saeid online

Don`t forget shimi79.persianblog

شورکایی جان! ای‌میل شما دریافت شد.
بدین وسیله (یعنی به وسیله همین وبلاگ) از همه دوستان شاغل در دانشگاه اراک یک درخواست کوچولو دارم، و شاید یک درخواست گستاخانه! این که: شما به ما افتخار بدهید و وبلاگ shimi79.persianblog را در دانشگاه اراک به دیگر دوستان خود معرفی کنید. برای این کار هم به هیچ وجه به خود زحمت ندهید، چون ما راضی نیستیم. فقط کافی است نشانی وبلاگ را روی تخته سیاه بنویسید.

+++++ شیمی ۷۹ را فراموش نکنید +++++

   + سعید ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

چرا مرغ از خیابان رد شد؟

توضیح: شما با خواندن همین یادداشت مختصر تا حدود زیادی با منش و نگاه شخصیت‌های ذکر شده آشنا می‌شوید. پس آشنا شوید:

  • ارسطو: طبیعت مرغ این است که از خیابان رد شود.
  • مارکس: مرغ باید از خیابان رد می‌شد. این از دید تاریخی اجتناب‌ناپذیر بود.
  • خاتمی: چون می‌خواست با مرغهای آن طرف خیابان گفتگو کند.
  • ریاضی‌دان: مرغ را چگونه تعریف می‌کنید؟
  • نیچه:چرا که نه؟
  • فروید: مشغول شدن ذهن شما با این پرسش نشان می‌دهد به نوعی عدم اطمینان جنسی دچارید. آیا در بچگی شست خود را می‌مکیدید؟!
  • داروین: طبیعت با گذشت زمان مرغ را برای توانمندی رد شدن از خیابان گزینش کرده است.
  • همینگوی: برای مردن. در زیر باران.
  • اینشتین: رابطه مرغ و خیابان نسبی است.
  • پاپ: باید بدانیم که هر روز میلیونها مرغ در مرغدانی می‌مانند و از خیابان رد نمی‌شوند. توجه ما باید به آنها معطوف باشد. چرا همیشه باید درباره مرغی بگوییم که از خیابان رد می‌شود؟
  • صادق هدایت: از دست آدمها به آن سوی خیابان فرار کرده بود، غافل از اینکه آن طرف هم مثل همین طرف است، بلکه بدتر!
  • نیل آرمسترانگ: یک قدم کوچک برای مرغ، و یک قدم بزرگ برای مرغها.
  • حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت .
  • فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه.
  • ناصرالدین‌شاه: یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم از خیابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
  • سهراب سپهری: مرغ را در قدمهای خود بفهمیم، و از درخت کنار خیابان شادمانه سیب بچینیم.
  • سعدی: و مرغی را شنیدم که در آن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت مردی آسیابان بود. وی را گفتم: از چه رو تعجیل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انکار کنم.
  • احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشه‌های ذهن خویش، می‌جویم. من، می‌مانم. و مرغ می‌رود به آن سوی خیابان. و من، تهی هستم، از گلایه‌های دردمند سرخ.
  • رنه دکارت: از کجا می‌دانید که مرغ وجود دارد؟ یا خیابان؟ یا من؟
  • بودا: با این پرسش طبیعت مرغانه خود را نفی می‌کنی.
  • فروغ فرخزاد: از خیابانهای کودکی من، هیچ مرغی رد نشد.
  • ماکیاولی: مهم این است که مرغ از خیابان رد شد. دلیلش هیچ اهمیتی ندارد. رسیدن به هدف، هر نوع انگیزه را توجیه می‌کند.
  • هیتلر: اگر اراده ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهیم کرد! فولاد آلمانی از خیابان رد خواهد شد.


در پایان یادآوری کنم که بالاخره «ایمان» موفق شد یک کار مناسب پیدا کند و از شنبه اول اردیبهشت در نیروگاه نکا مشغول به کار می‌شود.

