saeid online

کسی از موجودات زنده ایرانی خبر ندارد!

خیلی نگران موجودات زنده ایرانی هستم. نمی دانم سرنوشت این فلک زدگان به کجا ختم شد. ای کاش لا اقل موجودی به فضا پرتاب می شد که تا حدودی توانایی صحبت کردن داشت و ما را در جریان سلامتی اش قرار می داد و فریاد ما را به گوش جهانیان می رساند . کاش موجودی به فضا پرتاب میشد که با پرتابش خیال همه راحت می شد. کاش " سران فتنه " به فضا پرتاب می شدند تا جو آرام می شد و " خس و خاشاک " در جریان توفانهای خورشیدی می سوختند. کاش اصلا به جای آن سه موجود بی آزار که یکی شان اصلا به جو کاری ندارد و همه اش زیر خاک زندگی می کند ، یک مشت " گوساله و بزغاله " می رفتند فضا . آخر می ترسم آن سه موجود نازنین بلا ملایی سرشان بیاید و بشویم ناقض حقوق حیوانات . اما گوساله و بزغاله را کسی به حساب نمی آورد .
« این وب نوشت صرفا جهت تست اسم نویسنده وبلاگ می باشد و فاقد هرگونه ارزش قانونی و دادگاهی و ... است و بهیچ عنوان نمی شود از آن در جهت هرگونه براندازی اعم از سخت و نرم استفاده کرد ـ  نویسنده آن هم فقط کرباس و کنف را می شناسد و هیچ نوع دیگری از پارچه مانند مخمل و ... را تا بحال اصلا ندیده است و از رنگ سبز هم تا سرحد جنون متنفر می باشد ـ مرگ بر آمریکا »

   + میثم ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

باز هم ویروس!

ممکن است تا چند وقت دیگر امکان به روز رسانی وبلاگ فراهم نشود. با بایگانی وبلاگ خوش باشید تا بعد...

