saeid online

تلیفون کرده‌ای جانم فدایت!

 تصور کنید هر یک از شاعران برای خود تلفن یا موبایل داشتند و روی سیستم منشی‌شان برای طرف مقابل، پیامی می‌گذاشتند، اون وقت چی می‌شد؟!
باز هم یک بیکار خوش‌ذوق پیدا شده و بر حسب شناختی که از شاعران داشته، پیامی برایشان ساخته که با هم می‌خوانیم.
از آن جایی که روزهای زیادی از ماه اردیبهشت به روز بزرگداشت خیلی از شاعران بزرگ اختصاص داشت: اول اردیبشهت (روز بزرگداشت سعدی)، 25 اردیبهشت (روز بزرگداشت فردوسی)، 28 اردیبهشت (روز بزرگداشت حکیم عمر خیام)‎ این یادداشت چندان هم بی‌مناسبت نیست:

پیام‌گیر حافظ:
رفته‌ام بیرون من از کاشانه‌ خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه‌ خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه‌ خود غم مخور!

پیام‌گیر سعدی:
از آوای دل‌انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک گر فرصتی دادی به دستم

پیام‌گیر فردوسی:
نمی‌باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیام‌گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده‌ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پیام‌گیر منوچهری:
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی‌ گویم
بگذاری اگر پیام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیام‌گیر مولانا:
بهر سماع از خانه‌ام رفتم برون رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم جان تو را قربان شوم!

پیام‌گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده‌ای جانم فدایت!
الهی مو به قربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!

پیام‌گیر نیما:
چون صداهایی که می‌آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخنهایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره‌های یوش 

پیام‌گیر شاملو:
بر آبگینه‌ای از جیوه‌ سکوت
سنگواره‌ای از دستان آدمی
تا آتشی و  چرخی که آفرید
تا  کلید واژه‌ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است

پیام‌گیر سایه:
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم
بی نیاز کتمان

پیام گیر فروغ:
نیستم.. نیستم..
اما می‌آیم.. می‌آیم.. می‌آیم
با بوته‌ها که چیده‌ام از بیشه‌های آن سوی دیوار
می‌آیم.. می‌آیم.. می‌آیم
و  آستانه پر از عشق می‌شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته‌اند
سلامی دوباره خواهم داد

   + سعید ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

قابل توجه کسانی که از خود مقاله در می‌کنند!

یادداشتی از صادق زیباکلام با عنوان «کنکاشی در اسباب و علل عقب ماندگی علوم سیاسی در ایران» خواندم که در آن به وضع اسف‌بار علوم و به‌ویژه علوم انسانی در ایران پرداخته بود. این استاد دانشگاه که به دانشگاه اراک آمده و سخنرانی هم کرده است، ضمن تشریح و بررسی وضع موجود، می‌گوید:

«اگر علوم یک کلیت هستند، در آن صورت آیا امکان‌پذیر هست که در علوم سیاسی عقب‌مانده بود اما در فیزیک، شیمی، مهندسی یا داروسازی در وضعیت مطلوب‌تری باشیم؟ پاسخ این پرسش منفی است. به عبارت دیگر وضعیت ما در علوم طبیعی، دقیقه و کاربردی کم و بیش همان است که در علوم سیاسی و روابط بین‌الملل است. عقب‌ماندگی ایران در علوم انسانی به مراتب عمیقتر و گسترده‌تر از علوم طبیعی یا کاربردی است. با این تفاوت که آثار، نتایج و پیامدهای عقب‌ماندگی در علوم طبیعی و کاربردی را می‌توان دید اما عقب‌ماندگی در علوم انسانی را دست کم به صورت مستقیم نمی‌توان نشان داد.»

