saeid online

بازخوانی دروغ 2300ساله (بخش سوم)

روایت مرحوم دکتر احمد حامی به‌عنوان کسی که سازنده بسیاری از پلها و جاده‌های اصلی ایران در ۵۰سال پیش بوده‌است، به‌عنوان کارشناس فنی می‌تواند مورد استناد قرار بگیرد. وی اگرچه تحت تاثیر عرق ملی به‌دنبال بررسی سفر جنگی اسکندر مقدونی رفته، اما در کتاب خود با عنوان «سفر جنگی اسکندر مقدونی به درون ایران و هندوستان بزرگترین دروغ تاریخ» به بیراهه نرفته و به‌طور مستدل به این روایت پرداخته‌است.
وی در کتاب خود می‌گوید: در ایران راهی نیست که اسکندرنامه‌نویسان و ستایشگران اسکندر، او را از آن راه گذرانده باشند و من آن را نپیموده باشم و نشناسم. با این آگاهی، به خواننده اطمینان می‌دهم که اسکندر در تنگ بوان در کهگیلویه شکست خورده، پس نشسته و به‌سوی باختر بازگشته و به درون ایران راه ‌نیافته‌است. وی اصل داستان اسکندر را به شرح زیر روایت می‌کند: گمراهی همه اسکندرنامه‌نویسان، اسکندرشناسان، ستایشگران اسکندر و غرب‌زدگان پیرو آنها در این است که هند جنوب خوزستان را هندوستان پنداشته‌اند. این گمراهی گریبانگیر مانی‌شناسان و توماس‌شناسان هم شده‌است.
ناپلئون بناپارت، امپراتور فرانسویان هم که در آغاز گمان کرده‌بود اسکندر از مصر به هندوستان رفته‌است، برای یورش بردن به هندوستان از راه ایران، با فتحعلی‌شاه قاجار پیمان بست. پس از آنکه به مصر رفت تا تا مانند اسکندر راهی هندوستان شود، در مصر دروغ‌بودن سفر جنگی اسکندر به درون ایران و هندوستان را دریافت و از مصر به کشور فرانسه بازگشت و زیر پیمانش با شاه قاجار زد.
بنا بر سرگذشت افسانه‌ای اسکندر مقدونی، اگر اسکندر و یارانش در جنگ ایسوس پیروز شده‌بودند، نیاز نبود به فنیقیه و مصر بگریزند؛ می‌توانستند پس از پیروزی ایسوس بدون برخورد با نیروی ایران، خود را به حلب رسانده و از آنجا به‌دنبال رود فرات با پیمودن بیشینه ۱۲۰۰کیلومتر راه به بابل بروند و از بابل راهی شوش شوند و کمتر از دو سال زودتر، شوش پایتخت هخامنشیان را بگیرند. اسکندر و یارانش پس از شکست‌خوردن در ایسوس به اندازه‌ای ناتوان شده‌بودند که به نوشته اسکندرنامه‌ها برای گرفتن صور امروزی، هفت ماه جلوی آن شهر ماندند.
از نام جاهایی که اسکندرنامه‌ها نوشته‌اند، بر می‌آید که آنها در قفقاز و پیرامون آن بوده‌اند که اسکندرنامه‌ها و اسکندرنویسان آنها را به خاور ایران امروزی، (افغانستان امروزی) به هندوستان باختری (پاکستان امروزی) برده‌اند تا اسکندر و سپاهش را به هندوستان برسانند.