   + سعید ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

ضد حال

ترم یک که هنوز خوابگاههای برادران و خواهران جا به جا نشده بود و در خوابگاه بزرگ امیر کبیر زندگی می‌کردیم، در بلوکی که من بودم، حسن واحدی، علی وارسته، مهدی خوبی، میثم شعبانیان و هاشمیان هم بودند. موقعیت ما به گونه‌ای بود که به تلفنهای بلوک رو به روی‌مان مشرف بودیم و از پشت پنجره معلوم بود چه کسی با تلفن حرف می‌زند.
دقیقا یادم نیست (این قضیه مربوط می‌شود به حدود 10 سال پیش) چطور شد یک شب که دور هم نشسته بودیم یکی از ما که ذهنم یاری نمی‌کند چه کسی بود پیشنهاد داد تا به مجید جمشیدی و علی فخاری که در بلوک 1 هم‌اتاق بودند و کمی دور برداشته بودند، ضد حال بزنیم. البته در آن روزها هر کسی که از راه می‌رسید، حال مختصری از آنها می‌گرفت. علی فخاری کمی تا قسمتی پر رو تشریف داشتند، ولی هر چه بود هم‌ورودی ما بود و ما هم هدفی غیر از اصلاح و هدایتش به راه راست نداشتیم. در یک کلام، می‌خواستیم آدمش کنیم. هر چند در این راه، راه به جایی نبردیم و در این مدت چهار سال یک مثقال آدمیتی که خودمان داشتیم را از دست دادیم!
خلاصه، هر چه بود، مهدی خوبی زنگ زد به همان طبقه‌ای که آن دو نفر ساکن آن‌جا بودند. شاید هم این نقشه پلید را خود مهدی پیشنهاد داده بود. اگر اشتباه نکنم ما در طبقه 3 بلوک دو بودیم و آنها در طبقه 1 بلوک یک و به خوبی بر اوضاع مسلط. از همان بالا دیدیم که مش‌علی آمد پشت خط و از همین جا سناریو شروع شد: (اگر مجید می‌آمد پشت خط چــی می‌شد!) مهدی خوبی از این ور خط، ژست آدمهای حراستی را گرفت و با بم کردن صدایش گفت: "آقای فخاری! گزارشتان را برای ما فرستاده‌اند و ما می‌دانیم که شما در اتاقتان چه کار می‌کنید..." و شروع کرد به ورق زدن مجله گل‌آقایی که جلویش بود تا علی با شنیدن صدای ورق زدن فکر کند واقعا برایش پرونده‌سازی کرده‌اند! ساعت از 11 شب گذشته بود.
از این جا به بعد را مهدی خیلی خوب بازی کرد و نشان داد که این کاره بوده و ما خبر نداشتیم! آن چه مهدی می‌گفت از ارشاد و تهدید به اخراج از دانشگاه و خیلی چیزهای دیگر را شامل می‌‌شد. هر چه قدر از مهدی با ایما و اشاره خواستیم که کوتاه بیاید و این قدر پیاز داغش را زیاد نکند، انگار آبی بود که به آن جای شتر می‌‌ریختی! مهدی کار خودش را می‌کرد. جای شکرش باقی است که مهدی ادامه تحصیل داد و دکتر شد، اگر حراستی می‌شد، دخل همه را در می‌آورد.
در همین حین، من و یکی دیگر از اعضای تیم که می‌خواستیم عکس‌العمل علی را از نزدیک ببینیم، به بلوک یک رفتیم. (هر چه فکر می‌کنم که کدام یک از اعضای تیم با من آمد، یادم نیست. شاید هم کسی نیامد!) دیدیم بیچاره خیلی ترسیده! خیـــلی! می‌دید که مو لای درز گزارش آقای حراستی نمی‌رود و هر چه می‌گوید عین واقعیت است. خدا شاهد است اگر مهدی یک ذره دیگر ادامه می‌داد، اشکهای جمع‌شده در چشمهای علی جاری می‌شدند. بد جوری دست‌پاچه شده بود، بعد از این ماجرا هیچ جای دیگری ندیدم علی این‌قدر قرمز شده باشد. از یک طرف خنده‌ام گرفته بود ولی از طرف دیگر دلم برایش می‌سوخت. در این اوضاع بی‌ریخت، علی خنده‌های من هم باید تحمل می‌کرد.
مجید هم ناراحت و دل‌نگران، حرفهای علی را دنبال می‌کرد و مرتب دو دستش را در موهایش می‌کشید. شاید به این فکر می‌کرد که چه از خدا بی‌خبری برایشان پاپوش درست کرده. خیلی از کسانی که در همان طبقه ساکن بودند، با شنیدن صدای علی که آن موقع بی‌اراده بلند حرف می‌زد و به "ببخشید ببخشید" افتاده بود، از اتاقهایشان بیرون آمده بودند و شاهد ماجرا بودند. بعضی از آنها به موش شدن علی می‌خندیدند. مجید از آنها می‌خواست که به اتاقهایشان بروند و فضولی نکنند.
اگر این داستان به گوش حراست می‌رسید شاید همه ما به جرم سوءاستفاده از عنوان حراست یا مزاحمت برای دیگران توبیخ می‌شدیم. به هر شکلی بود ماجرا تمام شد. ولی مانده بودیم که چه طوری به این دو نفر بفهمانیم که این قضیه شوخی بوده و از دلشان درآوریم. زبان‌بسته‌ها آن قدر باورشان شده بود که حدود یک ساعت طول کشید تا به آنها بقبولانیم که این ما بودیم سر به سر شما گذاشتیم...
چیزی از عکس‌العمل علی و مجید یادم نیست...

خاطرات بیشتر

   + سعید ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خواستن توانستن است!

