saeid online

سخنان پر بار

دوستان سلام؛ چند روزی هست که وبلاگ به روز نشده و علت آن هم به شما بازدیدکنندگان عزیز هیچ ربطی ندارد. الان که من مشغول نوشتن این یادداشت هستم، برف باحال و قشنگی در حال باریدن هست که جای شما حسابی خالی است.
شما اگر وب‌سایتی می‌شناسید که مانند flickr عکسها را میزبانی می‌کند به ما معرفی کنید تا دوباره فوتوبلاگ را راه‌اندازی کنیم. زیاده عرضی نیست، فقط بد نیست، چند جمله زیر را بخوانید:

  •  زندگی، قشنگترین واژه انسان است.
  • انسانی فردا دستاوردی به دست می‌آورد که امروز رویایی داشته باشد.
  • اگر تو برای فرداهایت فکر نکنی، شیاطین برای تو فکر می‌کنند.
  • تا تصمیمی گرفته نشود، انسان چیزی به دست نمی‌آورد.
  • سرنوشت ما از قبل توسط خدا رقم زده نشده است. ما خود سرنوشت خود را تعیین می‌کنیم: «ان الله لایغیر بقوم حتی یغیر بانفسهم»
  • و ما هر چه در کاینات و زمین است برای تو مسخر کردیم. (قرآن کریم)
  • انسان‌ها همان‌گونه که می‌اندیشند زندگی می‌کنند.
  • برای این که یک فرد جذاب را جذب کنی، خودت باید جذاب باشی.
  • فقر در زندگی یک انسان فقیر، برآمده از اندیشه‌های فقیرانه اوست.
  • قانون لیاقتها: جهان هستی آنچه به تو می‌دهد که لیاقت آن را داری، نه آن چه را که لازم داری.
  • اگر می‌خواهی ببینی که دیگران نسبت به تو چه احساسی دارند، ببینید خود چه احساسی نسبت به خود دارید. زیرا دیگران وقتی در تو نگاه می‌کنند، نسبت به تو آن احساسی را دارند، که تو نسبت به خود داری.
  • اگر گویی که بتوانم، قدم در نه که بتوانی/ اگر گویی که نتوانی، برو بنشین که نتوانی

موفق باشید.

   + سعید ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()

مشو غــره


این درگه که گه‌گه که که و که که شود ناگه

مشو غــره به امـروزت که از فــردا نه ای آگه

 

   + سعید ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()

شعر و خاطره

معلم پای تخته داد می‌زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
ولی ‌آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می‌کردند
وان یکی در گوشه‌ای دیگر جوانان را ورق می‌زد.
برای آنکه بی‌خود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان
تساویهای جبری را نشان می‌داد
خطی خوانا به روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت:
یک با یک برابر هست.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست؛
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
معلم،
مات بر جا ماند.
و او پرسید:
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود؛
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره‌گون
چون قرص مه می‌داشت
بالا بود
وان سیه‌چرده که می‌نالید
پایین بود؛
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می‌شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت‌خواران
از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه کس دیوار چینها را بنا می‌کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست.


شعری که خواندید را من اولین بار در آمفی تاتر دانشگاه اراک از زبان مجید وثوق، دبیر وقت انجمن اسلامی شنیدم. راستش، اون وقت زیاد با این شعر حال نکردم ولی حالا که در یکی از وبلاگها خواندمش، چسبید!! اگر نام شاعر را می‌دانید به ما هم بگویید تا بدانیم.
در ضمن، اگر مجید وثوق را دیدید، سلام ما شیمیستهای ۷۹ را به ایشان برسانید و بگویید دلمان برای شما و سخرانیهای آتشین‌تان تنگ شده؛ هیچ وقت فراموش نمی‌کنم در مراسمی که برای بزرگداشت مصدق برگزار شده بود (ما ترم شش یا هفت بودیم.) و در آن بسیج دانشجویی به انتشار شب‌نامه علیه مصدق اقدام کرد، شما با این بیت از حافظ، چگونه آقایان را موش کردید:
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید، گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم.