در ادامه، نگارنده انگشت روی موضوعی می‌گذارد که برای ما و شما خواندنی است:

 «نزدیک به یکصد سالی که از تاسیس علوم سیاسی در ایران می‌گذرد، به ندرت مقاله‌ای از سوی اساتید و محققان علوم سیاسی ایرانی در مجله‌های معتبر علمی به چاپ رسیده است. اگر هم هر از گاهی مقاله‌ای از استادی چاپ شده، انگیزه نویسنده بیش از آنکه معلول تحقیقات و مطالعاتش باشد، بیشتر به واسطه کسب امتیاز لازم برای مسائل استخدامی و گرفتن رتبه، پایه و تغییر وضعیت استخدامی از استادیاری به دانشیاری و از دانشیاری به استادی بوده تا علاقه واقعی استاد به آن حوزه و سوژه!»

ایشان در پایان به حوزه تولید علمی که فقر هولناکمان را به نمایش می‌گذارد، می‌پردازد:

«در این یکصد سالی که علوم انسانی در ایران تاسیس شده، سابقه نداشته که استادان ایرانی یک فکر، یک پژوهش اصیل، یک مطالعه جدید و بکر و در مجموع یک کار ارزنده و متحول از خود ارائه دهند. علوم سیاسی ما نیز از این بابت همین وضع را دارد و تولید علمی ما در این حوزه نیز صفر بوده است. حتا یک مورد هم نبوده که استادان دانشگاهی ما بتوانند از خود حرفی، اندیشه‌ای، فکری، نقدی بر نظریه‌ای، یا تجزیه و تحلیل متفاوتی ارائه دهند. واقعیت تلخ آن است که ما در هیچ حوزه‌ای از علوم انسانی نتوانسته‌ایم از خود چیزی ارائه دهیم. هر چه بوده، مال دیگران بوده و ما فقط مصرف‌کننده محض بوده‌ایم. از خودمان هیچ چیزی نداشته‌ایم. عالم‌ترین، فاضل‌ترین، باسوادترین و در یک کلام مطرح‌ترین اساتید علوم سیاسی ما در نهایت چیزی بیش از یک مترجم نبوده و نیستند. همه هنر آنان این بوده که بگویند مارکس این را گفته، افلاطون این را گفته، هابرماس چنین گفته، پاراتو چنان گفته و پوپر این را گفته و قس علیهذا. سر سوزنی از خود فکری، نظری، نقدی، حاشیه‌ای و هیچ چیزی نداشته‌اند...»

حال، شما در همین بخش قبلی که خواندید به جای عبارت «علوم انسانی» بگذارید «علوم پایه» و به جای «علوم سیاسی» بگذارید «شیمی». اتفاق خاصی نمی‌افتد؛ خود دکتر زیباکلام در ابتدای یادداشت خود گفته‌اند:

«قبل از پرداختن به چگونگی عقب‌ماندگی علوم سیاسی در ایران، ناگزیر از ذکر یک نکته اساسی هستیم. علوم سیاسی را نمی‌شود همچون جزیره‌ای منفک در دل اقیانوس پنداشت. واقعیت آن است که علوم سیاسی در ایران را نمی‌توان و نمی‌بایستی مستقل و منفک از وضعیت کل علوم انسانی در جامعه امروز ایران در نظر گرفت. وضعیت علوم انسانی در ایران را نیز به نوبه خود نمی‌توان جدای از وضعیت و جایگاه کلی علوم در دانشگاههای کشور بررسی کرد. رشته‌های علوم اعم از علوم انسانی یا علوم طبیعی و کاربردی همچون یک کل در هم تنیده شده‌اند. نمی‌شود وضعیت علوم سیاسی در جامعه‌ای غم‌انگیز باشد اما در عین حال وضعیت رشته‌های دیگر در آن مطلوب و مشعشع باشد....»

   + سعید ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

جهت خالی نماندن عریضه!