چون دی‌شب سر کار بودم، امروز نتوانستم به اقیانوس بی‌کران ملت بپیوندم و تا همین الان خواب بودم. (اگر عمری باقی بود، در آینده اندر مضرات شب‌کاری برایتان خواهم نوشت.) در هر حال، خداوند خودش از سر تقصیرات ما بگذرد. بیچاره عمو یانکی را باش که الان دارد در اقیانوس بی‌کران ملت دست و پا می‌زند و از کجا معلوم که جای خودش را خیس نکرده باشد!
خبر ندارم که آیا دوباره خس و خاشاک به خیابانها ریخته‌اند یا نه؟ این هم از آن بدبیاری‌هاست که حکومت از شما می‌خواهد در راه‌پیمایی‌ها شرکت کنی، ولی علیه همان حکومت شعار بدهند! البته تحریک لس‌انجلس‌نشینها هم بی‌تاثیر نیست؛ مدتی است که آنها بد جوری نگران حقوق شهروندی پایمال‌شده‌مان شده‌اند! حتا چند وقت پیش بی‌احترامی به مراجع تقلید را هم بر نمی‌تابیدند و از ما می‌خواستند نسبت به این موضوع اعتراض کنیم!
باید مراقب بود آدمک خیمه‌شب‌بازی هیچ کسی نشوم. بهتر است بیشتر به عقل نداشته‌ام رجوع کنم...

   + سعید ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

از وبلاگ دیگران

من از چرخش الکترونها به دور هسته اتم آموختم که همه جهان به دور مرکز هستی می‌چرخد و از حرکت پیوسته ذرات (چه انتقالی، چه ارتعاشی و چه چرخشی) آموختم که سکون در آفرینش راهی ندارد و پیوسته در حال حرکت هستیم.
از شیمی آموختم که هر چه فاصله‌مان از مرکز آفرینش بیشتر باشد، فنا و نیستی ما آسانتر خواهد بود، همان طور که جدا کردن الکترون از دورترین لایه اتم آسانتر است.
از تلاش ذرات بی‌شعور برای پایدار شدن دریافتم که شعوری والا و اندیشه‌ای برتر در پس پرده، هدایت‌گر طرحها و نقش‌هاست.
از پیوند اتمها برای پایدار شدن دریافتم که پیوند رمز پایداری است و از گازهای نجیب کامل شدن را آموختم.
از الکتروپوزتیوی فلز بخشندگی را یافتم.
از واکنشهای زنجیری آموختم که ما ذره‌ای حد واسط بیش نیستیم، در یک مرحله واکنش متولد می‌شویم و در مرحله دیگر می‌میریم و هدف آفرینش فراتر از تولید و مصرف ماست.
از تعادلهای شیمیایی آموختم که جهان تعادلی است پویا و از درون در تکاپوست.
از شیمی آموختم که فرصتها، واکنشهای برگشت‌ناپذیری هستند که تکرار آنها میسر نخواهد بود.
از شبکه بلور آموختم که با وجود تضادها می‌توان چنان گرد هم آمد و پیوستگی ایجاد کرد که شبکه‌ای مقاوم پدید آورد.
از الماس دریافتم که هر چه پیوندهایمان محکمتر باشند شکستن آنها مشکلتر است و بر سختی ما چنان افزوده خواهد شد که قادر به شکاف سنگ و فولاد خواهیم شد.
از کاتالیزگرها دریافتم که می‌توان از میان‌برها گذر کرد و در زمان کمتر بازده بیشتری فراهم کنیم.
...

  از: اینجا

   + سعید ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

لبخند بزنید.

1- لبخند جذابتان می‌کند.
همه ما به سوی کسانی که لبخند می‌زنند کشیده می‌شویم. لبخند یک کشش و جذبه فوری پدید می‌آورد.

2- لبخند حال و هوایتان را دگرگون می‌کند.
یک بار دیگر که احساس بی‌حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می‌زند!

3- لبخند مسری است.
لبخند زدن برایتان شادی می‌آورد. با لبخند زدن فضای محیط را شادتر می‌کنید و اطرافیان را مانند آهن‌ربا به سمت خود می‌کشید.