   + سعید ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

10 کلید طلایی برای رسیدن به آرزوهای درونی

1- قدرت والایی را برگزینید که شما را دوست می‌دارد و به شما عشق می‌ورزد. کسی که از صمیم قلب به شما علاقه دارد و می‌خواهد تا شما از تمام خوشیها و ثروتهای جهان بهرمند گردید. خدا را فراموش نکنید.

2- هنگام طراحی نقشه رسیدن به کامیابی، بهتر است از خوش‌بینی و توانمندی کمک بگیرید. یک تصویر ذهنی روشن از آرزوهایتان مجسم کنید و تلاش کنید در این راه دقیق، روشن و منحصر به فرد عمل کنید.

3- همیشه حس کامیابی خود را زنده نگه دارید. اجازه ندهید اندیشه‌هایی مانند کمبود، محدودیت، و یا چشم و هم‌چشمی به ذهنتان وارد شوند. فقط با این حقیقت روبرو شوید که فراوانی بی‌کرانی در هستی وجود دارد که برای همه افراد از جمله شما کفایت خواهد کرد.

4-در پندار، گفتار و رفتار خود عقاید نیرومند، مثبت، و پشتوانه‌دهنده را به کار بندید.

5- طبق چیزی که اعتقاد دارید درست است، عمل کنید. به هر چیزی که می‌اندیشید، گسترش پیدا خواهد کرد؛ جایی که توجهتان را به آن معطوف می‌کنید، باید درست همان جایی باشد که آرزوهایتان در آن قرار گرفته‌اند.

6- هنگامی که در باره مسائل مالی صحبت می‌کنید همیشه از "حداقل" و "یا بیشتر" نیز استفاده کنید. برای مثال: "من هر ماه می‌توانم حداقل 100هزار تومان و یا بیشتر پس‌انداز کنم." سعی نکنید انرژیهایی که از سوی هستی به سمت شما روانه هستند را محدود کنید.

7- تلاش کنید در همه امور زندگی، گیرنده خوبی باشید.  با روی باز به پیشباز هدایا، اسرار، و معجزات بروید و خیلی بازتر با شادی، عشق و نعمتهای فراوان برخورد کنید.

8- قدردان نعمات زندگی خود باشید. هر تجربه، هر رابطه، و هر سکه 1 ریالی که کسب می‌کنید، همه و همه هدایایی هستند که به آن شکل بخصوص خودشان را آشکار ساخته‌اند. می‌بایست نسبت به هدایایی که مانند سیلی پرخروش به سمت شما سرازیر می‌شوند، آگاهی داشته باشید و از تک‌تک آنها قدردانی نمایید.

9- نسبت به خود و دیگران سخاوتمند باشید. هر چیزی که ببخشید، چند برابر شده و به خودتان باز می‌گردد و این نمودی از هستی است که شما برای دریافت آن باید آماده و خواهان بوده و توانایی‌اش را داشته باشید.

10- خودتان را برای زمان حال آماده کنید. اگر در گذشته باشید، احساس گناه و پشیمانی به شما دست خواهد داد. اگر زندگی خود را از آینده پر کنید، با ترس مواجه می‌شوید. شما در زمان حال هستید و توانایی این امر را دارید که ثروتی بی‌حد و اندازه و نعماتی فراوانی را خلق کنید.

«از وبلاگ دیگران» 

   + سعید ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

شب دوشنبه است، جهت غافلگیری اموات، صلوات!!