 ۲۵ اردیبهشت که گذشت، روز بزرگداشت فردوسی بود. می‌خواستم شعری که در ذیل این یادداشت برای شما می‌نویسم را در همان روز بارگذاری کنم ولی یادم رفت. شعری که می‌خوانید، سروده فردوسی نیست فقط به تقلید از فردوسی به وسیله یک آدم بسیار بسیار بیکار سروده شده. شاعر این شعر طنز هر جا که هست، امیدوارم تا حالا یک کار مناسب پیدا کرده باشد. اگر هم پیدا نکرده، ملالی نیست؛ ایشان می‌توانند تا فرج امام زمان صبر کنند و وقتی ایشان آمد، نه ایشان مشکلی خواهند داشت و نه ما؛
قصد مسخره کردن ندارم ولی یادم می‌آید چند وقت پیش در برنامه‌هایی که برای پاسخ به پرسشها و مشکلات جوانان برگزار می‌شد، باب شده بود که کارشناسان و مشاوران محترم برنامه‌های مذکور، آخرین راه حلی که به جوانها برای حل مشکلات روزمره از قبیل بیکاری و مسکن و... پیشنهاد می‌دادند را آمدن امام زمان عنوان می‌کردند و به جوانها بشارت می‌دادند جای غصه و نگرانی نیست چون مشکلی نیست!!

و اما این هم همان شعر طناسی: (ترکیبی از شعر طنز و حماسی!)

کنون رزم ویروس و رستم شنو              دگرها شنیدستی این هم شنو
که اسفندیارش یکی دیسک داد            بگفتا به رستم که ای نیک‌زاد
در این دیسک یکی باشد فایل ناب          که بگرفتم من از سایت افراسیاب
برو خرمی کن بدین دیسک هان             که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوی خانه‌اش             شتابان به دیدار رایانه‌اش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشـت             وان دیسک را در درایوش گذاشت
نکرد هیج صبر و نداد هیج لفت              یکی هم کپی از همان دیسک گرفت
درآن دیسک دیدش یکی فایل بود           بـزد ایـنتر و آن‌را اجرا نمود
به ناگه چنان سیستمش هنگ کرد         که رستم در آن ماند مبهوت و منگ
تهمتــن کلافه شـد و  داد زد                 ز بخت بد خویش فریاد زد
چو تهمینه فریاد رستم شنود                 بیامد که لیسانس رایانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش              و زان دیسک و برنامه قابلش
چـو رستم بدو داد قیچی و ریش             یکـی دیسک بوتیبل آورد پـیش
به ناگه یکی رمز ویروس یافت                پی حفظ امضای ایـشان شتافت
به خاک اندر افکند ویروس را                  تهمتن به رایانه زد بویه را
چنین گفت تهمینه با شوهـرش              که این بار بگذشت از پل خرش
دگر بار برنامه زین‌سان مکن                   ز رایانه اصلا تــو صحبت مـکن
قسم خورد رستم همی با شتاب            نگیرد دگر دیــسک از افراسیاب

   + سعید ; ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

روزمرگی

 یکی بود یکی نبود، وقتی این یکی بود اون یکی نبود،
وقتی اون یکی بود این یکی نبود،
مهم نیست کی بود و کی نبود
ولی حیف که هیچ وقت این یکی با اون یکی نبود.


بد جوری دچار روزمرگی شدم و بدبختانه به وضع بد موجود عادت کرده‌ام. فکر می‌کنم جزء همانهایی باشم که «بزرگی» می‌گوید: سر در آخور خود فرو برده‌اند و ...
ولی از یک زوایه دیگر هم می‌توان نگاه کرد: این یکی از خصوصیات آدمهاست که توانایی سازگاری و کنار آمدن با شرایط را دارند و پس از مدتی خود را با همه زشتیها و بدیهایی که در روزهای اول تاب نگاه کردن به آنها را نداشتند، وفق می‌دهند.
شاید شما هم این را تجربه کرده‌اید اگر در جایی کار کنید که بوی بد یا بوی خوبی به مشامتان برسد، در روزهای اول ممکن است برای شما آزاردهنده باشد ولی به مرور زمان، همان بو را دیگر حس نمی‌کنید؛ به عبارت دیگر دستگاه عصبی شما برای جلوگیری از انباشت داده‌ها، سعی می‌کند دیگر به بوهای همیشگی، واکنش نشان ندهد.
یا مسگرهای بازار مسگری اگر نشنیده گرفتن سر و صدای زیاد را نیاموزند، دیوانه می‌شوند...
من هم حداقل برای آرامش خودم هم که شده، مجبورم بعضی از چیزهایی را که می‌بینم و می‌شنوم ولی به مذاقم خوش نمی‌آیند را ندیده و نشنیده فرض کنم. یا حتا قبل از دیدن و شنیدن آنها، کر و کور بشم. نمی‌دانم شما هم این‌طوری هستید یا نه؟