4- لبخند زدن نگرانی را از بین می‌برد.
وقتی نگرانید، لبخند بزنید. با این کار نگرانی‌تان کمتر می‌شود و می‌توانید برای بهبود اوضاع وارد عمل شوید.

5- لبخند زدن دستگاه ایمنی بدن را تقویت می‌کند.
به این دلیل عملکرد ایمنی بدن تقویت می‌شود که شما احساس آرامش بیشتری دارید.

6- لبخند زدن فشار خونتان را پایین می‌آورد.
وقتی لبخند می‌زنید، فشار خونتان به میزان قابل توجهی پایین می‌آید. خودتان امتحان کنید.

7- لبخند زدن مسکن‌های طبیعی بدن را آزاد می‌کند.
بررسیها نشان داده‌اند که لبخند زدن با تولید آرام‌بخشهای طبیعی در بدن روحیه را بهبود می‌بخشد.

8- لبخند زدن چهره‌تان را جوانتر نشان می‌دهد.
ماهیچه‌هایی که برای لبخند زدن به کار می‌روند صورت را بالا می‌کشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، همیشه لبخند بزنید!

9- لبخند زدن شما را موفق نشان می‌دهد.
کسانی که لبخند می‌زنند اعتماد به نفس بالاتری دارند و در کارشان بیشتر پیشرفت می‌کنند.

10- لبخند زدن کمک می‌کند مثبت‌اندیش باشید.
لبخند بزنید... حالا بدون از بین رفتن آن لبخند تلاش کنید به یک مساله منفی بیندیشید. خیلی سخت است، وقتی لبخند می‌زنیم به همه بدن پیام می‌فرستیم که "زندگی خوب پیش می‌رود!"


پی‌نوشت: خودم به اعجاز خنده اعتقاد دارم و به همه فوایدی که ذکر آنها رفت، رسیده‌ام.
نکته: لبخند زدن با قهقهه زدن فرق دارد.

   + سعید ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

ترکیدیم از بس پیشرفتیدیم!

شما فکر می‌کنید یک روز پس از پرتاب یک موش و یک لاک‌پشت و یک کرم نگون‌بخت به فضا، چه بلایی بر سرشان آمده است؟ آیا امروز جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کنند یا فردا؟
هر چه باشد، اگر تا به حال نمرده باشند، در حال دست و پنجه زدن با مرگ هستند.
حدود 6 سال پیش که تازه اخبار هسته‌ای شدن ایران رو شده بود، ترم هشتم بود و با یکی از استادهای خوب، متون شیمی داشتیم؛ کمی بحث هسته‌ای بینمان درگرفت. ایشان خیلی خونسرد و در حالی خنده‌ تلخی بر لب داشتند، گفتند که: "ما خودمان را بهتر از هر کس دیگری می‌شناسیم، هیچ خبری نیست!" (هیچ را به صورت کشیده ادا کردند.) استاد جوان به تنبلی و بی‌برنامگی‌مان اشاره کردند.
من که به این اخبار پیشرفتهایمان شک دارم.
چرا؟
برای این که: ما که به حمد ا... بزرگترین قدرت موشکی منطقه را در اختیار داریم، (هیچ کدام از کشورهای همسایه ندارند.) فناوری هسته‌ای را که بومی‌سازی کردیم،  (هیچ کدام از کشورهای همسایه بومی‌سازی نکرده‌اند.) ماهواره که به فضا فرستادیم، (هیچ کدام از کشورهای همسایه نفرستاده‌اند.) در زمینه سلولهای بنیادی که پیشتاز هستیم، شنگول و منگول که شبیه‌سازی کردیم، (هیچ کدام از کشورهای همسایه این کارها را نکرده‌اند.) مرزهای دانش را که در نوردیدیم، پس دیگر چه مرگمان هست که اعلام می‌کنیم قصد داریم تا پایان چشم‌انداز بیست‌ساله در خاور میانه در همه زمینه‌ها اول باشیم؟!

بالاخره پیشرفته هستیم یا نـــــه؟!!

