید دکمه استارت را می‌زدند!
6- کیسه هــوا پیش از بازشدن در هنگام تصادف از شما می‌پرسید:

Are You Sure?!

   + سعید ; ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

زلـزلـه

1)
سوره 25 آیه 37: و نیز قوم نوح چون رسولان حق را تکذیب کردند ما آنها را به توفان سپردیم و نشانه عبرت مردم ساختیم و برای ستم‌کاران غذاب دردناک آماده کردیم.
سوره 29 آیه 40: هر طایفه‌ای را به کیفر گناهش بارخواست کردیم، برخی را بر سرشان سنگ فروباریدیم و برخی را صیحه آسمانی درگرفت و برخی را به زمین‌لرزه و گروهی دیگر را به غرق در دریا به هلاکت رساندیم...
سوره 34 آیه 16: با وجود این باز روی برگرداندند، ما هم سیلی سخت بر هلاک‌شان فرستادیم...
2)
فرض کنید کره زمین خالی از سکنه باشد. در این حالت می‌دانیم که مناطق شرق آسیا زلزله‌خیزند، در امریکای شمالی توفان‌های سهمگینی می‌وزد، کمربند بیابانی زمین از شمال افریقا شروع می‌شود، از عربستان می‌گذرد و تا ایران می‌رسد، ولی اروپا سرزمین پرآبی است و... خلاصه این که هر منطقه از کره زمین ویژگی‌های خاص خود را دارد که با آنها شناخته می‌شود.
حالا تصور کنید تمدن‌های بشری در حال شکل گرفتن هستند. سهم نژاد زرد، شرق آسیا می‌شود که آتشفشان‌ها و زمین‌لرزه‌هایش بلای جان خیلی از انسان‌ها شده، سهم سرخ‌پوستان قاره امریکا می‌شود که هر چند وقت یک‌بار دستخوش توفان‌های خانمان‌برانداز می‌شود، یا سهم ایرانیان سرزمین خشک و بی‌آبی می‌شود که روی کمربند زلزله هم قرار گرفته است و خلاصه هر قومی ساکن منطقه‌ای می‌شود که ویژگی‌های طبیعی و زمین‌شناختی خودش را دارد.
این ویژگی‌ها میلیون‌ها سال است که بر هر گوشه‌ای از زمین حاکم‌اند و بدیهی است که تغییر نژاد و آیین مردمان ساکن آنها کوچک‌ترین تاثیری بر آنها ندارد. اگر به جای باشندگان اروپا مردمان شمال افریقا سکنی گزینند، قاره اروپا همچنان پر آب و سرسبز خواهد بود. یا اگر اروپایی‌ها به ایران بیایند، اقلیم سرزمین ایران تغییری نمی‌کند. امکان ندارد اگر مردمانی خداپرست و پاک‌سرشت و بی‌شیله‌پیله در شرق آسیا ساکن شوند، دیگر در آن منطقه زلزله نیاید یا آتشفشانی فوران نکند.
3)
این دو مقدمه را گفتم تا سوال خودم را مطرح کنم؛ با این تفاصیل و با توجه به آیه‌هایی که در قرآن مبنی بر مجازات فلان قوم به علت بهمان گناه آمده است، چگونه خداوند می‌تواند ادعا کند که مثلاً زلزله‌ای که در ایران آمده است، مجازات باشندگان ایرانی به دلیل مثلاً فحشاست یا کم‌آبی ایران به این دلیل است که مردم زکات خود را پرداخت نکرده‌اند؟ مسلماً اگر به جای ایرانیان هر قوم دیگری هم که ساکن بودند، یا اگر هیچ موجود زنده‌ای در ایران زندگی نمی‌کرد، ایران کماکان سرزمین خشکی بود که زمین‌لرزه‌های زیادی هم در آن رخ می‌داد. یا اگر در اروپا مردمانی ستم‌کار و گناه‌کار سکنی می‌گزیدند، همچنان سرزمین پر آب و پر برکتی بود. یا در جنوب آسیا، باز وضع به همین منوال است و هیچ قومی از سیل‌های فصلی آن‌جا در امان نخواهد بود.
اگر هم گفته می‌شود خداوند از این بلایای طبیعی به عنوان وسیله‌ای برای سرکوب اقوام سرکش استفاده می‌کند، تا حدودی می‌تواند دردسرساز باشد؛ چرا که اگر زمین‌لرزه چوب خدا باشد برای عذاب مردمان گناه‌کار، می‌بینیم که برای مثال مردمان شرق آسیا با استفاده از دانش روز ایمنی خودشان را در برابر زلزله افزایش داده‌اند و شمار کشته‌ها در دو زلزله مشابه را از چندین هزار نفر به دو سه نفر کاهش داده‌اند. پس نعوذ با... باید نتیجه گرفت خدا در برابر بشر کم آورده است و وسایل عذابش دیگر کارساز نیستند! (در بند سوم این جا گفته بودم.)
4)
با این که بنده حقیر اعتقاد راسخ و خدشه‌ناپذیری به قرآن دارم، ولی با این دست از آیه‌های قرآن که چند نمونه از آنها را در ابتدای بحث آوردم، نمی‌توانم کنار بیایم و به پارادوکسی رسیده‌ام که برای‌تان شرح دادم. اگر پاسخ قانع‌کننده‌ای دارید، لطفا مرا از تاریکی جهل بیرون آورید!

   + سعید ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()