   + سعید ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()

این هم از این!

شما که ان شاءالله متوجه نبود لوگوی وبلاگ شده‌اید؛ خب خدا را شکر. برایتان بگویم که سایت flickr بنا به علل نامعلومی از صافی تنگ اربابان فیلتر رد نشده و به سرنوشت خیلی دیگر از سایتهای به درد بخور مبتلا گشته، (گلچین روزگار عجب خوش‌سلیقه است، هر گل که بیشتر به چمن می‌دهد صفا، گلچین روزگار امانش نمی‌دهد.) اضافه کنم که شما هر عکسی که در وبلاگ می‌دیدید، در سایت مذکور میزبانی می‌شد و به علت فیلتر شدن آن، ما و شما از دیدن عکسهای وبلاگ حتا عکسهای فوتوبلاگ محروم می‌شویم. اگر شما مسئولان این عمل پلید و خبیث را دیدید، سلام ما را به آنها برسانید و بگویید خیلی احمقید.
به امید روزی که نگاه مسئولان ما باز تر شود و از این همه تنگ‌نظری دست بردارند. (تا امید هست چرا آرزو کنیم!)

   + سعید ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()

به مناسبت ششمین سرشماری نفوس و مسکن

به قول قدیمیها که گفته‌اند: «تا تنور داغه، نونو ‌باید چسبوند.» تا سرشماری تمام نشده، این نوشته طنز که از وبلاگ دیگران گرفته شده، پیشکش شما:

آبادان
- سلام.
-سلام ولک.
- شما چند تا فرزند دارید؟
- به تو چه کوکا!
-ای بابا! آقا من مامور آمار هستم.
-خو کوکا منم مامورم!
-کارتتون لطفا.
-خودت کارتت لطفا!
- آقا اصلا شما بچه داری!؟
- نه کوکا تموم کردیم!
-خـــــــــــــــــــــــدا!

شیراز
- سلام.
-سلام کاکو.
- شما چند تا فرزند دارید؟
- سه تا کاکو.
- تعداد دختر و پسر؟
- سه تاش دختره کاکو.
- شغلتون؟
- لوازم آرایشی بهداشتی می‌فروشم کاکو.
- در آمد متوسط ماهانه؟
- 15 میلیون تومن در ماه کاکو.
- ببخشید شما خلبان هستید یا کاسب!؟
- نه جون کاکو من کاسب لوازم آرایشی هستم!

اصفهان
- سلام.
-سلام دادا.
- شما چند تا فرزند دارید؟
- سی و سه تا.
- چند تا دختر چند تا پسر؟
- همش پسرس دادا.
-تحصیلات؟
- دکترای متالوژی گرایش ذوب آهن.
-شغل؟
- برج ساز.
- وسیله نقلیه دارید؟
- بله، یه ژیان دارم!!

خرم آباد
- سلام.
- کر سلام.
- شما چند تا فرزند دارید؟
- 11 تا دختر 16 تا پسر، در مجموع 35 تا.
- شغل؟
- فروش بیل و کلنگ؛ یه باشگاه بدنسازی هم دارم.
- تحصیلات؟
- سیکل.
- متشکرم.


عرب
- سلام
- السلام علیک!
- شما چند تا فرزند دارید؟
-24۵ تا.
- چند تا دختر چند تا پسر!؟
- 200 تا پسر؛ آمار دخترام هم به تو مربوط نی!
-متشکرم! خدانگهدار.
- فی امان الله.

زاهدان
- سلام.
-شلام.
- شما چند تا فرزند دارید؟
- شی و هفتا داشتم الان شه‌تاش مونده!
- جان!؟
- شی‌تاشون تو درگیری با پلیس کشته شدن!
- متاسفم. حالا باقیمانده چندتا دختر و چندتا پسر؟
- شه تا دختر.
- شغل؟
- مامور شتاد مبارزه با مواد مخدر.
-!!!