اسکندر که پس از کشته‌شدن داریوش سوم در جنگ اربیل، رایگان به یکی از پیروزیهای بزرگ تاریخ باستان دست یافته‌بود، مغرور از این پیروزی پنداشته‌بود که کار ایران به پایان رسیده‌است و خواست مانند پادشاه آسور، تخت جمشید را غارت کرده، به آتش بکشد و مردم آن را از دم تیغ بگذراند. (همان کارهایی را که دروغ‌نویسان اسکندرنامه‌ها درباره رفتن اسکندر و سپاهش به تخت جمشید از کشتن، سوزاندن، غارت‌کردن و... نوشته‌اند.)
اشتباه چند هزار کیلومتری
دکتر احمد حامی درباره جنگ گرانیکوس، اولین جنگ بزرگ اسکندر با قراولان ایران می‌گوید: پیشامد جنگ گرانیکوس باید چنین بوده‌باشد که اسکندر جوان، از اینکه پدرش Philoppos کشته شده و مادرشOlympias او را فرزند پدرش نمی‌دانسته، رنج می‌برده و خجالت می‌کشیده و سرافکنده بوده‌است، برای گریز از تحقیر شدن و پوشاندن نقاط ضعف خانوادگی، خود را به آب و آتش زده و از خطر نهراسیده‌است.
این جوان جنگجو با چندصد تن از مردان جنگجو همانند خودش،‌ در تنگه داردانل امروزی از آب گذشته و در کناره آسیای کوچک پیاده شده و به روش راهزنان به آبادیها و شهرهای آسیای کوچک باختری دستبرد می‌زده است. از دستبردزدنها، مالی به چنگ آورده و با مال غارتی، یاران تازه اجیر کرده و کم کم زورمند شده و کارش بالا گرفته‌است.
استاندار پارسی لیدیه که با این‌گونه راهزنان آشنایی داشته، دفع اسکندر را سرسری گرفته و به نگهبانان محلی واگذار کرده‌است. اسکندر و یارانش برای فرار از پیگیری نگهبانان از شهری به شهری غارت‌کنان می‌گریختند.
دکتر حامی، داستان اریوبرزن را نیز خیالی می‌داند و می‌گوید: یونانیان و غرب این داستان را برای خلق حادثه‌ای مشابه ترموپیل (گردنه‌ای که خشایارشا از آن به یونان حمله‌کرد) از خود ساخته‌اند. وی می‌گوید: اسکندرنامه‌نویسان برای انتقام‌گرفتن (روی کاغذ) از پارسیها در جنگ ترموپیل و دلخوش‌کردن یونانیان، از روی گرده جنگ ترموپیل دروغ دیگری ساخته و به دروغهایشان افزوده‌اند. جایی را که در کهگیلویه «تنگ پارس» انگاشته‌اند، (به‌جای معبر ترموپیل) چوپانی که به زبانهای پارسی و یونانی آشنا بوده! اسکندر و سپاهش را به درون پارس راهنمایی کرده‌است (به‌جای خیانتکار یونانی که راه را به پارسیها نشان داده) و کسی را هم به نام اری‌برزن با ۲۵ تا ۴۰هزار سرباز تراشیده‌اند که از تنگ پارس نگهبانی می‌کرده‌است. (به‌جای لئونیداس و سیصد اسپارتی)