همین امروز موفق شدم فیلم «اخراجیها» ساخته مسعود ده‌نمکی را نه از روی پرده سینما، بلکه از روی مانیتور کامپیوتر ببینم.
فکر می‌کنم این اولین فیلم ده‌نمکی یا حداقل اولین فیلم ساخته ده‌نمکی باشد که من دیدم. حدود هفت هشت سال پیش حرفهایی که ده‌نمکی درباره جنگ و دفاع مقدس می‌زد، سوژه طنزی برای روزنامه‌های آن دوره شده بود و هر جا که حرفی از بسیج و گروههای فشار و انصار حزب‌ا... می‌شد، نام ده‌نمکی می‌درخشید.
اگر اشتباه نکنم هفته‌نامه یا ماه‌نامه‌ای به نام یالثارات هم منتشر می‌کرد که پر بود از وصیت‌نامه‌های شهدا و نوشته‌ها و کاریکاتورهایی که همه را مسخره می‌کردند و به هر کسی غیر از خودشان می‌گفتند مرفه بی‌درد؛ همیشه از فراموش شدن ارزشهای جنگ گله می‌کرد. ولی این که مسعود ده‌نمکی را چه شده است که نیم‌نگاهی به منش و بینش خود و هم‌فکران خود انداخته و با زبان طنز، طرز فکر آنها را به چالش کشانده است، هم جای تعجب دارد و هم جای خوشحالی. شاید دوستان ده‌نمکی مثل حسن‌آقای فیلم که همیشه به سید مرتضا ایراد می‌گرفت به جای اینکه دیگران را اصلاح کند خودش منحرف شد، به ده‌نمکی هم خرده بگیرند که استحاله شده است! ولی با دیدن این فیلم که نشان از دغدغه‌های ده‌نمکی دارد، تا حدودی نظرم نسبت به ایشان عوض شد.
در این فیلم دیدیم که شهید شدن انحصاری نیست، هر کسی از هر قماشی می‌تواند آدم خوبی باشد، نباید اسیر تنگ‌چشمی و تنگ‌نظری شد. در خدا به روی هیچ‌کسی بسته نیست. البته، بهشت هم زوری نیست!

   + سعید ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

تاجر و ماهی‌گیر

یک تاجر امریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. همان موقع یک قایق کوچک ماهی‌گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. از ماهی‌گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی را گرفتی؟
ماهی‌گیر: مدت خیلی کمی.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی بگیری؟
ماهی‌گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده‌ام کافی است.
تاجر: بقیه وقتت را چه کار می‌کنی؟
ماهی‌گیر: تا دیر وقت می‌خوابم, یه کم ماهی‌گیری می‌کنم, با بچه‌ها بازی می‌کنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می‌کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من هاروارد درس خوندم و می‌‌تونم کمکت کنم، تو باید بیشتر ماهی‌گیری کنی. اون وقت می‌تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم  بخری. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهی‌گیری داری!
ماهی‌گیر: خوب، بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهیها را به واسطه بفروشی، مستقیــم به مشتریها میدی و برای خودت کسب و کار درست می‌کنی، بعدش کارخونه راه می‌اندازی... این دهکده هم ترک می‌کنی و می‌ری مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهمتری می‌زنی...
ماهی‌گیر:این کار چقدر طول می‌کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال!
ماهی‌گیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب سهام شرکت را به قیمت خیلی بالا می‌فروشی! این کار میلیونها دلار سود داره.
ماهی‌گیر: میلیونها دلار! خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت بازنشسته می‌شی! می‌ری یه دهکــده‌ ساحلی کوچیک! جایی که می‌تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهی‌گیری کنی، با بچه‌هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

«از وبلاگ دیگران»

   + سعید ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

جشن سه سالگی

در آستانه جشن تولد سه سالگی وبلاگ، لوگوی جدید وبلاگ بارگذاری شد. امیدواریم که خوشتان آمده باشد. در صورت تمایل، می‌توانید هر نظر و پیشنهادی که درباره آن دارید، (البته می‌دانم که ندارید!) برای ما بنویسید.
تصمیم گرفتم در آینده نزدیک برای تجدید خاطرات گذشته، بعضی از یادداشتهای بایگانی‌شده را دوباره کپی و بارگذاری کنم. . . . . .
نوشتن همین پنج سطری که خواندید، تا الان بیست دقیقه طول کشیده، هر چی هم به مغزم فشار می‌آورم، نمی‌دونم چی بنوسم. پس همین جا ختم کلام را اعلام می‌کنم.

   + سعید ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

مشو تـشنه به خون زار مـن

 

 

هر چــه کنی بکـــن مکن تـــرک مــــــن ای نگـــار من
هر چه بــــری ببر مبــــر سنـــــگدلی بــــه کـــــار من
هر چه کشی بکـش مکـش مرغ حرم که نیست خوش
هر چــــــه شوی بــــشو مشو تـشنه به خون زار مـن

 

   + سعید ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

حتا زمان هم نسبی است!

