saeid online

کثرت و وحدت در بیان حاج رضا

طی تماسی که دیشب با حاج رضا ( دامة برکاته و افاضاته ، اکبر الله ظله الکبیر علی رئوسنا الصغیر و صلی الله علی وجوده الاشرف ) داشتم ، حاجی خیلی از دست بچه های بی معرفت ٧٩ اعم از مهدی سیاه ، میمنت گاگول ، ایمان چلمنگ و شخص سعید گلایه داشت . این بزرگوار که از بی وفایی دوستان به ظاهر دوست شکایتها داشت و از جور زمانه فریادها ( حذف به قرینه )، چند دقیقه ای برای این حقیر بیان حقایق نمود و پرده از چند راز ناگفته خلقت برداشت . ایشان چند جمله نیز در باب سیر تکاملی وحدت به کثرت و ظرائف این سیر بیان نمودند و خاطر نشان نمودند :..... ( رازی است میان من و حاجی که تا نگردی آشنا زین پرده حرفی نشنوی ). 
در پایان باید اضافه کنم که ای دوستان فریب خورده! بازگردید به آغوش حاجی. حاجی خیلی بزرگ است. دلش دریاست. بازگردید پیش از آنکه دیگر مجال بازگشت نباشد.
« ارجعوا قبل المدة لا مجال للارجاع » come back before finishing the comming back time.

   + میثم ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

زمین مست و زمان مست...

می و میخانه مست و می‌کشان مست
زمین مست و زمان مست، آسمان مست
نسیم از حلقه زلف تو بگذشت
چمن شد مست و باغ و باغبان مست
تا زدم یک جرعه می از چشم مستت
تا گرفتم جام مدهوشی ز دستت
شد زمین مست، آسمان مست
بلبلان نغمه‌خوان مست
باغ مست و باغبان مست
تو زمزمه چنگ و عود منی
نغمه خفته در تار و پود منی
تو باده و جام و سبوی منی
مایه هستی و های و هوی منی
گرچه مست مستم نه می پرستم
به هر دو جهان مست عشق تو هستم
تا من چشم مست تو دیدم
ز ساغر عشقت دو جرعه چشیدم
شد زمین مست، آسمان مست
بلبلان نغمه‌خوان مست
باغ مست و باغبان مست


::فرا رسیدن نوروز باستانی مبارک::

   + سعید ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

دوستت دارم بابایی

مردی مشغول تمیز کردن خودروی نوی خودش بود. ناگهان پسر 4 ساله‌اش سنگی برداشت و با آن چند خط روی بدنه خودرو کشید. مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون این که متوجه باشد، با آچاری که در دستش داشت، این کار را می‌کرد!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی‌های زیاد، انگشتانش را از دست داد.
وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: انگشتانم دوباره کی رشد می‌کنند؟
مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد. او به سمت خودروی‌اش برگشت و از روی عصبانیت چندین لگد به آن زد. در حالی که از کرده خود بسیار پشیمان بود، نشست و به خطهایی که پسرش کشیده بود، نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
دوستت دارم بابایی...

   + سعید ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خالی‌بندی

با این که تهران نزدیک 10 میلیون نفر جمعیت دارد (البته اگر اشتباه نکنم.) ولی با هر تهرانی که باب صحبت را باز می‌کنی، تا همین دیروز به یکی از این 3 کار مشغول بوده است:
یا یکی از اعضای تیمهای ورزشی در سطح ملی بوده است؛ یا بازیگر سینما بوده است و یا در فلان کنسرت معروف، گیتار می‌زده است.

   + سعید ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

اولین و آخرین وبلاگ غیر تخصصی شیمی

هر وقت که وبلاگ را باز می‌کنم با دیدن جمله "اولین وبلاگ غیر تخصصی شیمی!" کلی می‌خندم؛ انصافا که چقدر برازنده و شایسته وبلاگمان است. عنوانی که سید میثم انتخاب کرده و به خوبی وبلاگ را معرفی می‌کند، نام‌برده از همان اول خوش‌سلیقه بود.

نمی‌دانم شما هم این ضرب‌المثل را شنیده‌اید که "مار از پونه بدش میاد، در لونه‌اش سبز می‌شه." حکایت ما هم همین شده، به همان اندازه که از نحوه لباس پوشیدن و مدل موی آدمهای جلف و هرزه متنفرم، از تیپ کسانی که فکر می‌کنند مسلمان‌تر و خداپرست‌تر از آنها دیگر پیدا نمی‌شود بدم می‌آید، به خصوص اگر دانشجو هم باشند. البته بماند که این جور آدمها اگر آب باشد، شناگر ماهری هستند. خدای منان برادری به ما عطا کرده که همیشه پیراهن سفید می‌پوشد، پیراهنش را روی شلوار می‌اندازد، خیلی کم حرف می‌زند، برای آمدن آقا امام زمان ثانیه‌شماری می‌کند، از بر و بچ فعال هیات است و...
خداوند نگهدارش باشد.
همین دیشب دیدم دارد با خودش حرف می‌زند. کنجکاو شدم، گفتم نکند هذیان می‌گوید. دقیقتر که شدم دیدم دارد ذکر می‌گوید. اوووه!!!
ولی هر چه باشد از من خوش‌اخلاق‌تر است.