ادامه دارد.

بخش اول
بخش دوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم

   + سعید ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

بازخوانی دروغ 2300 ساله (بخش دوم)

در نبردهای فعلی، هر لشگر به هنگام آفند به حدود هزار تن تجهیزات و غذا در روز نیاز دارد. ممکن‌است وزن این ملزومات در دو هزار سال پیش کمتر بوده‌باشد، اما آن زمان وسایل ترابری تنها چارپایان بودند و نه کامیونهای پرقدرت، هلیکوپتر و هواپیما. بنا بر این، کسی که از ارتشهای یک میلیون نفری در ۲۳۰۰سال پیش صحبت می‌کند، از لجستیک و منطق هیچ بهره‌ای نبرده‌است. آیا می‌توان تصورکرد داریوش سوم، یک و نیم میلیون سرباز را برای جنگ با یک سردار کوچک مقدونی بسیج کند؟ غذا و اسلحه این ارتش را چه کسانی می‌توانستند تامین کنند؟ آیا کشاندن یک ارتش نیم میلیون نفری از جنوب ایران به سوریه کنونی در ۲۳۰۰سال پیش ممکن بوده‌است؟
امروزه نیز اگر ارتش ۱۵۰هزار نفری بخواهد از شهر یک تا دو میلیون نفری بگذرد، اگر ملزومات خود مانند خوراک و نیازهای اولیه را حمل نکند، آن شهر را دچار قحطی می‌کند. نمی‌توان پذیرفت، یک شاه برای حمایت از شهرهای خود، به تخریب شهرهای آباد خود بپردازد.
نکته جالب آنکه، برخی مورخان جدید غربی ازجمله ژنرال سر پرسی سایکس، (رییس پلیس جنوب ایران در دوران قاجار) همین دروغهای بزرگ را در کتاب تاریخ ایران خود تکرار کرده‌است. وی در جلد اول کتاب خود درباره نبرد ایسوس می‌نویسد: ارتش داریوش با ۶۰۰هزار نیرو درگیر نبرد با اسکندر مقدونی با ۳۵هزار نیرو در دشتی به پهنای دو مایل (۳کیلومتر) می‌شود!
وی به این پرسش پاسخ نمی‌دهد که چگونه ۶۵۰هزار رزمنده در دشت سه کیلومتری جا می‌شده‌اند.
ژنرال سر پرسی سایکس در کتاب خود می‌گوید: در هنگام تقرب اسکندر به شمال‌غربی هند، وی ۵۶۰۰کیلومتر از یونان (به خط مستقیم) فاصله گرفته‌بود؛ آیا این سوال پیش نمی‌آید که تامین نیاز این نیرو با چنین فاصله دوری چگونه صورت می‌گرفه‌است؟ یا اسکندر از احوال یونان و مقدونیه چگونه با خبر می‌شده است؟ به فرض مثال، اگر در یونان کسی دیگر به‌جای اسکندر بر تخت می‌نشست، خبر آن ۵۰ تا ۱۰۰ روز بعد به گوش وی می‌رسید!
نباید از یاد برد که همه مسیر پشت سر اسکندر، پر از دولتهای معارض بوده و به گفته مورخان، در یونان هم مردم آتن به دنبال فرصتی برای قطع دست مقدونیها بودند. با این همه، آیا می‌توان پذیرفت پادشاهی از ۲۰سالگی (پس از مدت بسیار کوتاهی کشورداری) به یک سفر جنگی ۱۲ساله برود، بدون اینکه در کشورش شورشی رخ بدهد و یا آنکه سرداران غیر همراهش به وی خیانت نکنند؟
برتری ۱ به ۲۷۰
در نبردهای قرن بیستم بارها و بارها ارتشی، ارتش دیگر را غافل‌گیر کرده و با انهدام آن، جنگ را برده‌است. اما در تمام این نبردها با وجود استفاده از تسلیحات بسیار پیشرفته در کشتن انسانها و یا جنگاوری یک طرف و حتا عامل غافل‌گیری، برتری بیش از ده به یک نبوده‌است. اکنون چگونه می‌توان باورکرد که یونانیان در ۲۳۰۰سال پیش به برتری ۱ به ۲۷۰ نفر (در تلفات جنگها) با سپاههای ایرانی دست یافته باشند. در دنیای قدیم، فرمانده لایق، سلاح برتر و انگیزه جنگ حداکثر می‌توانست نسبت ده به یک را در جنگ ایجادکند.
اگر یوناینان دارای چنین توان بالایی در جنگاوری بوده‌اند، چگونه ۳۰۰سال در انقیاد ارتش ایران بودند و اگر ایرانیان این‌قدر در جنگاوری ضعیف بودند، چگونه دهها ملیت را فرمانروایی می‌کردند؟

"ادامه دارد."