   + سعید ; ۸:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

از همه جا

 

  • محمد آل حبیب، فرزندی از فرزندان پیامبر (صل ا...علیه و آله) و ام الائمه فاطمه، (سلام ا...إلیها) متولد 2 شهریور 66، دانشجو هستم رشته علوم سیاسی می‌خوانم، و اینجا می‌نویسم چون احتیاج به نوشتن دارم، به اتحاد و فرهنگ سرخ اعتقاد دارم. تا شهید نشدم به این سه خیلی فکر می‌کنم:
    ۱) تحصیل ۲) تهذیب ۳) ورزش. مجنون ولایتم و برایش جان می‌دهم، حزب‌ا... را هم‌الغالبون می‌دانم، به کلمه عشق فکر نمی‌کنم ولی دوستش دارم...
    استشهادی نیستم، تقوا ندارم...

مطلبی که خواندید، طنز نبود؛ شناسنامه یکی نویسنده‌ شهادت‌طلب است که شما برای دیدن وبلاگش اینجا را کلیک کنید.

  • آقای مهاجرانی وزیر ارشاد دوران خاتمی درباره موضوع گفتگو با امریکا یادداشتی نوشته‌اند که جالب بود. می‌خواستم آن را برای شما در اینجا کپی کنم ولی به دلایل نامعلومی منصرف شدم. برای خواندن تحلیل ایشان، زحمت بکشید و اینجا را کلیک کنید.
  • از دوستان شیمیایی‌مان خبر خاصی ندارم. فقط از صمیم قلب آرزو می‌کنم هر جا که هستند، ایام به کامشان باشد. از «احمد» و «مهدی» به خاطر مطالب قشنگی که در قالب powerpoint برای من می‌فرستند، سپاسگزارم و می‌خواهم که باز هم بفرستند.
  • در پایان، این شعر را با هم می‌خوانیم:

    گیرم که در باورتان به خاک نشسته‌ام
    و ساقه‌های جوانم از ضربه‌های تبرهایتان زخم‌دار است
    با ریشه چه می‌کنید؟
    گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده‌اید
    پرواز را علامت ممنوع می‌زنید
    با جوجه‌های نشسته در آشیان چه می‌کنید؟
    گیرم که می‌کشید
    گیرم که می‌برید
    گیرم که می‌زنید
    با رویش ناگزیر جوانه‌ها چه می‌کنید؟

   + سعید ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

خبر فوری

وزارت ارشاد شعر "اتل، متل، توتوله" را به دلایل زیر ممنوع اعلام کرد:
1) وجود کلمه‌هایی مانند توتوله و پستان و تحریک کودکان
2) استفاده از کشور هندوستان
3) زن کردی
4) ترویج بی‌حجابی.