از نتایج جالب تئوری نسبیت خاص می‌توان به بیان ارتباط میان زمان و و فضا (فاصله) و اینکه تمام موجودیتها در دنیا با یکدیگر مرتبط هستند و بر یکدیگر اثر می‌گذارند، اشاره نمود. نیوتن معتقد بود که زمان ثابت است و در تمام نقاط به یک صورت عمل می‌کند. اما اینشتین نشان داد که اینگونه نیست.
مثال جالبی که در این باره بیان می‌شود آن است که دو برادر دوقلو داریم، یکی روی زمین می‌ماند و دیگری با یک فضاپیما با سرعت نزدیک به نور به سمت فضا حرکت می‌کند. پس از آنکه برادر روی زمین 100 سال از عمرش بگذرد، برادری که در فضاپیماست فقط یکسال از عمرش گذشته است!

   + سعید ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

*زندگی *

زندگی یعنی مسیری رو به آب، زندگی یعنی نه بیداری نه خواب
زندگی یعنی سرای امتحان، زندگی یعنی در آن عاشق بمان
زندگی یعنی کمی و کاستی، زندگی یعنی دروغ  و راستی
زندگی یعنی صفا، مهر و وفا، زندگی یعنی ستم، جور و جفا
زندگی یعنی سفر، راهی دراز، زندگی یعنی جهانی رمز دار
زندگی یعنی مهی در پشت ابر، زندگی یعنی بلا و درد و صبر
زندگی یعنی دو روزی میهمان، زندگی یعنی فریب میزبان ....

   + سعید ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

مهمان ویژه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سعید ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

خاطر خود شاد بدارید.

روزهای تعطیل عید که مشغول وب‌گردی بودم، در یکی از وبلاگ‌ها که در عین سادگی، پر محتوا بود به یادداشتی برخوردم که از خواندنش لذت بردم. در ذیل این یادداشت، نام «مرحوم ابوالقاسم حالت» آمده بود. هیچ شناختی از ابوالقاسم حالت ندارم، فقط می‌دونم چند سال پیش، یکی از نویسندگان مجله گل آقا بود. با هم می‌خوانیم:

رفقا خاطر خود شاد بدارید و ره غم مسپارید و گل و لاله بیارید و به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و نوروز درآمد ز در و کرد طبیعت هنر و ابر برآورد سر و ریخت ز باران گهر و سبز شد از نو شجر و داد نوید ثمر و گشت جنان جلوه‌گر و یافت جهان زیب و فر و لطف و صفایی دگر و کرد غم از دل به در و می‌دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان ز گل و لاله و ریحان و ز باریدن باران شده چون روضه‌ی رضوان همه پر لاله‌ی نعمان همه پر نرگس فتان همه پر گوهر و مرجان. غرض ای نور دل و جان منشین زار و پریشان که شوی سخت پشیمان چو دهی فرصت عیش و طرب از دست درین فصل دل‌انگیز و فرح‌زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را.
همه جا زمزمه‌ی سال جدید است، همه را شوق شدید است، سخن گردش عید است، گل سرخ و سپید است که بر خاک پدید است، درین عید سعید است که بس روح امید است که در جسم دمیده است، ز هر سوی نوید است که بر خلق رسیده است، ... ولی سال نوین با همه‌ی خرج تراشی که کند، مایه‌ی شادی است، سرآغاز بهار است و زمانی خوش و خرم که به هر سوی و به هر کوی، کنی روی و کشی بوی و ببینی رخ دلجوی و سر و صورت نیکوی و کنی جامه‌ی نو در بر و از صبح الی شام، به صد شوق نهی گام، در خانه‌ی اقوام، پی دیدن و بوییدن و بوسیدن دست و سر و روی پدر و مادر و همشیره و داداش و عموجان و فلان دایی و هر عمه و هر خاله و هر حاجی و هر باجی و لب باز کنی در پی وراجی و بس نغز بگویی و بسی کام بجویی و بخندی چو ببینی همه را خرم و آزاد، چنان شاخه‌ی شمشاد، عمومند بسی شاد و ندارند ز غم داد و نسازند ز غم یاد و نباشند به فریاد. اگر بچه و گر تازه‌جوانند، پی عیش روانند، وگر پیرزنانند، چو گل خنده‌زنانند و چنینید و چنانند. به هر حال بود عید نشاط‌آور نوروز بدان‌سان فرح‌اندوز و طرب‌ساز و تعب سوز که روشن کند از پرتو امید دل هموطنان را...