بخش اول
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم

   + سعید ; ۸:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

نفت را ببوسید

١- روزی سلطان کی‌کی خان  که از بهر خدمت خلق الله و آشنایی با مصائب ولی نعمتان بصورت نا محسوس در سطح شهر گشت همی زدی با پیر مردی دخان فروش رسیدی که تکه ای نان که بر زمین همی فتاده بود را بوسه ها زدی و آنرا با عزت و احترام بر کنار نهادی. سلطان را از مشاهدت این صحنه علامات تعجب وافر بر کله مبارک نقش همی بست عجیبا غریبا. پس سلطان به صورت نامحسوس به جانب پیر شتافت و بفرمود: پیرمردا! آن چه حکمت بود که تکه ای نان بیافتی و بوسه ها زدی؟ مگر تو عیال ابتیاع نکرده ای که بر نان بوسه روا می داری؟!!  پیر عرضه داشت : ای جوانمرد! من عیال خویش همی دارم لیک این بوسه از برای آن بود که این تکه نان نیز از بهر من عزیز است زیرا برکت و نعمتی است از جانب خداوندگار و حرمتش واجب، و روا نیست بدین سان پایمال شود. سلطان از استماع سخنان پیر دخان فروش به چرتی فرو رفت بس شگفت. پس دیری نپایید که با دو به سمت کاخ همایونی دوید و هیئت وزیران همایونی را فراخواند. هیئت وزیران که بناگاه چرتشان پریده بود عرضه داشتند که سلطانا! چه شده است که اینچنین چرت ما را پرانیدید؟ آیا باز هم از دیار آمریکستان نجوایی شما را رسیده است؟!! سلطان پاسخ بداد: خاموش باشید که من امروز از ولی نعمتانم که همان رعیت هستند باز هم کلی چیز یاد گرفته ام. وزیر اعظم هیئت وزیران پرسید: قربان جقه مبارک بروم، این رعایا بد آموزی دارند. یک وقتی خدای ناخواسته حرفهای زشت یادتان می دهند. حال بفرمایید چه یاد گرفته اید؟ مردیم از دلشوره. سلطان بفرمود: می گویم ، می گویم. و ادامه همی داد: وقتی رعایا اینگونه بر نان حرمت روا می دارند ، روا نباشد که ما بدینسان گتره ای، پول نفت را بر باد فنا همی دهیم. حال که این هدیه الهی اینقدر راحت به وفور در خانه ما پیدا میشود باید تکریمش نماییم. من بعد هر وقت بشکه ای بفروختیم قبل از این که نصف پولش را بدهیم به یارانمان در دیار لبنانستان و فلسطینستانیه و بولیویه، بر بشکه بعدی که می‌خواهیم بفروشیم، بوسه‌ها روانه سازیم بعدا بفروشیم تا برکت خدا را تکریم نموده باشیم. جملگی را وقت خوش گشت و بانگ برآوردند : سلطانا! تصویب شد.

٢- روزی که سلطان کی‌کی خان با خدم و حشم از برای رفع مشکل خلق الله به یکی از سفرهای ایالتی و ولایتی شتافته بود، در راه و از پشت پنجره طیاره ، عده ای را  بدید که کله های بزرگ داشتند و به سرعت مشغول طیران بودندی. فی الفور از وزیر اعظم پرسید: اینان کیانند؟ چرا کله های گنده دارند و چرا به سرعت طیران مینمایند؟ آیا از کله گنده های اقلیم مان هستندی؟ وزیر اعظم که از مشاهدت این صحنه بغایت چرتی شده بود عرضه داشت: سلطانا! در اقلیم شما اینان را مغز می خوانند و چون بسیار خود فروخته هستندی، از اقلیم ما فرار می‌کنند و  این پدیده را هم فرار مغزها می نامند. سلطان بغایت عنان اختیار از کف بداد و بانگ برآورد: ای بی خردان! من خودم می‌دانستم. لیک خواستم شما را بیازمایم. اینان از کمبود امکانات است که فرار می نمایند نه از خود فروختگی.  حاضران گفتند: صحیح است. سلطان بفرمود: کوفت. همین الان تصویب کنید به هر کدامشان خانه، پول، زن و امکانات بدهند. جملگی را وقت خوش گشت و نعره برآوردند که: سلطانا! تصویب شد...