شعر اصلاح شده:
اتل متل زباله، گاو حسن باحاله، هم شیر داره هم آستین، شیرشو بردن فلسطین، بگیر یک زن راستین، اسمشو بذار حکیمه، که چادرش ضخیمه

   + سعید ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

از وبلاگ دیگران

بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا می‌دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را می‌پذیرم.
می‌خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم آنجا یک هتل پنج ستاره است. 
می‌خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می‌توانم آن را بخورم ! 
می‌خواهم زیر یک درخت بلوط  بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم. 
می‌خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می‌خواهم به گذشته برگردم، وقتی ساده بود، وقتی رنگها، جدول ضرب و شعرهای کودکانه را یاد می‌گرفتم، وقتی نمی‌دانستم که چه چیزهایی نمی‌دانم و هیچ اهمیتی هم نمی‌دادم.
می‌خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوبند. 
می‌خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می‌خواهم از پیچیدگیهای دنیا بی‌خبر باشم.
می‌خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم‌، نمی‌خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت‌کننده، صورتحساب، جریمه و ...  
می‌خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت‌آمیز‌، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک مال شما،
من رسما از بزرگسالی استعفا می‌دهم.

   + سعید ; ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

خلیج همیشه فارس...

خودم می‌دونم که امروز، نهم اردیبهشت است. ولی به مناسبت دهم اردیبهشت روز ملی خلیج فارس، این شعر که «ابی» هم آن را خوانده، در این پست قرار می‌گیرد:


بر آسمان این خاک هزار بوسه می‌زنم
نفسم را از رود سپید و آسمان خزر و خلیج همیشگی فارس می‌گیرم،
من نگاهم از تنب کوچک و بزرگ و ابوموسا نور می‌گیرد.
من، عشقم را
در کوه گواتر در سرخس و خرمشهر
به زبان مادری فریاد خواهم زد.
تفنگم، در دست و سرودم بر لب،
همه ایران را می‌بوسم.
من، خورشید هزار پاره عشق را بر خاک وطن می‌آویزم؛
ای وارثان پاکی، من آخرین نگاهم
بر آسمان آبی این خاک
و خلیج همیشگی فارس خواهد بود.

   + سعید ; ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

sMs

همین الان یک پیام دریافت کردم به این مضمون:

سید حسن نصرا... زنگ می‌زنه به احمدی‌نژاد می‌گه: محمود، حمله کنیم به امریکا؟
احمدی‌نژاد می‌گه: نه حسن، خیلی خطرناکه حسن!

در پناه حق، پیروز باشید.

   + سعید ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای...

نمی‌خواستم خاطر شاد شما را با این شعر، مکدر کنم. ولی در مجموع شعر زیبایی است؛ پیشکش شما:

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور
منم، دشنام پس آفرینش، نغمه‌ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.

اخوان ثالث 

   + سعید ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

بیشتر بدانید!!

 

  1. برای قطع جریان برق چه باید کرد؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد.
  2.  آخرین دندانی که در دهان دیده می‌شود، چه نام دارد؟ دندان مصنوعی
  3. چطور می‌شود چهار نفر زیر یک چتر بایستند و خیس نشوند؟ وقتی هوا آفتابی باشد این کار را انجام دهند.
  4.  اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می‌کنید؟ برایش صندلی می‌گذاریم.
  5.  چرا لک‌لک هنگام خواب یک پایش را بالا می‌گیرد؟ چون اگر هر دو را بگیرد، می‌افتد.
  6.  چرا دود از دودکش بالا می‌رود؟ چون چاره دیگری ندارد.
  7.  چرا دو دوتا می‌شود پنج تا؟ چون علم پیشرفت کرده.
  8.  اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چیست؟ طلاق.
  9.  ناف چیست؟ نمره صفری است که طبیعت به شکم بی‌هنر داده است.
  10.  خط وسط قرص برای چیست؟ برای اینکه اگر با آب پایین نرفت، با پیچ‌گوشتی برود.
  11. یک فیل چگونه از درخت بالا می‌رود؟ به سختی.