   + سعید ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

شهریار و پیام به اینشتین (۲)

انشتن یک سلام ناشناس البته می‌بخشی؛

دوان در سایه‌روشنهای یک مهتاب خیالی
نسیم شرق می‌آید، شکنج طره‌ها افشان
فشرده زیر بازو شاخه‌های نرگس و مریم
از آنهایی که در سعدیه شیراز می‌رویند
ز چین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگلها
دوان می‌آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید
در خلوت‌سرای ‌قصر سلطان ریاضی را.
درون کاخ استغنا،‌ فراز تخت اندیشه
سر از زانوی‌ استغراق خود بردار،
به این مهمان که بی‌هنگام و ناخوانده است، در بگشا
اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد
به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشه‌هایت شانه خواهد زد.
نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی
به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام
به دنبال نسیم از در رسیده می‌زند زانو
که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را.
انشتن آفرین بر تو؛
خلا با سرعت نوری که داری، در نوردیدی
زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد
حیات جاودان کز درک بیرون بود، پیدا شد
بهشت روح علوی هم که دین می‌گفت، جز این نیست
تو با هم آشتی ‌دادی ‌جهان و دین و دانش را.
انشتن ناز شست تو!
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا می‌شکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوف نیز
جهان ما حباب روی چین آب را ماند
من ناخوانده‌دفتر هم که طفل مکتب عشقم،
جهان جسم، موجی از جهان روح می‌دانم
اصالت نیست در ماده.
انشتن، صدهزار احسن و لیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب می‌سازد
انشتن اژدهای جنگ ...!
جهنم کام  وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد
دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد
چه می‌گویم؟
مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟
"مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟"
مگر یک مادر از دل "وای‌فرزندم" نخواهد گفت؟
انشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت
نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن
سر این ناجوانمردان سنگین‌دل به راه آور
نژاد و کیش و ملیت یکی کن ای بزرگ استاد
زمین، یک پایتخت امپراتوری وجدان کن
تفوق در جهان قایل مشو جز علم و تقوا را.
انشتن نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟
حکیما، محترم می‌دار مهد ابن سینا را
به این وحشی‌تمدن گوشزد کن حرمت ما را.
انشتن پا فراتر نه جهان عقل را طی کن
کنار هم ببین موسا و عیسا و و محمد را
کلید عشق را بردار و حل این معما کن
وگر شد از زبان علم این قفل کهن وا کن.
انشتن باز هم بالا
خدا را نیز پیدا کن.

«نقل از کتاب در خلوت شهریار»

   + سعید ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

شهریار و پیام به اینشتین (۱)