   + سعید ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

بازخوانی دروغ 2300 ساله (بخش اول)

"بیش از ۲۳۵۰ سال از نبردهای اسکندر مقدونی فاصله‌ گرفته‌ایم، اما بسیاری از اقدامات او حتا با فناوریهای نوین امروزی نیز ناممکن است. هر کس بهره‌ای هرچند اندک از دانش نظامی داشته‌باشد، می‌تواند حدس بزند داستان اسکندر هرگز در ابعاد عنوان‌شده، ممکن نبوده و نیست."
«بازخوانی دروغی ۲۳۰۰ ساله» عنوان مطلب بلند و قابل‌توجهی بود که در پنج شماره روزنامه ایران در اردیبهشت ماه ۸۳، به فتوحات اسکندر مقدونی و افسانه‌هایی که اروپاییان درباره جنگهای وی نوشته‌اند، اشاره داشت. انتشار این مطلب با واکنش گسترده خوانندگان روبرو شد و درباره بزرگنمایی نقش اسکندر در حمله به ایران، مطالب زیادی عنوان شد. در این‌جا، من تصمیم ‌گرفتم تا با بازگویی آن، البته به‌طور خلاصه، شما را در جریان این دروغ بزرگ بگذارم. بنا بر این، تا حدود یک هفته دیگر وبلاگ شیمی79 به این مساله تاریخی می پردازد و خبری از هیچ موضوع دیگری نخواهد بود.

سپاههای بزرگی که هرگز وجود نداشت.
شاه‌بیت روایت اسکندرنامه‌نویسان، نبردهای سردار مقدونی با سپاههای ایران است. به‌جز دهها جنگ فرعی که هرکدام در نوع خود بزرگ و پرتلفات بوده‌اند، سه نبرد در کمتر از ۵ سال روی‌داده که ورود اسکندر به آسیا و متصرفات ایران را آسان کرده‌است؛‌ اما پذیرش وجود چنین جنگهایی با چنین ابعادی ناممکن به نظر می‌رسد.
بررسی جنگهای سه‌گانه گرانیکوس، ایسوس و اربیل نشان می‌دهد حدود ۲میلیون سرباز ایرانی در مصاف با ۳۵هزار جنگجوی یونانی و مقدونی شکست خورده و متحمل صدها هزار تلفات شده‌اند! بنا بر روایات مورخان یونانی و غربی، کشته‌های ایرانی حدود ۲۷۰برابر طرف یونانی بوده‌است.
اما به دلایل گوناگون این امر امکان ندارد؛ تهیه سپاههای چند صد هزار نفری در دنیای قدیم ممکن نبوده‌است، دنیا در ۲۳۵۰سال پیش بسیار کم‌جمعیت و جمعیت شهرها و کشورها بسیار کم بوده و ارتشها نیز به‌طور معمول ۱۰ تا ۵۰هزار نفر بوده‌اند. دولت هخامنشیان نیز باوجود ابهت و قدرت، تنها یک ارتش حرفه‌ای ۱۰هزار نفری (سپاه جاویدان) در اختیار داشته‌است. این امپراتوری به فراخور نبرد و طرف مقابل، ارتشی از نیروهای محلی را نیز سامان می‌داده است و در چنین حالتی، یک کشور حتا قویترین امپراتوری پیش از میلاد مسیح، قادر به بسیج دو میلیون سرباز در کمتر از دو سال نبوده‌است.
نویسندگان داستانهای اسکندر، شمار نیروهای ایرانی در نبرد گرانیکوس را ۸۵هزار نفر ذکر می‌کنند، اما چگونه ممکن‌است یک امپراتوری باستانی تنها در مرزهای دوردست خود ۸۵هزار نیرو داشته‌باشد؟ چگونه ممکن‌است در هر یک از نبردهای ایسوس و اربیل، موفق به تجهیز نیم میلیون سرباز شود؟
جهت اطلاع خوانندگان، جمعیت جهان در آن زمان چیزی کمتر از ۳۰۰میلیون نفر بوده، آیا ممکن‌است زمانی که جمعیت جهان یک سی‌ام امروز بوده‌است، امپراتوری بتواند ارتشی بزرگتر از ارتشهای امروز جهان بسیج کند؟
در حال حاضر، کمتر از ده کشور جهان، ارتشی بزرگتر از ۵۰۰هزار نفر در اختیار دارند، (چین ۳میلیون نفر، امریکا ۱.۸میلیون نفر، روسیه و هند هرکدام ۱میلیون نفر، پاکستان ۷۰۰هزار نفر، کره شمالی ۸۰۰هزار نفر، ایران، ترکیه و تایوان نیز ارتشهایی در حدود ۵۰۰هزار نفر دارند.) چنانچه مشاهده می‌شود، در زمان قدیم کسی توانایی تجهیز چنین نیرویی به ابعاد یک میلیون نفر را نداشته‌است.