قم
- سلام حاج آقا.
-سلام علیکم و رحمه الله، برادر خسته نباشید. خدا قوت ان شاء الله.
-ببخشید حاج آقا، شما چند تا فرزند دارید؟
- دو تا، یه دختر یه پسر.
- شغل؟
- مداحی، فروش البسه روحانیون و طلبه‌ها و مدیریت خانه عفاف.
-تعداد همسر ؟
- 55 تا.
- بله!؟ ببخشید بچه‌هاتون زن زاییدن یا زناتون بچه زاییدن؟!
- 54 تا صیغه، یک نفر هم نکاح.
- صحیح.
- وقت نماز است، امری با من نیست برادر؟
- نه!!

   + سعید ; ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()

گیـر سه‌پــیـچ!

این سولی‌جون دارد بال بال می‌زند. یکی به داد این بنده خدا برسد. محض رضای خدا یکی مراقبش باشد، یک دفعه می‌بینی رگ زد و خودش را هلاک کرد. سولی که گویا دوباره قصد سفر خارجه دارد، قاط سنگین زده و در حالی که در یک چشمش خون و دیگری اشک بود، گفت: "اگر جان بدهم برای شهرت کم است." وی در حالی که می‌پندارد دانشجویان روزی سه ساعت می‌خوابند، غذا نمی‌خورند و فقط مقاله می‌نویسند، در وصف خود گفت: "به زودی زود، دست شرودینگر از خشتک من بیرون می‌آید و مقاله‌ای منتشر می‌کنم که بیا و ببین." معلوم نیست این سولی‌جون این مقاله‌های پربار علمی و راهگشای بشریت را از کجایش به دست می‌آورد.
سولی‌جون گفت: "شاید این حرف از دید کوانتوم خنده‌دار باشد، ولی من استعداد اینشتین را کشف کردم." آگاهان اعلام کردند که به هیچ وجه خنده‌دار نیست، چون واقعا اگر آدم این قدر خودخواه باشد، فکر می‌کند خداوند هم یکی از آفریده‌های اوست و چه بسا که پیدایش زمین و انقراض ماموتها و اعدام گالیله و خروج شاه از ایران هم به خاطر این بود که سازمان سنجش اسمش را از آزمون کارشناسی ارشد در بیاورد و وی الهه دانایی ایران شود. سولی، که تنها دلیل وجودش این است که دانشگاه اراک سالها پیش وی را به نام نامی استاد به استخدام خود درآورده، گفت: "همین جوری هم زبانم دراز و قلمم تیز و هیکلم ناز است."
روانکاوان، پس از شنیدن این جملات و خواندن مقاله‌های دیگرش به این نتیجه رسیدند که اگر یک نفر دیگر همین حرفها را بزند، تا چند روز دیگر ادعا می‌کند براد پیت است و چه گوارا می‌گوید تو در نیا که من درآمدم. سولی‌جون در یک تز شگفت‌انگیز در حالی که به نظر می‌رسید نام همسر و مادرش را به نام "مردم دنیا" تغییر داده است، گفت: "همه مردم دنیا به من چشم دوخته‌اند." برخی روانکاوان که آخرین مقاله وی را مطالعه کردند اعلام کردند که در این مقاله پانصد بار از واژه من و 300 بار از واژه محمد و بارها از واژه‌های عقده، حقیر، پست و خرد استفاده شده است. سازمان حمایت از افراد بی‌سرپرست از مردم خواست برای سلامتی این آقای محترم دعا کنند و از خدا بخواهند که وی را از شر این مالیخولیا نجات دهد.