   + سعید ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

به نام خداوند خردآفرین/ خردآفرین را هزارآفرین

 

  • در وب‌سایتی موسوم به عدالتخانه (پایگاه جمعی عدالت‌خواهی اسلامی) یادداشتی با عنوان ۵ دلیل برای کاهش یا حذف سربازی خواندم که جالب بود. شما هم برای خواندن آن، اینجا را کلیک کنید.
  • گفته بودم که ایمان در نیروگاه نکا مشغول به کار شده و همین دیروز sms زد که: «اگه قرار باشه که من جهنمی باشم، ناراحت نیستم چون الان در بهشتم.» حدس می‌زنم هم‌اکنون در ...ش باید عروسی مفصلی در حال برگزاری باشد.
  • یادآوری می‌کنم که سایت فلیکر دیگر فیلتر نیست و شما می‌توانید همچون گذشته عکسهای فوتوبلاگ را ببینید.
  • حتما در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید و ما را از پیشنهادهای خود محروم نکنید.
  • ختم کلام:

    شخصی بد ما به خلق می‌گفت
    مـا سینه خـــود نمی‌خراشـــیم
    مـــــا خوبــــی او به خلق گوییم
    تا هــــر دو دروغ گفته باشیــــم

   + سعید ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

۱۱ قانون اصلی برای روابط انسانی

دانستن چگونگی رفتار با مردم به اندازه شایستگیهای فـنـی و مـدیریتی مهم است. به گفته یـکـی از بــزرگان جامعه شناس: "هنـگـام برخورد با مردم به یاد داشـته باشید با آفریده‌های منطق طرف نیستید، بلکه با آفریده‌های احـساس، مـوجوداتـی که سرشار از تبعیض، روحــیات پیش‌داوری و تعصب می‌باشند، و با غرور و خودبینی دست به گریبانند، طرف هستــید."

برخی از قـوانـیـن اصـلـی ارتـبـاطات انـسانی به شرح زیر است. برای مهارت یافتن در آنها، باید این قوانین را جزئی از خود درآورید:

1- دیگران را با نام صدا بزنید. این خوشایندترین صدا برای گوش هر کسی است. وقتی نام کسی را به کار می برید، در حقیقت پیام خود را به صـورتی اختصاصی و تـنها برای او مبـدل مـی‌سـازیــد. همچنین علاقمندی و میزان اهمیت شما را نسبـت به او می‌رسـاند. این یک ابزار ساده و فریبنده برای کاستن از جبهه‌گیریهاست. جمله‌های خود را با نامهای دیگران آمیـخته و بـا پرسشهایی مانند "علی، امروز خوبی؟" آغاز کنید.

2- اشتباه خود را بپذیرید. ممکن است تصور کـنید که اگر اشتباه خود را به گردن بگیرید، وجهه خود را از دست خواهید داد. این، درست نیست. اعتراف به اشتباه یکی از ستوده‌ترین رفتارهاست چون اندک افرادی به آن مبادرت می‌نـمایـنـد. بـیـامـوزیــد که چـگونه خـودخـواهـی را کنار گذاشته و بپذیرید که کامل نیستید. فقط در این کـار زیاده‌روی نکنید، یک جمله "من اشتباه کردم و متوجه آن می‌شوم." کفایت می‌کند.

3- دیگران را با معیارهای بالا در نظر بگیرید. از آن دسته نباشید که عقل کل خطاب می‌گردنـد، و می‌پندارند که هیچ کس جز خودشان قادر به انجام درست کارها نیستند. به تواناییهای دیگران اعتماد کنـید. باور داشتن یک فرد او را بـه انـجـام کـارها با بیشترین توان تشـویـق نموده و از ناامیدی جلوگیری می‌کند.

4- علاقه‌ای صادقانه و صمیمی از خود نشان دهید. هر کسی دارای سابقه‌ای سرشار از علایق، تجارب و سلایق می‌بـاشد. حـتـا اگر نقطه اشتراکی با هم ندارید، در باره دیگران اطلاعات کسب کنید. اگر یکی از همکاران شما گفت که بازیهای آنلاین را دوست دارد، در باره آن از او بپرسید حتا اگـر بـرای شـما جالب نیست. نه تنها می‌توانید چیز تازه‌ای یاد بگیرید، اگر در آینده به آن گرایش پیدا کنـیـد، از امتیازاتـی برخوردار خواهید گشت.