این داستان، ادامه دارد.

بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم

   + سعید ; ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

امتحان کن چند روزی در صیام

این دهــان بستــی دهــانی بــاز شد/ تا خــورنده لقــمه‌های راز شد
لب فــروبند از طــعام و از شـــراب/ سوی خوان آسمانی کن شـتاب
گر تو این انــبان ز نان خــالی کنی/ پر ز گـــوهرهای اجــلالی کــنی
طفل جــان از شیر شــیطان باز کن/ بعد از آنـش با مــلک انبــاز کن
چند خوری چرب و شیرین از طعام/ امتحان کن چند روزی در صیام
چند شــبها خواب را گشــتی اسیــر/ یک شبی بیدار شو دولت بـگیر

توضیح: این مثنوی زیبا را که استاد شجریان در مایه افشار خوانده است، در ماه رمضان به کرات از صدا یا سیما شنیده اید. حال و هوای خاصی دارد، نه؟

   + سعید ; ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

رمضانیات

1) فرا رسیدن ماه خودسازی بر شما مبارک. در تمام این سالهایی که روزه گرفتم، از اول دبیرستان تا حالا، چهار رمضان چهار سال دوران دانشجویی در خوابگاه چیز دیگری بود. فراموش نمی‌کنم در یکی از افطارهای رمضان 79 که مشغول صرف غذا بودیم، با اینکه در غذای من یک عدد بچه‌سوسک رویت شد، اما از فرط گرسنگی بی‌توجه به آن، به غذا خوردن ادامه دادیم. هنوز، "طوری نیس بابا"ی جواد حبیبی در گوشم باقی مانده است. ناگفته نماند تا چند روز بعد، از کرده خود به شدت پشیمان بودم. (و بودیم!)
روزه‌خواریهای ایمان قلی‌زاده هم که فکر می‌کرد با روزه گرفتن، از تیپ و قیافه می‌افتد و سی روز رمضان هر روز نهار میهمان ناخوانده ما بود، از یاد نمی‌رود.

2) لینک "فوتوبلاگ"  در بخش امکانات جانبی وبلاگ قرار داده شد. این عکس‌دونی، همان فوتوبلاگ قبلی است که در تمام این مدتی که خبری از آن نبود، هیچ یک از شما سراغ آن را نگرفتید. ولی با این حال، به تدریج عکسهای جدید در آن بارگذاری خواهند شد.

پی نوشت:
عارفی را گفتند جمله‌ای بگو که وقتی شاد هستیم، غمگینمان کند و وقتی غمگینیم، شادمان سازد. پاسخ داد: "این نیز بگذرد..."