 از نوشته‌های س.ی.د ا.ب.ر.ا.ه.ی.م ن.ب.و.ی (با کمی دخل و تصرف)

   + سعید ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()

ندامتنامه

سلام. بعد از چاق سلامتی مختصر می‌رویم سر اصل مطلب. راستش اصل مطلب خوابیست که دیشب از دیدگان مبارکمان گذشت. خوابی که باعث شد به طرز عجیبی از خواب غفلت برخیزم و بر عمر رفته غبطه‌ها خورده٬ از فرط اندوه و پشیمانی نعره‌ها کشیده و سی چهل بار غش کنم. من را یارای آن نباشد که تمام آن خواب را در این مجال ترسیم کنم (داخل پرانتز:این متن بنا به درخواست مدیریت محترم پرشین بلاگ که خواسته‌اند از زبان محاوره‌ای استفاده نکنیم بسیار سنگین نگاشته شده‌است و احتمال دارد درک و هضم آن از عهده هیچ ابوالبشری بر نیاید!!) حالیا! قصه این بود که عمری بر بطالت گذشت و ریشخند این و آن٬ تا اینکه خوابی مهیب سرنوشت نگارنده را در مسیر غریب ندامت و پشیمانی از افعال ننگین گذشته قرارداد عجیبا غریبا! (گفتم که متن خیلی سنگین است) وقتی گذشته وبلاگ حاضر را می‌نگرم که چگونه همگان را به باد تمسخر گرفته٬ بر ریش داشته و نداشته آنان هرّه‌ها زده و نعره‌های مستانه می‌زدیم٬ از هرچه ایادی پلید استکبار مانند مخترع اینترنت (علیه ما علیه) که باعث و بانی این اعمال ننگین بوده٬ اعلام انزجار می‌نمایم ودلم می‌خواهد داد بزنم..........سرمو به دیواربزنم. از همه دوستان به دلیل ثقیل بودن متن پوزش می‌طلبم. اما چه کنم که نفرین‌های خانم دکتر زنده‌دل٬ حاج آقا بابایی (علیه السلام و تحیات و دامت برکاته و رحمت الله اجمعین)٬ جناب دکتر خالدی و سایرین٬ خواب از دیدگان مبارکمان بربوده و کابوس و عذاب وجدانی به‌غایت کشنده و سیانور مسلک٬ به جان بی جانمان انداخته است. در این مجال از قدرت نگارش بالای نگارنده تمجید می‌نمایم. متن در این قسمت به پایان می‌رسد... 

خلاصه این که می‌خواهم (می‌خواهیم) یک کمی دلجویی کنیم و به همه کسانی که به نحوی در طول این مدت باعث رنجش خاطرشان شدیم بگوییم که ای ول! خیلی باجنبه بودید. ما قصد رنجش هیچ کسی را نداشته و نداریم و نخواهیم داشت تا چشم حسود بترکد و همین الان هم اگر بگوییم سلیمان‌نژاد بدون سبیل مقاله‌هایش از سلیمان‌نژاد دارای سبیل بیشتر پذیرفته می‌شود٬ دکتر جان اصلا ناراحت نمی‌شود. یا اگر بگوییم زنده‌دل گفته‌است: می‌خواهم پرونده زئولیتِ هسته‌ای را به آژانس مسکن عباس‌آباد ببرم٬ خانم دکتر اصلا ناراحت نمی‌شوند!

........می‌خواستم درستش کنم ولی انگار بدتر شد. ولی شوخی بود. بچه‌های شیمی۷۹ هم فعلا بروند غاز بچرانند تا بعد.

   + سعید ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()

«وارش» به زبان مازنی یعنی باران!

امروز به طور اتفاقی مشغول ورق زدن دیوان اشعار سهراب سپهری بودم که شعر «ندای آغاز» از مجموعه «حجم سبز»، توجه من را به خود جلب کرد. قسمتی از متن این شعر از این قرار است: 


... من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ‌کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند!
...