   + سعید ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

گپ

دوباره دعوایشان شده بود. مرد اصلا حرف نمی زد. زن می‌گفت: "آخه نمی‌گی من چطور باید خرج خونه رو در بیارم؟ ببین دستام رو. ببین زنت شده خدمتکار خونه همسایه‌ها."
مرد جواب نداد. زن چادرش را کشید جلوتر. دوباره زیرچشمی به اطراف نگاه کرد. کسی نبود. جری‌تر شد. گفت: "این هم از شازده بزرگت که می‌گفتی درس‌خونه. آقا دو تا تجدید آورده. تازه می‌گه همه معلم خصوصی دارن من هم می‌خوام."
مرد ساکت بود. زن خندید و گفت: "یه خبر خوب هم دارم. برای نرگس خواستگار پیدا شده. پسر بدی نیست... آخر هفته می‌‌آن که شما هم باشین" و بعد یک قطره اشک از چشمهایش جدا شد. جوی باریکی روی صورتش کشید و یواشکی افتاد روی سنگ قبر.

کامران نجف‌زاده

   + سعید ; ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

برگی از خاطرات ملوکانه

... دیگر کم کم داشت چرتمان می برد که ناگاه دورگوی همراهمان اندر جیبمان به لرزش در آمد. ما هم ذوقی نمودیم و  آنی پریدیم و جواب دادیم ( چون مجرد می باشیم و هر آن مترصدیم ایراندختی تماس حاصل نماید معمولا زود پاسخ می دهیم ) . آنسوی دورگو خانمی بغایت زیبا صدا ، نام فامیلی مان را صدا زد و ما گل از گلمان شکفت . فی الفور ذوق نمودیم و پاسخ دادیم که جانم. خودمان می باشیم . ایراندخت ادامه داد : از بانک ... مزاحمتان می شویم . ما دومرتبه گل از گلمان شکفت که حالیا برنده جایزه قرعه کشی شده ایم و با صدای رساتری بانگ برآوردیم که ای جانم. امر بفرمایید. ایراندخت گفت : آقای محترم! قسطتان دوباره عقب افتاده. تا مشمول جریمه نشده اید بیائید و بپردازید. ما هم مغموم و دل پریشان پاسخ برآوردیم که ای به چشم و خداحافظی نمودیم و باز در چرت فرو رفتیم... 

   + میثم ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

میمون همه‌جا پیدا می‌شود.

در پیش‌دانشگاهی درسی به نام روان‌شناسی داشتیم که در آن گفته می‌شد ذهن انسان پویاست، به این معنی که اگر خاطره یا پیش‌آمدی را فراموش کند، در زمان دیگری آن را به یاد می‌آورد که این ویژگی از پویایی ذهن انسان ناشی می‌شود.
در تمام این مدتی که از ریاست جمهوری رئیس جمهور قشنگمان می‌گذرد این قضیه‌ای را که می‌خواهم برایتان تعریف کنم، یادم نیفتاده بود ولی نمی‌دانم چه شد چند شب پیش که محمود ماجراجو را از تلویزیون می‌دیدم، برایم زنده شد. تقصیر خودمان که نیست، هر چه می‌کشیم از پویایی ذهنمان است.
یادم آمد در نمازخانه خوابگاه امیر کبیر که از قضا سالن تلویزیون بود، فقط من و یک روحانی کریه‌المنظر با چشمهای ورقلمبیده و پف‌کرده، هیکل درشت و چهره عبوس و درهم، در حال تماشای اخبار بودیم. اخبار در حال نشان دادن یکی از مقامات وقت امریکا بود که بنده خدا بی‌شباهت با میمون نبود. یک باره همان روحانی (برای یادآوری لازم است به اطلاع دوستان هم‌خوابگاهی برسانم که روحانی مورد بحث همان کسی است که در مجلسی که برای درگذشت پدر میمنت برگزار کرده بودیم، برایمان سخنرانی فرمودند. هر چه قدر فکر می‌کنم نمی‌دانم در خوابگاه ما چه کار می‌کرد؟!) رو به من کرد و بدون مقدمه شروع کرد به تمسخر آن مقام امریکایی و طوری حرف می‌زد که انگار همه امریکاییها به علت از خدا بی‌خبری‌شان این طوری‌‌اند و شبیه میمون شده‌اند. حتا دهانم پر شد که جوابش را بدهم و بگویم شما هم که دست کمی از آن ندارید، ولی خب، کمی ترسیدم و نگفتم.
گذشت و گذشت تا این که 5 سالی می‌شود دولت مهرگستر در خدمت ما و شماست؛
دوست دارم همان آقای بی چشم و رو را ببینم و مطلبی را به عرضشان برسانم. مطلبی که دیگر نیازی نیست آن را برای شما تکرار کنم.