   + سعید ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

طنز تلخ

دوست خوبمان، هاشمیان عزیز در ای‌میلی نوشته‌اند:


آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

 

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

 

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابد الدهر بماند

 

در کشور ما وضع چنین است، بدانید:

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غاز به کنجی بچراند

 

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

 

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی و پولی خرک خویش براند

 

آنکس که نداند و نداند که نداند

بر پست ریاست ابد الدهر بماند

   + سعید ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

شعر نو

همین الان درختی غنچه‌ای داد
همین الان کسی در گوشه‌ای مرد
همین الان کسی آمد به دنیا
همین الان دلی از غم ترک خورد

همین الان کسی خسته، کلافه
نشسته پشت ماشین در ترافیک
گدایی پول خود را می‌شمارد
و مردی می‌رود با یک کت شیک

همین الان معلم گفت: "بابا"
و شاگردان همه گفتند: "نان داد!"
سر شاخه تکانی خورد و یک برگ
به زیر چرخهای وانت افتاد

همین الان کسی فریاد زد: "جان!
خدا ممنونم از تو، من قبولم!"
جوانی با موتور یک کیف دزدید
و زن فریاد زد: "ای وای پولم!"

همین الان کسی توی خیابان
زمین افتاد با یک کاسه ماست
نگاه کودکی از ابر پر شد
دلش یک جفت کفش تازه می‌خواست

توی یک لحظه کوتاه، دنیا
پر است از اتفاق تلخ و شیرین
همین لحظه که آمد زود هم رفت
دل دنیای ما شد شاد و غمگین

داوود لطف‌ا...

   + سعید ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

یادداشتهای ناصرالدین شاه

یک شنبه 24 رجب المرجب 1287 قمری
امروز هراسان بودیم، لذا وزیر دربار را خوانده و پرسیدیم: "مردک! این تحریم اقتصادی که می‌گویند، یعنی چه؟!"
مردک هم عرض نمود: "شما خیالتان آسوده حضرت سلطان. مطلب نگران‌کننده‌ای نیست. اجانب پارس می‌کنند بترسانندمان، ما هم از زیر سایه شما جواب پارسشان را با بستن قراردادهای کوچک و دادن امتیازهای ناچیز، می‌بندیم! [اشتباهی رخ نداده، ناصرالدین شاه به عمد دست در نحو جمله برده تا صرف آن به صرفه خودش باشد!] و تا شما را داریم از هیچ قدرتی نمی‌‌هراسیم. آسوده بخوابید قربان، ما بیداریم!"
از این توضیحات مفصل،خوش‌خوشانمان شد و خیالمان هم آسوده گردید. مردک را مرخص فرموده و برای قیلوله کردنِ خواب، به بستر الهام خاتون حلول کردیم!


دوشنبه دوم شعبان المبارک 1287 قمری
نیمه شب از خواب جستیم [پریدیم] به گونه‌ای که خاتون کوچکه‌مان فریاد کرد: "آخ!" ما نیز الله‌بختکی پراندیم: "شاخ!"
دیدیم قافیه ردیف کرده‌ایم، لذا میان ترس از کابوسی که دیده بودیم خنده‌مان گرفت. خاتون بیدار شده و روی تخت نشسته بود: نیم قرصی از ماه، پرسیدیم: "می‌دانید چرا همه وزرا و بزرگان مملکت دست به یکی[!] و با هم عهد کرده‌اند ما را از تخت به زیر بکشند، خودشان را به بالا؟!"
چشمان شهلای[!] خمار آلودش را مالشی داده و گفت: "قربان خنده‌های تاریخی‌تان بروم، حالا چه وقت سوال کردن است؟ بعد هم این که، شما خیالتان آسوده، مطلب نگران‌کننده‌ای نیست. هارت و پورت[!] می‌کنند دیگر، خاطرتان را مکدر نفرمایید. آسوده بخوابید و بستر را هم سرد نکنید[!] ما و باقی زنان حرم‌سرا بیداریم!"
ما نیز خیالمان آسوده گردید و بستر و خاتون را با هم، گرم نمودیم!