و اما با کلیک روی اینجا، شما با یک مجموعه جالب درباره همه چیز از جان آدمیزاد گرفته تا شیر مرغ (یا از جان مرغ تا شیر آدمیزاد!) آشنا می‌شوید، البته با زبان انگلیسی. ارزش دیدن دارد.

   + سعید ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()

از کوزه همان تراود که در اوست.

اصول اولیه انفجار
مواد منفجره، به زبان ساده موادی هستند که در صورت آغاز فرایند، با سرعت بالایی واکنش می‌دهند و حجم زیادی گاز تولید می‌کنند. بطور کلی، انفجار یعنی آزاد شدن مقدار زیادی گاز با سرعت و فشار بالا. این آزاد شدن گاز به نوبه خود می‌تواند موجب پرتاب قطعات و اجسام به اطراف و تبدیل آنها به ترکش شود. مواد منفجره انواع زیادی دارند: شیمیایی، اتمی، پلاسما و...  مواد منفجره شیمیایی از دو جزء اکسنده و سوخت تشکیل شده‌اند. هر ماده سوختنی در دمای مناسب و در کنار اکسیژن آتش می‌گیرد و می‌سوزد؛ اما به علت اینکه در هوا، اکسیژن خالص وجود ندارد، این مواد به‌تدریج می‌‌سوزند. در مواد منفجره در کنار سوخت، ماده اکسنده می‌افزایند. ماده اکسنده، مانند پرمنگنات پتاسیم، هنگام واکنش مقدار زیادی اکسیژن آزاد می‌کند که با سوخت ترکیب شده و موجب واکنش ناگهانی سوختن می‌شود و انفجار به وجود می‌آید. به یاد داشته باشید که مواد منفجره برای واکنش، هوا نیاز ندارند و اکسیژن مورد نیاز خود را از درون خود تامین می‌کنند.
دو نوع ماده منفجره شیمیایی وجود دارد: High Explosive یا مواد درجه بالا و Low Explosive یا مواد درجه پایین. مواد درجه بالا در صورت انفجار با سرعت زیادی به گاز تبدیل می‌شوند و شدت انفجار آنها بسیار زیاد است اما مواد درجه پایین کندتر واکنش می‌دهند. نمونه درجه بالا C4 و درجه پایین باروت است. همچنین حساسیت مواد منفجره با یکدیگر متفاوت است. بعضی از این مواد بقدری حساسند که حتا نشستن یک پشه روی آنها موجب انفجارشان می‌شود و در عوض بعضی از آنها تا 3000 درجه دما را تحمل می‌کنند و منفجر نمی‌شوند. مواد منفجره حساس را با احتیاط زیاد و در مقادیر بسیار کم جابجا می‌کنند و به همین دلیل از آنها برای درست کردن چاشنی استفاده می‌کنند. چاشنی (Detonator) وسیله‌ای است که به وسیله گرما، ضربه یا شوکهای الکتریکی منفجر می‌شود و به نوبه خود موجب انفجار با حساسیت کمتر می‌شود.
یک بمب به طور کلاسیک از اجزای زیر تشکیل می‌شود: چاشنی، ماده انفجاری و پوشش. چاشنی به وسیله مکانیسم دلخواه از قبیل فتیله، تایمر الکتریکی یا ساعتی منفجر می‌شود و خود موجب انفجار ماده اصلی می‌شود. اگر ماده منفجره بدون پوشش باشد، شدت انفجار و تخریب آن زیاد نخواهد بود و محوطه کوچکی را تخریب می‌کند؛ به همین دلیل است که بمبها را درون پوششهای فلزی با قطرهای گوناگون قرار می‌دهند. ماده منفجره مقدار زیادی گاز آزاد می‌کند و چون این گاز راه فراری ندارد موجب تکه تکه شدن پوشش فلزی می‌شود و آسیب زیادی به اطراف می‌زند.