 در خلال سالهای 1320 و 1321خبر کشفیات اینشتین غوغایی در جهان انداخته بود. کارشناسان معتقد بودند که اگر متفقین جنگ را تمام کنند، آلمان با بمب اتمی،‌ مقاومت آنها را درهم خواهد شکست. همه جا صحبت از این سلاح بسیار وحشت‌آفرین بود.
جنگ با پیروزی متفقین به پایان رسید. خوشبختانه، هیچ یک از طرفین جنگ نتوانستند از بمب اتمی استفاده کنند.
آلبرت اینشتین، یهودی بود. در آن سالها، نازیها یهودیان را در کوره‌های آدم‌سوزی می‌سوزاندند. اینشتن در سال 1940 م برابر با 1319 خورشیدی از آلمان فرار کرد و به آمریکا پناهنده شد.
در سالهای 1325 و 1326 خورشیدی بار دیگر خطر بمب اتم زبانزد مردم جهان شد. بشریت نگران از پیامدهای این اسلحه مرگبار، آرامش موقت خود را از دست دادند. اگر یکی از دولتهای ‌متخاصم از این اسلحه استفاده بکند، فاتحه دنیا خوانده خواهد شد. هیچ ذی‌روحی‌ روی‌ زمین باقی نخواهد ماند. قرن‌ها طول خواهد کشید تا حیوانی‌ تک‌سلولی به وجود آید و قرنها زمان لازم خواهد بود تا زمین به حالت اولیه برگردد.
این صحبتهای روزمره مردم جهان بود. در چنین فضایی ‌چه کسی‌قادر بود از این فاجعه جلوگیری‌کند. بیشتر مردم دست به دعا بودند. عده‌ای می‌گفتند که خداوند در قرآن خبر داده است که کوهها مثل پنبه تافته خواهد شد. آیا این مردم می‌توانستند افکار و حرف دلشان را به اینشتینی‌ که در محاصره جهان‌خواران بود، برسانند؟ پس چه باید کرد؟ چگونه می‌توان این نابغه علم را متوجه اوضاع وخیم و شرایط روحی نامساعد بشر نمود؟
در سال 1326 جمعی از اساتید و دانشجویان تهران، دست به دامان شهریار می‌شوند. نگرانی و وحشت مردم جهان را با او در میان می‌گذارند و یادآوری می‌کنند که تنها شهریار، نابغه شعر و ادب مشرق‌زمین می‌تواند اینشتین، آن نابغه ریاضی و فیزیک مغرب‌زمین را متاثر بکند. خود استاد فرمودند: "آنچنان منقلب شدم که گویی بمب اتم کره زمین را به کلی نابود کرد و پودر آن در فضای بیکران پخش شد. از جسم خاکی رهیدم. در عالمی اعلا به درگاه خداوند متوسل شدم: خدایا کمکم کن. پروردگارا، قدرتی می‌خواهم که دل آن سلطان ریاضی را نرم کنم. اکنون که من مامور این امر مهم شده‌ام، شرمنده‌ام مگردان."
آری، شهریار ادب شرق، توفق الهی را کسب می‌کند و همان شب، شعر "پیام به انشتین" آفریده می‌شود. این شعر به قدری‌ روان و منسجم و صمیمی خلق می‌شود که گمان نمی‌کنم هیچ سنگدلی را یارای مقاومت در برابرش باشد. بلافاصله این شعر به زبانهای‌ انگلیسی، ‌آلمانی، ‌فرانسه و روسی ‌ترجمه می‌گردد. عده‌ای مامور می‌شوند که شعر را به اینشتین برسانند. از مسئولان و محافظانش، ‌وقت می‌گیرند.
روز موعود فرا می‌رسد. ترجمه فصیح انگلیسی شعر را در اقامتگاه اینشتین، برایش می‌خوانند. آن بزرگمرد عالم دانش،‌ دوبار از جای‌ خود برمی‌خیزد. دو دستش را بر صورتش می‌نهد و می‌فشارد. قطرات اشک بر شیشه عینکش نمایان می‌شود. با چهره‌ای اندوهگین، یکباره ‌با صدایی ‌بلند فریاد می‌زند: به دادم برسید. بعد سکوت می‌کند و صورتش را در میان دو دستش می‌گیرد و غرق در بحر تفکر می‌گردد. در سکوت غم‌انگیزی ‌فضای ‌اقامتگاهش را ترک می‌کند. دقایقی‌ بعد، ‌می‌خواهد که شعر بار دیگر خواند شود. این بار پس از شنیدن آن بیرون از اتاقش می‌رود و با وضعیتی مغموم در باغ مخصوصش قدم می‌زند. گویا تا آخر عمر هم همیشه غمگین بوده است تا اینکه در سال 1975 میلادی‌برابر با 1336 خورشیدی زندگی را بدرود می‌گوید. جنازه‌اش بنا به وصیت خود،‌ سوزانده و خاکسترش مدفون می‌گردد. 