   + سعید ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

امین متوسل‌زاده

این روزها تقریبا هیچ یک از بخشهای اخبار ورزشی صدا سیما نیست که در آن نامی از امین متوسل‌زاده برده نشود، بازیکنی که می‌توانست گل بزند ولی چون دروازه‌بان حریف مصدوم شده بود، توپ را به بیرون از زمین فرستاد.
ولی یک سوال: اگر تیمی که امین متوسل‌زاده در آن بازی می‌کرد (مقاومت فجر شهید سپاسی شیراز) به جای این که یک گل جلو بود، یک گل عقب بود باز هم این بازیکن این کار قشنگ و جوانمردانه را می‌کرد یا نه؟
(من که چشمم آب نمی‌خورد.)
زیاده عرضی نیست، الا این که ما همچنان داریم پیشرفت می‌کنیم و به پیشرفت خود ادامه می‌دهیم.

   + سعید ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

همیشه + باشید!

ندو آقا، ندو، ندو کیانی!
ولش کن...
ندو می‌گم!
ندو...
زمانی! زمـــــانی ندو...
کلاس دوم! نرو این‌جا...
چه خبره کلاس دوم؟!
ندو بچه،
ندو آقا،
ندو می‌گم، کلاس اول؟!
با شما هستم!
ندو کلاس اول، آمادگی،
فربد؟! ... ندو
ارسطو! این کارها چیه می‌کنی؟
ندو بچه، ندو ...
(با صدای آرام) فربد! ندو...
آقا بیا برو کلاست مینم...
آروم بر کلاست،
آروم بیا برو کلاست.
ندو...
بیا برو کلاست...
برو کلاست این جا وای نسو!
...

آن چه که خواندید صدای مدیر دبستان رو به روی خانه‌مان در یک زنگ تفریح 3 دقیقه‌ای بود که به لطف بلندگوی مدرسه ما هم ‌شنیدیم: ندو، نکن، نرو، نه‌ایست...
در کتابهای روان‌شناسی پرورشی آمده است: ذهن انسان نمی‌تواند در جهت عکس یک اندیشه رفتار کند؛ وقتی یک مادر بر سر کودک خود داد می‌زند زمین نخوری، او را به زحمت انداخته، یا وقتی می‌گویید گلدان عتیقه مادربزرگ را نشکنی، با این حرف، به پیش‌باز حادثه رفته‌است!
یا اگر دقت کرده باشید، می‌بینید که همه تابلوهای راهنمایی رانندگی این طوری‌اند: بین خطوط برانید، یا از سرعت خود بکاهید. نه این که: روی خطوط رانندگی نکنید یا تند نرانید!
مربیانی که از دست بچه‌های بازیگوش خود درمانده شده‌اند، با به کار گیری زبانی که تصاویر نتایج دلخواه را در ذهن ترسیم می‌کند، می‌توانند وضعیت بهتر و آسوده‌تری برای خود پدید آورند. پس به جای "ندو" می‌توان گفت: "لطفا آرام باش" یا "مراقب باش" ...
این اختلاف ممکن است جزئی باشد، اما مهم است. اختلافی که از نگاه مدیر بد اخلاق این دبستان دور مانده است.
همیشه مثبت‌اندیش، مثبت‌بین و مثبت‌گو باشید.

   + سعید ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

تاثیر رنگها در افزایش کارایی سازمان

رنگ آبی: برای سازمانها و اداره‌های مبتنی بر فعالیتهای فکری، یا سالن جلسات و اتاق فکر.

رنگ قرمز: برای سازمانهای مبتنی بر فعالیتهای جسمی؛ البته چون قرمز رنگ معترض است در مجموعه‌های سیاسی نیز از آن استقبال می‌شود. در ارگونومی، رنگ هشدار است و باید به یاد داشته باشید که استفاده نامناسب از آن به ویژه به صورت تک‌رنگ و با شدت بالا، نگرانی در محل کار را افزایش می‌دهد. ترکیب ترام‌های تیره این رنگ در کنار رنگهای سنگین مانند قهوه‌ای و سیاه برای شرکتهای صنعتی مناسب است.