پنج شنبه 19 شعبان المبارک 1287 قمری
امروز از وزیر فرهنگ و هنرمان پرسیدیم: "این سایتها و وبلاگها! دیگر چه مرضی هستند؟ سوغات فرنگ که می‌گویند، اینهایند؟ با این سوغاتها باید چه گونه رفتار کنیم؟"
وزیر به پای همایونی‌مان افتاد و برخاست و عرض نمود: "قربان جقه مبارک، شما خیالتان آسوده. مطلب نگران‌کننده‌ای نیست. حل کردیم رفت! یک عده بی سر و پا، شیطنت می‌کردند، ما هم ترتیبشان را دادیم!"
- "یعنی چه؟ چه گونه؟"
- "دادیم قانونی بگذرانند تا بتوانیم تنبان شیطانهای‌شان را [این جا، شیطان دلالت به فرد می‌کند نه به تنبان!] از پایین به بالا بکشیم! حتا دور گردنشان ببندیم و بپیچانیم. فی‌الحال نیز مشغول پیچاندنیم! با این همه، مطلبی نیست. شما شبها و روزهایتان را آسوده بخوابید که ما بیداریم و زیر سایه سبیلهای مبارک، به کار تار و مار ِاخلال‌گرانِ بی‌فرهنگ هستیم."
دیدیم عجب درباریان حاضر به یراق و دلسوزی داریم که با وجودشان دیگر هیچ غمی نمی‌ماند تا ما بخوریم! اکنون دستگیرمان شده است که مملکت در امن و امان است و پر از گل و بلبل! پس ما می‌رویم آسوده بخوابیم!

از "اینجا"

   + سعید ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

المپیک تمام شد.

با این که یک روز دیگر به پایان بازیهای المپیک چین مانده است، تیم ایران با کسب یک طلا و یک برنز به کار خود پایان داد و تا این جای کار در رده 47‌ جا خوش کرده است. رتبه‌ای که ممکن است با کسب مدال توسط تیمهای دیگر باز هم سقوط کند.
از جمله کشورهایی که ادعای کمتری از ورزشکاران ایرانی دارند و نه امامان مظلومی دارند که ورزشکاران در مسابقه‌ها از آنها مایه بگذارند، اما نتیجه بسیار بهتری کسب کرده‌اند، می‌توان اینها را نام برد:

جاماییکا: 6 طلا، 3 نقره و 1 برنز.
بلاروس: 4 طلا، 4 نقره و 8 برنز.
زلند نو: 3 طلا، 1 نقره و 5 برنز.
اتیوپی: 3 طلا، 1 نقره و 1 برنز.
گرجستان: 3 طلا و 3 برنز.
کوبا: 2 طلا، 6 نقره و 11 برنز.
کنیا: 2 طلا، 4 نقره و 2 برنز.
قزاقستان: 1 طلا، 4 نقره و 6 برنز.
زیمبابوه: 1 طلا، 3 نقره.
آذربایجان: 1 طلا، 2 نقره و 4 برنز.
ازبکستان: 1 طلا، 2 نقره و 3 برنز.
اندونزی: 1 طلا، 1 نقره و 3 برنز.
مغولستان و تایلند: 1 طلا و 1 نقره.
هند: 1 طلا و 2 برنز.
(جدول کامل توزیع مدالها را در اینجا ببینید.)

یادم می‌آید 3 سال پیش وقتی که "علی آبادی"  تازه رئیس سازمان ورزش شده بود، پس از آن که بخشنامه خود درباره چگونگی مدل موی بازیکنان لیگ برتر فوتبال را ابلاغ کرد، دریاره مدالهای کسب شده در بازیهای آسیایی قطر جمله‌ای گفت به این مضمون: "این مقام، نتیجه برنامه‌ریزیهای مدیریت قبلی است، نتیجه مدیریت من را در آینده ببینید و آن گاه قضاوت کنید."
به اطلاع جناب آقای علی‌آبادی برسانیم که کارنامه شما را هم دیدیم، لطفا زحمت را کم کنید.

   + سعید ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

پند

تنها واکنش شایسته در برابر یک توهین، بی‌توجهی به آن است. اگر نمی‌‌توانید آن را ندیده و نشنیده بگیرید، بر آن تسلط یابید. اگر نمی‌‌توانید بر آن تسلط یابید، به آن بخندید. اگر نمی‌‌توانید آن را شوخی بگیرید، پس بعید نیست که به راستی در خور آن باشید.

   + سعید ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()