«به علت مسائل امنیتی، امکان توضیحات بیشتر وجود ندارد.»

   + سعید ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()

شما کیف دستی کسی را نمی‌دزدید.

با توجه به در پیش داشتن هوای ابری در روزهای آینده همراه با رعد و برق و بارش باران، از شما دوست گرامی خواهش می‌کنم با چند و چون این نعمت ترسناک آشنا شوید تا اگر کسی از شما درباره آن پرسید، همچون خری که در گل گیر می‌کند و می‌تپد، نشوید. (من که شدم!!)


آذرخش یا رعد و برق یک تخلیه الکتریکی شدید و بسیار سریع در هواست و همین تخلیه الکتریکی است که نور و صدا تولید می‌کند. پیش از ایجاد رعد و برق، ابرها طی فرایندهایی بشدت باردار می‌شوند که این بار بیشتر مثبت است و روی سطح زمین بار منفی القا می‌کند و به این ترتیب مجموعه ابر هوا و زمین به یک خازن بسیار بزرگ تبدیل می‌شود که اختلاف پتانسیل دو قطب آن در حال افزایش است. بالاخره مقدار این بار الکتریکی آ‌نقدر زیاد می‌شود که اختلاف پتانسیل بین ابر و زمین به 10 تا 100 میلیون ولت می‌رسد.
میدان الکتریکی ناشی از چنین اختلاف پتانسیلی می‌تواند هوا را با اینکه در حالت عادی نارساناست، یونیزه و آن‌را رسانا می‌کند. به محض اینکه چنین سیری از یونهای رسانا از ابر تا زمین ایجاد شود بارهای الکتریکی به طرف هم حرکت می‌کنند و در عرض یک ده هزارم ثانیه جریان وحشتناکی در حدود 30 هزار آمپر از هوای یونیزه می‌گذرد. اما هر جریانی ضمن عبور از ماده با مقاومت اتمهای آن روبرو می‌شود و این مقاومت، بخشی از انرژی الکتریکی را به گرما تبدیل می‌کند. با استفاده از اصول اولیه الکترومغناطیس می‌توانید برآورد کنید این جریان در ولتاژ 10 میلیون ولت توان گرمایی در حدود 100 میلیارد وات دارد. چنین توانی حتا در مدت زمان ناچیز (یک ده هزارم ثانیه) می‌تواند گرمایی در حدود 10 میلیون ژول ایجاد کند. این گرما سبب می‌شود دمای هوا در مسیر آذرخش به 30 هزار درجه سانتی‌گراد برسد؛ اگر کمی با قوانین حاکم بر گازها آشنایی داشته باشید می‌بینید که این تغییر ناگهانی دما (از حدود 300 کلوین به 300 هزار کلوین) حجم هوا را 100 برابر می‌کند و این یعنی یک انفجار واقعی؛ انبساط سریع و شدید هوا یک موج ضربتی (shock wave) در هوای اطراف ایجاد می‌کند که با سرعت صوت و به شکل تندر یا رعد به گوش شما می‌رسد.
این از بخش صوتی ماجرا؛ اما گرمای ایجاد شده غیر از انبساط بلاهای دیگری هم سر مولکولهای هوا می‌آورد. لامپ معمولی را به یاد بیاورید، یک جریان نه چندان زیاد از رشته تنگستن می‌گذرد و دمای آن را به بیش از 2000 درجه می‌رساند. این دما انرژی لازم برای برانگیختگی اتمهای فلز را فراهم می‌کند. اتمها برانگیخته می‌شوند و در بازگشت، انرژی اضافی را به صورت فوتونهای نوری آزاد می‌کند و به این ترتیب رشته تنگستن روشن می‌شود. در آذرخش هم چیزی شبیه این ماجرا اتفاق می‌افتد: جریان شدیدی که از هوا می‌گذرد آن را گرم می‌کند و به تابش وا می‌دارد و تابشی که یک مسیر نورانی بین ابر و زمین ایجاد می‌کند. حالا می‌توانید تصور کنید اگر هوا نبود رعد و برق به چه روزی می‌افتاد؟

   + سعید ; ٦:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()

بزن دنده یک و بیا عقب!