5- از دیگران تعریف و تمجید نمایید. فقط نگویید "خوب بود." در تعریف خود صریح‌تر باشید و نشان دهید که در باره آنچه که فرد انجام داده است، آگاهی دارید. "علی، تـو خیـلی خوب جلسه را اداره کردی بخصوص وقتی هـمـه از مسیـر مـوضوع اصـلـی منـحرف شده بودند." یک نمونه خوب است. در عین حال تلاش کنید به‌ندرت و فقط هنگامی که نـیـاز است انتقاد نمایید. انتقاد را طوری بیان کنید که مانند یک نصیحت سازنده از طرف دوسـتـی قـابـل اعـتـمــاد باشد.

6- مراقب حرفهایتان باشید. اگر تصمیم پیگیری کاری را ندارید، نگویید که آن را انـجـام خواهید داد. اعتبار شما ارتباط تنگاتنگی با کلامتان دارد. اگر به قول خود عمل نکنید، در کـارهـای بـزرگ بـه شـما اعتماد نمی‌شود و بنا بر این پیشرفتی نخواهید کرد.

7- قدردانی و سپاسگزاری کنید. اگر کسی لـطفـی به شما کرد، و  یا برای انجام کاری برای شما از خواسته خود گذشت، به او بفهمانید کـه بـه این تـلاش آگـاه شده‌اید. شما بخودی خود مستحق لطف نـبـوده و کسـی بــه شما بدهکار نیست. اگر به شما لطف شد، تـشـکر نـمـوده و مقابله به مثل کنید.

8- پیش از صحبت کـردن فکر کنید. هـرگز تـصور نـکنید که دیگران سخنان شما را مساعد و ارزشمند تلـقـی خـواهـنـد کـرد. برخی، تک تک کلماتی که بـیـان می‌کنـید را بـرای یـافــتن یک رودررویی جستجو می‌کنند. شما نمی‌تـوانیـد این گونه افراد را تغییر دهید، اما می‌توانید نزد آنها حرفهای خود را با دقت سازمان‌دهی نمایید. همچنین می‌توانید سـعی در فهمیدن دیدگاه دیگران نمایید تا از سوء تفاهم جلوگیری کنید. ممکن است اعتـقـاد بر حـقانـیـت خـود داشـتـه باشید، اما بدانید که دیگران به همین منوال درباره عقاید و باورهایشان می‌اندیـشند. شما باید نظرات آنها را محترم بشمارید و ببینید چرا آنها اینگونه می‌اندیشند. به جای مـشاجره، از دیگران بخواهید مواضعشان را توضیح دهنـد. مجـبـور نیـستـید مـوافــقت کنید، اما می‌توانید بگویید: "من متوجه هستم شما چه می‌گویید."

9- از خود گذشتگی کنید. گاهی به دیگران در کـارهـایشـان کـمک نمایید. این کار را بدون اینکه از شما درخواست شود انجام دهید. گفتن "کمک لازم نـداری؟" یــک تاثیر دوگانه دارد: هم شما دیگران را تشویق بـه از خـود گـذشتـگی می‌نمایید و هم بـرای خود لطفی متعاقب را خریداری می‌کنید، چرا که مهربانی همیشه باز می‌گردد.

10- متواضع و فروتن باشید. تلاشهای آشکار برای تحت تاثیر گذاشتن دیگران نـتـیجه عکس به همراه خواهد داشت. هیچ کس آدم خودنما را دوست ندارد؛ اگر می‌خواهید کمالات شما تـوسـط دیـگران تصدیق شوند، کافی است بردبار باشید. کامیابیهای شما زمانی مصداق واقعی پیدا می‌کنـند کـه اجازه دهید دیگران خود متوجه آنها گردند نه اینکه همیشه صحبت از آن به میان آورید.