رنگ زرد: برای محیطهای پویایی که قصد دارند جوانی و تحرک را نشان دهند؛ برای سازمانهای برون‌گرا، تجاری و فعالیتهای مبتنی بر خدمات به مشتری مناسب است. از ترکیب آن با رنگهای تیره باید خودداری کرد چرا که حس ناامیدکننده‌ای می‌دهد.

رنگ سبز: رنگ نشاط، جوانی و نماد محیط زیست؛ برای فعالیت سازمانهای فرهنگی مناسب است.

رنگهای سیاه و سفید یا خنثا هم بیشتر مفهوم‌بخش رنگهای دیگر هستند خواه با ترکیب و یا همنشینی.

   + سعید ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

جامعه‌شناسی خودمانی را بخوانید.

1) در حالی که این روزها سربازان گمنام امام زمان به شدت مشغول خنثا کردن توطئه‌های جور واجور هستند، بنده مشغول خواندن کتابی هستم با نام "جامعه‌شناسی خودمانی" نوشته حسن نراقی؛ کتاب 150 صفحه‌ای که در آن بدون رو در بایستی به شرح صفات بد ما ایرانیها می‌پردازد: بیگانگی با تاریخ، قانون‌گریزی، دروغ‌گویی، شعارگرایی  و... عقیده نویسنده کتاب این است که تا هنگامی که ما مردم، خودمان را اصلاح نکنیم، حکومتها و دولتهایی که اداره امور را در دست می‌گیرند و طبعا برخاسته از ما مردم هستند، بهتر از این نخواهند شد.
پیشنهاد می‌کنم این کتاب را بخرید و بخوانید، متن سنگین و خسته‌کننده‌ای ندارد. اگر حوصله یا وقت بیرون رفتن ندارید، می‌توانید در این سایت سفارش خرید بدهید.

2) این صدا و سیمای ملی‌مان هم برای خودش حکایتی دارد، هر جا که لازم شد از رسانه‌های بیگانه به عنوان شاهدی بر مدعای خود استفاده می‌کند و حتا بازتاب یک موضوع خاص را در آنها نشانمان می‌دهد. از طرف دیگر، اگر همان رسانه‌ها خبر دردسرسازی نقل کنند، به مردم همیشه در صحنه اعلام می‌کند که اخبارشان مغرضانه است!

3) از شما می‌خواهم برایم دعا کنید تا از شر این آدمهای کودن دور و برم رها شوم. (شاید هم آنها از شر من!) یکی دو ماهی هست که تا حدودی از دستشان عصبانی‌ام. دیگر حوصله هیچ کدامشان را ندارم...

 

   + سعید ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

دوپینگ؟! نه....

این "یا ابالفضل" گفتنهای وزنه‌برداران همچنان برایشان دردساز می‌شود، دیروز از اخبار ورزشی شنیدم که نتیجه آزمایش دوپینگ یکی دیگر از وزنه‌برداران تیم ملی مثبت شد و احتمال محرومیت دوباره تیم ملی وجود دارد.

درخواست عاجزانه: آقــــا! بروید برای این خارجیهای بی‌دین قضیه را شرح بدهید که جان امام حسن عسکری اینها دوپینگ نکرده‌اند و نمی‌کنند و نخواهند کرد، وزنه‌برداران مومن و انقلابی ما اصلا نمی‌دانند دوپینگ چیست؛ چرا حرف توی دهنشان می‌گذارید؟
خارجیها که نمی‌دانند ما حضرت ابوالفضل داریم، نمی‌دانند که یک "یا ابالفضل" چه کار که نمی‌کند، برایشان بیمه ابوالفضل هم به طور مبسوط شرح دهید تا سوءتفاهم پیش نیاید، حالی‌شان کند که اینها دوپینگ نیست، اگر هم باشد دوپینگ معنوی است، گناه که ندارد.
...

   + سعید ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()