یکم: یقین دارم شما هم متوجه تغییر سر در (همان لوگو!) وبلاگ شده‌اید؛ توضیح اینکه: این سر در را همچون سر در قبلی، آقای میثم‌آقای هاشمیان طراحی کرده‌اند و ما هم خودمان را کشته و فقط زحمت نصب آن را کشیده‌ایم. شما فکر می‌کنید لوگوی قبلی قشنگتر بود یا این یکی؟ اگر پیشنهاد بدهید، منت گذاشته‌اید.
دوم اینکه: به انسانهای شریفی که اعلام حضور در اینترنت می‌کنند و از ما می‌خواهند که با آنها بچتیم (چت بنماییم.) عرض کنم که اینجانب از هرگونه چت با هر موضوعی و به هر بهانه‌ای، معذورم. (دروغ نگفته باشم، چت کردن بلد نیستم.) بنا بر این مزاحم نشوید.
یکی مانده به آخر: از آن جایی که میثم (حمزه اصلی) برای یادداشت قبلی عنوان ننوشته‌اند و در یادداشت قبل از آن عنوان «طبل بزرگ زیر پای چپ» را برای نوشته خود انتخاب کرده‌اند و ذهن توخالی ما را به‌شدت معطوف پیدا کردن رابطه عنوان مذکور با محتوای یادداشتشان کردند، ما هم در راستای اعلام همبستگی با این سرباز فداکار میهن اسلامی و بیعت با آرمانهای مقدس شیمی ۷۹، عنوان بی سر و ته بالا را برای یادداشتمان برگزیده‌ایم؛ باشد که مقبول درگاه احدیت باشد.
آخر: چند روز پیش این جمله قشنگ را در تله‌تکست خواندم؛ شما نیز بخوانید:

زیباترین و باشکوه‌ترین سمفونیها، با دکمه‌های سیاه و سفید پیانو خلق می‌شوند؛ نه با دکمه‌های سیاه یا سفید به تنهایی.

   + سعید ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()

شطحیات میثم

سلام. از این که این مطلب آخر این‌قدر ابراز احساسات پرشور شما دوستان عزیز را دربر داشته بسیار در پوست خودم نمی‌گنجم!!! البته هیچ نوع ایهامی در این جمله زیبا نهفته نبود و هیچ برداشت سیاسی و ادبی هم مثل اکبر گنجه‌ای یا نظامی گنجه‌ای مورد نظر بنده نبود. صرفا قدرت نگارش نگارنده بود!!! (از تکرار زیاد کلمه بود در این متن پوزش می‌طلبیم.) نکته انحرافی هم اینکه سریالهای ماه رمضان تمام شد و همه‌چیز همانطور شد که می‌بایست. ولی حسن یکی از آنها این بود که بی‌ناموسهای اقتصادی به ملت فهیم ایران شناسانده شدند و کار دولت تا حدود زیادی راحت شد. البته معلوم نشد فرج بالاخره مفسد اقتصادی هست؟ نیست؟ آقازاده هست؟ نیست؟ رانت‌خوار هست؟ نیست؟ والله اعلم. از همه دوستان٬ عاجزانه تقاضا دارم بنده را در درک معنای واقعی کلمه« رانت‌خواری » کمک نمایند. نکته دیگر که نسبت به مساله رانت بسیار بی‌ربط به‌نظر می‌رسد٬ مطلب احتمالا خانم وارش در قسمت کامنت‌ها هست که خواستار معرفی ایادی پلید استکبار یعنی مدیران محترم وبلاگ حاضر شده‌اند. باید خدمت این دوست گرامیه و محترمه و معظمه عارض شویم که این جماعت خدا زده‌٬ به هیچ عنوان رئیس و سرکرده‌ای ندارد و این خزعولات (خوزأولاط یا خضعولات یا...) صرفا از سر دلتنگی‌هایی است که بدلیل دوری دوستان عزیزمان گهگاهی به هر کدام از ما دست می‌دهد! و این دست دادن از نظر شرع هیچ گناهی ندارد٬ چون دوستان ما همگی محرم بودند (چه جمله بی‌ریختی!!!). از دیدگاه نگارنده اینکه چرا خانمهای محترمه چیزی نمی‌نویسند دلایل گوناگونی می‌تواند داشته باشد مثلا این که وبلاگ پر است از نگاه نامحرم! یا مثلا اینکه خانم‌ها دلشان برای یکدیگر تنگ نشده است یا اینکه اینقدر پرمدعا بودند که هیچ دوستی نداشتند (به همه توهین نشود) یا هزار یا اینکه دیگر... ولی وبلاگ محترم ما همیشه پذیرای همه دوستان محرم و نامحرم ما هست (البته با حفظ شئونات اسلامی!).