11- به حفظ آبروی دیگران کمک کنید. هـر کسی اشتباه می‌کـنـد. بــه دفعه قبلی که اشتباه کردید، بیندیشید. دوست نداشتید کسی بیـایـد و اشـتـباه شـمـا را کـوچـک جلوه بدهد و از جدیت آن بکاهد؟ پس همین کار را برای دیگران انجام دهید. با خنـدیـدن به اشتباه ( نه با خندیدن به خود شخص) به همراه ضربه‌ای دوستانه به شانه‌هـای دوست یا همکارتان از پریشانی‌اش بکاهید و بگویید: "این، برای بهترین افراد هـم مـمـکـن است پیش بیاید." با این کار به او و دیگران اطمینان می‌دهید که دنیا به پایان نرسیده است. اگر مـــناسب است، به جای جلب توجه بی‌مورد نسبت به اشتباه رخ داده، چیزی نگویید.

«از وبلاگ دیگران»

   + سعید ; ٧:٢٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

دلمان برای دوران خوش (و یا شاید ناخوش) دانشجویی کمی تا قسمتی تنگ شده؛ دلمان برای خیابان‌های کج و معوج اراک و دانشگاه تنگ و کوچکش که فقط سه ساختمان داشت (با دستشویی می‌شد، چهار تا) تنگ شده.
دلمان برای چهره بد چشم و روی امانی تنگ شده، برای خنده‌های بی‌درد فروغی که آدم را یاد پولدارهای بی‌خیال شمال تهران می‌انداخت.
دلمان برای سبیل قشنگ دکتر بابایی (توجه کنید: دکتر بابایی!) تنگ شده، شاید تا الان ایشان هم همچون دکتر سولی به اصل عدم لزوم سبیل پی برده باشد. دلم برای دکتر سولی نخواستنی هم تنگ شده و هر وقت یاد ادا و اطوارش می‌افتم، {...} با آن همه کبکبه و دبدبه‌‌ای که داشت، الان باید در صدر دانشمندان جهان باشد که می‌بینیم نیست!
دلم برای جوش زدن‌های مژگان‌خانم که از بعضی‌ها خیلی بدش می‌آمد، تنگ شده. دلم برای صلابت علیرضا تنگ شده، الحق و الانصاف که استاد خوبی بود. برعکس زنش که دست ‌کمی از مژگان نداشت.
دلم برای کلاس‌های مهدوی که نه می‌خندید و نه عصبانی می‌شد، تنگ شده. (شما هم لابد دارید فکر می‌کنید چرا همه استادهای شیمی‌فیزیک این‌جوری‌اند؟) دلم برای قیافه توپول خلیل‌سنتز تنگ شده، برای تند حرف‌ زدن‌های اکبر جون هم تنگ شده و همین‌طور خاطراتی که سر کلاس‌هاش تعریف می‌کرد.
دلمان برای تجزیه‌چی‌ها تنگ شده که این همه از IR و GC و NMR می‌گفتند ولی ما آخر نفهمیدیم که این‌ها خوردنی‌اند؟ آدم‌اند؟! چی چی‌اند؟!
دلمان برای انار ساوه، برای کیوی و پرتقال شمال، برای مسقطی لار و کازرون، برای گز اصفهان، برای آلوچه و چاقاله‌بادامهای بروجرد، برای سفره‌های بی‌شام و صبحانه، و  برای چهار سال دوران دانشجویی بد جوری تنگ شده...

در یکی از همین وبلاگ‌ها خواندم که:

  • اشتباه ما دل‌ بستن‌های ماست، دل بستن آغاز دل کندن است.
    صمیمی‌ترین دوست‌ها و همراهان هم وقتی بی‌حوصله می‌شوند، می‌روند...
    دل نباید بست، باید لذت برد، باید از دوست‌داشتنی‌ها تا هنوز خاطره نشده‌اند لذت برد.

   + سعید ; ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()