   + سعید ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

جــــــــــوک

  1. غضنفر میره لاس وگاس، زنگ میزنه به خانمش میگه: فکر کنم شهید شدم!
    خانمش میگه چرا؟
    میگه: آخه اینجا بهشته!
  2. می‌دونی اگه یه ترک یه نارنجک انداخت طرفت باید چی کار کنی؟
    باید ضامنشو بکشی پرت کنی طرف خودش.
  3. عضنفر از نماز جمعه بر میگرده، ازش می‌پرسند شعار این هفته چی بود؟
    میگه من که نفهمیدم،
    ماست حق مسلم انرزی هسته‌ایه،
    حق مسلم انرژی هسته‌ای ماسته،
    حق داریم از ماست انرژی هسته‌ای بگیریم،
    حقمونه از انرژی هسته‌ای ماست بگیریم،
    انرژیمون ماست شد یا ماستمون انرژی داره،
    هستمون ماست داره،
    ماستمون هسته داره،
    انرژیمون حق داره هسته‌دار باشه،
    هستمون حق داره انرژی داشته باشه،
    ماستمون حق داره، هسته داشته باشه،
    نمی‌دونم . . .
  4. غضنفر به زنش میگه: اگه بچمون پسر شد اسم بابای من رو میذاریم روش، اگه دختر شد اسم بابای تو رو !
  5. غضنفر ۲سال میره سربازی، کارتشو که میدن میگه: ای بابا اینو که دارم، گواهینامه میخوام!
  6. نمی‌دونم خواب دیدم واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم تو خواب واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم خواب دیدم که تو خواب واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم شما خواب بودین من واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم شما خواب دیدین من واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم مرض داشتم واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم خواب دیدم که مرض داشتم  واستون جوک نوشتم،
    نمی‌دونم مرض داشتم که خواب دیدم براتون جوک نوشتم، نمی‌دونم؟!

   + سعید ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

دهه هشتاد یا نود؟

خواننده عزیز! یک سوال از شما دارم: ما هم اکنون در دهه هشتاد به سر می‌بریم یا دهه نود؟ سوال سختی نیست؛ شما هم بدون اینکه به مغز خود فشار بیاورید، خواهید گفت دهه نود.
ولی نمی‌دانم چرا همه به اشتباه می‌گویند دهه هشتاد!!
دهه هشتاد که از سال 71 شروع شد و سال 80 تمام شد و رفت به موزه تاریخ. حالا اینکه چرا همه، دهه جاری را دهه هشتاد می‌نامند برای خود من هم سوال است. اگر من اشتباه می‌کنم شما به من بگویید که به ابن دلیل و این دلیل، اشتباه می‌کنم.

   + سعید ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

هوا بارانی است!

 در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که نهم، باز پس آرد
کس تـاب نگهـداری دیوانــه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی؟
گفتـا چه کنــم دام شما دانــه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت‌کش ما نیست
آن شمع که می‌سوزد و پـــروانه ندارد
دل، خانه عشق است خدایا به که گویم
کآرایشی از عشق کسی این خانه ندارد
در انجمن عقل‌فـروشان ننـهم پـای
دیـوانـه سـر صحـبت فـرزانه نـدارد
تا چند کنی قصه‌ی اسکندر و داراب
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

شعری را که خواندید، سروده پژمان بختیاری است. اسم این آقا را من همین امروز در یکی از همین وبلاگها دیدم و هیچ‌گونه شناختی از این آقا ندارم. منتهای مراتب، یادم می‌آید کاستی از «حبیب» داشتم به نام خداوندا؛ یکی از ترانه‌های قابل تحملش شعر بالا بود که حبیب برای اینکه این شعر با آهنگش جور در بیاد، بد جوری به خودش فشار می‌آورد و من هر دفعه به این ترانه گوش می‌دادم، نمی‌فهمیدم که حبیب چی می‌خواند. حالا با دیدن این شعر یاد اون وقتهایی افتادم که حبیب گوش می‌دادم و همه ازش نفرت داشتند، به‌خصوص علی رجبی که نسبت به شنیدن صدای حبیب آلرژی داشت.

   + سعید ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()