saeid online

سر پیری و معرکه‌گیری!

به حضورتان عارضم که امسال یعنی سه سال پس از فارغ‌التحصیلی تصمیم گرفتم در آزمون کارشناسی ارشد نام‌نویسی و اگر عمری باقی بود، شرکت کنم.
ولی خود شما قضاوت کنید که می‌شود هم سر کار رفت و هم درس خواند آن هم برای آزمونی که خیلی از ما خرخوان‌ترها برای آن دندان که نه، بلکه نعل! تیز کرده‌اند و چه بسا از ماهها پیش در پیستهای خردوانی مشغول کسب علم و دانش بوده و هستند؟
البته یادآوری کنم که در آزمون سال 83 در شیمی آلی شبانه دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شدم ولی بنا به عللی نرفتم؛ باید ببینم امسال چه خواهد شد....
می‌گویند:

«وقتی برنده‌ای اشتباه می‌کند، می‌گوید: اشتباه کردم. وقتی بازنده‌ای دچار اشتباه می‌شود، می‌گوید: تقصیر من نبود.»

   + سعید ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

منشین غمگین

 اگر حوصله دارید، این شعر زیبا را بخوانید:

گل من چندین منشین غمگین شام محنت به سر آمد
سر و دست‌افشان غم دل بنشان غمخوارت از سفر آمد
ز چه بنشستی بگشا دستی آذین کن صحن و سرا را
که پس از غمها به رخ شبها آب و رنگ سحر آمد
شب مهتابی ز چه بی‌تابی روشن کن شمع صبوری
منشین غمگین که مه دیرین تابان و جلوه‌گر آمد
تو که آگاهی که چه شبهایی با یاد او بنشستی
شب بارانی غم پنهانی رفت و نور بصر آمد
پس از آن دوری غم مهجوری شور و شادی برپا کن
ز غم پنهان نشوی گریان چون او خندان ز در آمد
شب مهجوری، ز ره دوری آوای رهگذر آمد
که سحر سر زد غم دل پر زد شادی از بام و در آمد
شب جانکاهی شرر آهی زد ابر غم به کناری
به سرافرازی به دل‌افروزی خورشید ما به در آمد
پس از آن هجران غم بی‌پایان پیدا شد خاتم عشقم
به دلم نوری چه شر و شوری زان مرغ خوش‌خبر آمد

   + سعید ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()

خدا و گنجشک

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این‌گونه می‌گفت: "می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد."
... و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست."
گنجشک گفت: "لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی‌کسی‌ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی‌موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟" و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین‌انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: "ماری در راه لانه‌ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی." گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: "و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی."
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت .... های‌های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.


((چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است؛ و یا چیزی را دوست داشته باشید،حال آنکه شر شما در آن است. و خدا می‌داند و شما نمی‌دانید.))
سوره بقره

   + سعید ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦
comment نظرات ()