   + سعید ; ٧:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بی‌خانمان!

این روزها کمتر حوصله نوشتن دارم. با این که می‌شد در همین سالی که چیزی از آن نمانده است، صاحب خانه بشوم ولی به دلیل فرصت‌سوزیهایی که فکرشان در حال حاضر آزارم می‌دهند، نشد. مقصر هم خودم بودم، امروز دوستی حرف قشنگی زد، گفت باید منتظر بود، ولی نباید معطل بود. نتیجه این شده که خانه خریدن ما یک سال عقب افتاد و باز هم صبر...

ادامه مطلب، یادداشتی از دکتر علی شریعتی...

ادامه مطلب
   + سعید ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خانه‌تکانی

این روزها کمی تا قسمتی سرمان شلوغ است، کم و بیش بر شدت آن نیز افزوده می‌شود. از یک طرف مشغول جمع و جور کردن تزهای پیشنهادی به استاد راهنمای عزیز هستم که از قضا با خودم همنام است و این همنامی و تقارن زیبا را به فال نیک می‌گیرم و بر خودم تبریک می‌گویم. دو هفته‌ای از شروع ترم جدید گذشته ولی هنوز کار خاصی نکرده‌ام.
از طرف دیگر، هم در کار خانه‌تکانی کمک می‌کنم، هم این رسم دیرین را پاس می‌دارم و هم از آن چه می‌کنم، لذت می‌برم. نمی‌دانم چگونه است که این خانه‌تکانیها و تقلاهای شب عید از تعطیلی عید و حتا دید و بازدیدهای آن با حالتر و خاطره‌انگیزترند. روزهای تعطیل عید هر سال یک نگرانی و دل‌شوره مخوفی آزارم می‌دهد، همیشه نگران اولین روز کاری پس از تعطیلات هستم. باید رویه‌ام را تغییر دهم و یاد بگیرم کمی بی‌خیال باشم. خوب نیست آدم غصه الکی بخورد.

راستی تا یادم نرفته اضافه کنم که قاسم درخشان هم به جرگه وبلاگ‌نویسها پیوست:

http://sokhan-e-eshgh88.blogfa.com

   + سعید ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

شعر نو

1
هر بار می‌خندی
تعادل این شهر به هم می‌خورد
اما بخند
زندگی را
برای از نو ساخته شدن بهانه‌ای باید

2
گفتی می‌آیی
و یاد اخبار هواشناسی افتادم
که لذت بارانهای بی‌هنگام را می‌برد
گفتی می‌آیی
و یاد تمام روزهایی افتادم
که بیهوده چتر برداشته بودم

3
عطر تنت را
در شیشه‌های رنگی کوچک می‌فروشند
و قسم می‌خورند تازه از آن سوی آبها آمده‌ای
قرار نبود وقتی قهر می‌کنی
این گونه دلت را به دریا بزنی و بروی

لیلا کردبچه

   + سعید ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

نوبت‌کاری

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خودمانی

کامپیوترمان هم به خودمان رفته، زود به زود ویروسی می‌شود آن هم نه با ویروسهای معمولی، ویروسهایی که دخل هر کامپیوتری را در می‌آورند. ما هم مجبور می‌شویم از نصب دوباره ویندوز و برنامه‌های مورد نیازمان شروع کنیم. این است که یک هفته‌ای دستمان را بند می‌کند.
در این 10 روزه، سید میثم هم که نگران جانوران فرستاده‌شده به فضاست و از قراین و شواهد برآمده دچار افسردگی شده است، دستی به سر و گوش وبلاگ کشیده و لوگوی آن را تغییر داده. دستش درد نکند.
چند روز پیش بعد از حدود 4 سال با امیر آزادیان تلفنی صحبت کردم؛ صدای امیر بر خلاف صدای مجید و قاسم که به نظر من کمی بم‌تر شده بودند، هیچ تفاوتی با 4 سال پیش نداشت. طبیعی است که در باره چهره امیر حرفی نمی‌توانم بزنم. مگر این که یکی دو عکس جدید از خودش برایمان بفرستد. به همه سلام رساند. با این شماره می‌توانید با امیر تماس بگیرید:

09125555736

   + سعید ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
comment نظرات ()