شطحیات امروز از: میثم

   + سعید ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()

طبل بزرگ زیر پای چپ

سلام به همه دوستان. اگر از احوالات من بپرسید من هم خوبم. خیلی ممنون که اینقدر حال این سرباز گم نام امام زمان را می پرسید!!! من فعلا به انرژی هسته‌ای و اینکه آیا حق مسلم ما هست یا نیست به هیچ عنوان کاری ندارم که ندارم که ندارم. چون اولا به من چه مربوط؟ ثانیا مگر مغز الاغ میل فرمودم که الکی این ۱۰ ماه دیگر را جنگ بندازم گردن مبارکم؟!!! به دانشگاه و دانشجو جماعت هم کاری ندارم. چون دوره دانشجوئیم تمام شد و الان لباس سربازی تنم هست و باید در مقابل کوی دانشگاه و سایر کوه‌های دانشجوئی و غیر دانشجوئی بایستم و این سوسول‌های قرتی را از طبقات فوقانی به سمت زمین پرتاب نمایم!!!  منتظر هیچ مطلب خاصی هم نباشید٬ فقط می‌خواستم چاق سلامتی کنم و به همه دوستان عرض ارادت وافر نمایم و عرض کنم که دلم برای همه تنگ شده. برای دوره دانشجوئی هم همین طور. زیاده عرضی نیست.

   + سعید ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()

هم‌کار!

گـــویــا یکی از دانشجویان شیمی دانشگاه اراک که با توجه به محتوای یادداشت‌های وبلاگشان، می‌بایست یکی از خانم‌های پر شر و شوری باشد که دشمنی دیرینه‌ای با ما مردهای رو به انقراض دارد، به وبلاگ شیمی‌۷۹ ارادت ویژه‌ای دارند و نشانی وبلاگ ما را در لیکدونی خود گذاشته‌اند. ما هم از همینجا خدمت این همشیره محترم سلام می‌کنیم و برایشان آرزوی پیروزی داریم. از ایشان می‌خواهیم چنانچه هم‌اکنون در دانشگاه اراک مشغول کسب علم و دانش هستند، سلام ما را به استادهای خوب و بد آن دیار برساند و برای سر عقل آمدن سلیمان‌نژاد گور به گور شده، دست دعا به سوی درگاه خداوند لایزال دراز کنند؛ باشد که خداوند همه بندگان مریض خود را شفای عاجل عنایت کند.
و اما شما بازدیدکننده وبلاگ شیمی‌۷۹: برای رفتن به وبلاگی که شرح آن رفت، اینجا را بکلیکید.

دیدن این دو کاریکاتور که از همان وبلاگ گرفته شده، خالی از لطف نیست:
(برداشت با خودتان!)

 

 

 

   + سعید ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥
comment نظرات ()